تبليغاتX
جورابای نشسته
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384

زن، ساده بود و مرد، ساده تر. به نظر زن و شوهر بودند و منطق هم چيزی جز اين حکم نميکرد. به نظر سی و چند ساله ميرسيدند. دوشنبه صبح، خلوت ترين وقت ممکن برای کوه رفتن و چند ساعت راحت بودن رو انتخاب کرده بودند که از دود و دم و گرما به يه جای خلوت پناه ببرند. تصوّر اين که اون زن و شوهر انقدر برای اين دمِ آرامش و آسايش ارزش قايل باشند که يه روز کاری وسط هفته رو برای کنار هم بودن خالی کنند، خودش يک دنيا خوشايند و دوست داشتنی بود. مرد که سر رو زانوی زن گذاشته بود و دست زن که پيشونی مرد رو آروم نوازش ميکرد، منظره اي بود که آرامش تموم دنيا رو با خودش داشت. انقدر ساده و بی تکلّف با هم بودند که دلم نميومد حتّی با نگاه کردن معذّبشون کنم. نگاهم رو ازشون برگردوندم و خودم رو مشغول حرف زدن و بگو و بخند با بچه ها کردم...

بعد از چند دقيقه، کارگر چلغوز رستوران نوک کوه اومد و بهشون تذکّر داد که "درست بشينين لطفاً. اماکن گير ميده!"

تف! تف!!! نميدونم واقعاً تو همچين روزی از هفته و چنين ساعت خلوتی که در کل فقط دو تا تخت رستوران اشغال بود، چقدر امکان داشت که بازرس اماکن بياد و گير بده؟ و اصلاً گيريم که بياد و گير هم بده! واسه چی بايد گير بده؟! به چی بايد گير بده؟! مگه اين که زن و شوهری تو سکوت و سادگی، تن به لطيف ترين و بی آلايش ترين نوازش های هم داده باشند، چه اشکالی داره؟ چقدر ميتونه يه آدم مغز و فکرش متمرکز رو سکس و جنسيت باشه که حتّی چنين چيزی رو هم تاب نياره و بخواد اون رو خلاف شرع و عرف بدونه؟! قبول... گيريم رابطهء يه پسر و دخترِ به قول مسلمونا "نامحرم" اشکال داشته باشه. گيريم عرف جامعهء ما اجازه نده که يه پسر و دختر تا وقتی ازدواج نکرده ان، كوچكترين تماس جسمی اي داشته باشن. اينها همه هرچند در نظر شخص من بی معنا، ولی چون قانونند قبول! ولی ديگه يه زن و شوهر، اون هم جايی که اصولاً هيچ کس نيست، و اگر هم هست حتّی با نگاه تو روابط شخصيشون کنکاش نميکنه، چه اشکالی داره که بتونن يه همچين لحظه هايی رو داشته باشن؟! وقتی دو نفر انقدر برای اين چند ساعت آرامش و سکوت ارزش قايلند که يه روز وسط هفته رو واسه کوه رفتن انتخاب ميکنند، ديگه گير دادن چه معنی اي داره؟! سؤال من اينه: چرا روابط عاطفی از ديد قانونگزار های اين مملکت و ضابطين اجراييشون، صرفاً از جنبهء سکسی اش مورد قضاوت قرار ميگيره؟ چرا از ديد قانونگزار هاي اين مملکت، روابط عاطفی صرفاً تو رختخواب معنا پيدا ميکنه؟!

 

زن ساده بود و مرد، ساده تر. مرد سرش رو گذاشت رو يه پشتی و چشم هاش رو بست. زن تکيه داد به يه پشتی ديگه و تن سپرد به نوازش باد، که انگار به همهء تن ها محرمه. لحظه از دست رفته بود. چرک شده بود ثانيه هاشون. بدجور دلم گرفت. بدجور...

به هر حال... اگه اين حرف من سياسيه، بذار باشه. فکر کنم تو اين خراب شده نوازش شدن و نوازش کردن هم بايد از صافی سياست بگذره...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:20  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه سی ام مرداد 1384

لب تخت نشست. مبل تختخواب شو را وقتی به اين آپارتمان آمده بود خريده بود. بدون آن که خم شود با پا کفش هايش را در آورد و پای تخت انداخت. سرش را برگرداند و در آينه به تصويرش خيره شد. صورت درون آينه غريبه نبود. همان تصوير ديروز و پريروز. چين های ريز دور چشم های تصوير به نظرش تازه مي آمدند. چند سالش بود؟ سی؟ سی و يک؟ فرقی هم نميکرد... يک سال بيشتر يا کمتر چه فرقی داشت؟

 

- مهرداد در چند سالگی لب تخت خواب خود نشسته بود؟ سی ثانيه وقت داريد مشورت کنيد!

- سی و يک سالگی؟

- سی سالگی؟

- جواب صحيح را از تماشاگران عزيز مي پرسيم...

 

برای يک لحظه از خيالاتش خنده اش گرفت. سی ثانيه! برای اين که کسی سر تا ته پرونده زندگی پنج سال اخير او را بخواند سی ثانيه وقت زيادی بود. حتّی ميشد آن وسط سرت را بلند کنی و دختری را که از پشت صندلی مهرداد نظري رد ميشد بر انداز کنی...

اين بار ديگر خنده اش نگرفت. احساس بی وزنی ميکرد. پنج سال تمام صبح بلند شده بود، در حالی که به سمت دستشويی ميرفت دکمه چای ساز را فشار داده بود که وقتی مسواکش را زد آب جوش آمده باشد، مسواک زده بود، آهسته و با طمأنينه لباس پوشيده بود، چايی کيسه اي را شيرين کرده بود و با صدا هورت کشيده بود. از کندی صبحگاهی خوشش ميآمد و از هورت کشيدن چايی هم. در يک سال اخير يک تغيير در برنامه صبحگاهی اش پيدا شده بود: وقت رفتن کاغذی را که دوست دخترش به ديوار اتاق چسبانده بود ميخواند: "خدا با شما صحبت ميکند. من امروز تمام کار ها را انجام ميدهم و به کمک شما نيازی نيست. روز خوبی داشته باشيد!" و او هر روز به راه افتاده بود که "روز خوبی داشته باشد". پيش خودش فکر کرد "سی ثانيه شد؟" بعيد ميدانست سی ثانيه شده باشد.

هر روز صبح بيروز رفته بود که روز خوبی داشته باشد. پنج سال پيش در شرکتی دولتی استخدام و امروز مشمول بخشنامهء تعديل نيرو شده بود. "اين شد چند ثانيه؟ پنج سال... سی ثانيه". ثانيه ها از مغزش بيرون نميرفتند. روی تخت دراز کشيد و به سقف خيره شد. قهرمان کدام کتاب دوران نوجوانی اش وقتی همهء جنايتکاران را به سزايشان رسانده بود روی تخت دراز کشيده بود و به سقف خيره مانده بود؟ يادش نمی آمد. پلک هايش را به هم فشرد. سرش درد نميکرد. بايد ميکرد؟ نميدانست. در کتاب های دوران نوجوانی اش قهرمان که به پوچی ميرسيد چشمانش را ميبست و شقيقه اش تير ميکشيد. از پدرش پرسيده بود "شقيقهء آدم کجای سر آدمه؟" پدر خنديده بود و گفته بود "اونجا که وقتی ميگوزی تير ميکشه!" مادر به پدر اخم کرده بود و نشانش داده بود شقيقه کجاست و پدر با لبخند روزنامه را ورق زده بود...

دوباره به کاغذ شاهکار دوست دخترش نگاه کرد. متن انگليسی پيغام خدا زير متن فارسی اش نوشته شده بود. در آن يک سالی که کاغذ روی ديوار بود، هيچوقت به خودش زحمت نداده بود متن انگليسی اش را بخواند. اين بار هم به خودش زحمت خواندنش را نداد. فرقی هم نداشت. همان متن هميشگی بود. گيريم دوست دخترش برای اين که او را اميدوار و سرحال کند آن را جايی چسبانده بود که هر روز قبل از بيرون رفتن ببيندش. يا شايد هم ميخواسته بفهماند که او را موفّق و مثبت ميخواهد. مثل پور رضا. او مثبت و موفّق بود. مشمول بخشنامه تعديل نيرو نشده بود. حتّی قرار بود ترفيع هم بگيرد! دوست دخترش به درد او ميخورد. جفت خوبی ميشدند. از همين حالا ميشد قيافهء توله هايشان را پيش بينی کرد. صورت رنگ پريدهء دوست دخترش و اندام خپل و دست های گوش آلود و عرق کردهء پور رضا را تجسّم کرد.  "از حالا بايد کانال بزنم! روابط مفيد! اين اسکل ها ول معطّل اند". پور رضا اين را گفت و به بقيهء کارمند ها که پشت ميز هايشان نشسته بودند اشاره کرد. دوباره فکر کرد "جفت خوبی ميشوند" و به پهلو غلطيد. بيرون پنجره، هوا تاريک شده بود. صدا های گنگی از خيابان مي آمد و سکوت را نه که بشکند، كه گويی خراش ميداد. مثل خراش نوک ناخن روی ديوار آجری کلاس چهارم دبيرستان.  "آقای نظری!  بنده الان چی گفتم؟" و او مانده بود که دبير فيزيک چه گفته و يک منفی در سر رسيد نامهء جلد چرمی دبير فيزيک جلوی اسمش ثبت شده بود. ديگر حواسش بود که ناخنش را روی ديوار آجری کلاس چهارم دبيرستان نکشد.  باز به پهلوی ديگرش غلطيد. "خدا با شما صحبت ميکند. من امروز تمام کار ها را انجام ميدهم و به کمک شما نيازی نيست. روز خوبی داشته باشيد!" کاغذ نارنجی با نوشته های فارسی و انگليسی تايپ شده و شعار باسمه اي اش دست بردار نبود. "نارنجی پر انرژيه!  بزنش اينجا که هر روز صبح ببينيش. منم يه دونه تو اتاقم زدم "و او کاغذ را به ديوار چسبانده بود. هرچند صورت هميشه رنگ پريدهء دوست دخترش حتّی با اغماض هم سمبل انرژی محسوب نميشد. "شايد اگر نارنجی ميپوشيد؟" نفسش را با صدا بيرون داد و دوباره لب تخت نشست. فرقی هم نميکرد. دخترك اگر نارنجی هم ميپوشيد، تازه تبديل ميشد به کاريکاتوری از آنچه دلش ميخواست بشود. ولی با پور رضا جفت خوبی ميشد. اين اميدواری بدهد و آن يکی کانال بزند. توله هايشان هم... بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. بطری آب را از داخل يخچال در آورد و دو تا قرص خواب آور ته حلقش انداخت و نصف بطری آب سرد را رويش سر کشيد. "از تو بطری!؟" دوست دخترش با لبخند اخم کرده بود و نيشگون ريزی از بازويش گرفته بود... "با پور رضا جفت خوبی ميشود. بايد بهش بگويم!"

در حالی که دکمه های پيراهنش را باز ميکرد از آشپزخانه بيرون آمد. کاغذ هنوز اعلام ميکرد: "خدا با شما صحبت ميکند..." کاغذ را پاره کرد و به طرف اتاق خواب رفت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:44  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه بیست و هشتم مرداد 1384

وای خدا جون قربون بزرگيت برم! هلاک شدم از گرما... آتيش ميباره انگار! مرسی مستوره خانوم جون، اين ليوانو کجا بذارم پای بچه نخوره بهش؟ گلاب ريخته بودی توش، نه؟ دستت درد نکنه، حالم جا اومد... راستی گفتم گلاب، يادته اون هفته سر ختم حاج صالح، چه عطر گلابی ميداد حلواش؟ مست ميشدی... هرچی پاپی صديقه خانوم شدم که بره از صاحب عزا بپرسه گلابو از کجا خريده بودن، نرفت. حالا مگه چی ميخواستم بپرسم؟ يه گلاب! خوب بود مثل فاطمه ميرفتم از کس و کار مرده، جيک و پيک خواهر زادهء حاج صالحو ميپرسيدم؟ همون پسر ديلاقه... خودم ديدم به سولماز من چه جوری نيگا نيگا کرد! آخه بگو پسر! بذار هفتِ داييت بگذره، بعد چشم بچرون! حالا منم که چيزی نگفتم؟ آدم که دخترشو نميبره تو ختم و عزا نشون مردم بده! يه فاتحه اس، توشهء اهل قبور. ميخوني و پا ميشي سنگين و رنگين مياي بيرون. تازه ميگفتن پسره تو بازار دم دکون باباش واميسته. کاسه بشقاب و سماور ميفروشن. حالا هی ننه اش بگه "کرييستال "! چه فرقی داره؟ من خودم واسه سولمازم سری به سری کريستال خريدم گذاشتم سر جهازش. تو بگو اگه به اين کريستالا نيگاه بکنه! چه باقاليايی! از کجا خريدی؟ جون ميده واسه باقالی پلو با گوشت... گفتم گوشت! همين منوچهر خان قصّاب که يه زمون خواستگارم بود، اون روز زن ايکبيريشو راهی کرده که اجازه بدين با منوچهر خان بيايم خدمتتون اين دو تا جوون به هم برسن! وا؟! كدوم دو تا جوون؟! دهنشو همچين پر ميكنه انگار سولمازم خاطرخواه اون تيكّه تاپاله اس! خدا به دور! صد سال سياه! افاده ها طبق طبق سگا به دورش وغ و وغ! بگو خدا بيامرز بابام نعش منو نمينداخت رو دست شوهر تو! حالا من بيام دختر ترگل ورگلمو بدم بگيری واسه پسر لندهورت؟! خودت که يادته اين منوچهر قصّاب پیِ من چه موس موسی ميکرد... حالا گيريم چن سال آشغال گوشت به مردم بيچاره فروختی شدی منوچهر خان! واسه من همون منوچ خله اي که بابات با ساطور وسط کوچه ميذاشت دنبالت! خوبه خودم چن بار سه تا چار راه بالا تر پسرشو با دخترای غريبه ديدم. شرم رو خوردن، حيا رو قی کردن... اصلاً مگه پسر خوب قحطه!؟ پرويز خواهرزاده ام چشه مگه؟ درس خونده، آقا، ديپلم تمام. طرح کادشم رفته دواخونهء همين چار راه پايينی، ديگه دکتر مکترشون هم خودشه! کارش هم که رو به راهه. ايشالله از اين مغازه در مياد، وانتشو ميخره ميشه آقای خودش و نوکر خودش... حالا گيرم يه خورده موی کف سرش ريخته. مردونگيش که نريخته! خواهرم صد بار بيشتر گفته شيرينی بخريم، اينا رو به هم محرم کنيم. من كه راضيم. اصلاً پرويز از اون بچّگيشونم سولمازو ميخواس. حالا گيريم چن ساله سرش گرم كار و باره، كمتر پيداش ميشه. ولي حرف خواهرمو ميخونه. بهش بگه از صرافت اون ليلا بيا بيرون، ميگه چشم. دخترهء غربتی! ننهء شلخته اش هر روز چار تا قلّاب بافی كج و كوله رو ميگيره دستش، دختره رو ميبردش خونهء اين و اون نمايشش ميده که مثلاً اينا کار ليلای منه! دخترهء ان تركيب خيال ميکنه يه چشمِ شهر کوراس! صلوة ظهر خلوتیِ کوچه هف قلم ميماله به خودش ميره در دکون مش قاسم جلو چش پرويزمون... خوب اونم مَرده، ميبينه، هوايی ميشه. عقدشون کنيم يه مشهد برن ديگه هوا از سرش ميپّره، ميچسبه به زن و زندگيش.  تازه! سولماز من هزار تای ليلا هنر داره! کلاس هشت که بود معلّم هنرش ميگفت دخترتو به هيشکی شوهر نده، خودم ميخوامش واسه داداشم! حالا ما که نديديم، راسّ و دروغش پاي خبربيار... ولی انگار داداشه بر و بازويی داشت. تو محل خطّشو ميخوندن. با پسر وسطی همين حاجی صالح ميرفت خدمت. آخ گفتم حاجی صالح... خدا بيامرزدش. يه فاتحه بخونيم واسه مرده، ثواب داره... ولي چقدر سنگين رنگين گرفتن ختم و عزاشو. آدم بميره هم اينجوري بميره. پسرای فاميل نذاشتن آب تو دل زن و بچه اش تکون بخوره. همين خواهر زاده اش، اسمش چی بود خدايا؟ چه ميدونم... سن که ميره بالا، ديگه هوش و حواس نميمونه... آره، همين خواهر زاده اش. چقدر رسيدگی کرد. ماشاالله خوش بر و رو، تر و فرز، خوش قد و بالا... راستی مستوره خانوم، نميدونی اين پسره چيکاره اس؟ ما که فرقی برامون نميکنه، ولی اين فاطمه ميگفت تو بازار حجره دارن. تو کار واردات کريستالن. باشه. به سلامتی. خدا بيشتر بده. ما که بخيل نيستيم، چشم به مال و منال مردمم نداريم... ولي چقد از مادر و خواهرش خوشم اومد... گفتم اگه نشونی اي، تلفنی، چيزی ازشون داری، خبرشون کنم هفتهء ديگه واسه ختم انعام. شايد اين دختره هم بختش بود، همديگه رو ديدن، خوششون اومد... كار دل كه دسّ آدميزاد نيس. هر چي خدا بخواد...

اين باقاليام که تموم شد. من ديگه برم. الانه بابای بچه ها سر ميرسه، خونه نباشم نحس ميشه. سرت رو هم درد آوردم، شرمنده...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:3  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه بیست و هشتم مرداد 1384

بحث و جدل و مکالمه دو طرفه، مزخرفه. در حالی که تو داری حرف ميزنی و خيال ميکنی که طرفت داره با دقت به حرفات گوش ميده و حتّی به تأييد سر تکون ميده، طرف مقابل داره جمله های خودش رو آماده ميکنه. هيچوقت هيچ کدوم حرف هم رو نميشنون... هيچوقت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:31  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384

تو کلاس از همه کوچیک تر بود. 9 ساله، با موهای قهوه ای روشن و چشمایی که همیشه میخندیدن. همیشه! هر وقت میرفتم سر کلاس جوری نگاه میکرد که انگار همین الآن قراره یه وزغ از لای دفتر حضور و غیاب دربیاد و کلاس بریزه به هم... همیشه قبل از کلاس سرک میکشید تو دفتر. به هر بهونه ای... ماژیک، کتاب، حتّی به بهونهء سلام کردن (کاری که به هر حال تو کلاس به بلند ترین شکلی به فارسی و انگلیسی و اگه جلوشو نمیگرفتی حتّی به زبون پانگولازیایی انجام میداد)!

یه روز خیلی خسته بودم. از فک زدن یه روند و بی وقفه واسه یاد دادن verb و subject و هزار کوفتِ دیگه. منتظر بودم بچّه ها بیان و برم سر کلاس. کلّهء روشنش از در دفتر سرک کشید تو:

 

- آقا های! هِلو!  

- سلام.

- آقا همه اومدن. نمیاین؟

- میام. فقط امروز شلوغ بازی نباشه، اخلاقم خوش نیستا!

 

حال خودم از لحن خشک و مزخرفم به هم خورد... یه ثانیه به قیافهء خورد و خسته ام خیره شد و زود رفت بیرون. صداش میومد:

 

-  بچّه ها آقا تو حال عصبه! گف شولوغ نکنین!

 

رفتم سر کلاس. با قیافهء جدّی و یه خورده اخمالو. بفهمی نفهمی از سکوت کلاس خوش خوشانم میشد. بدون اینکه نگاهشون کنم لیست رو در آوردم. با یه نگاه معلوم بود که همه حاضر بودن... فقط اون لحظه از شنیدن صدای خودم تو سکوت کلاس خوشم میومد که حضور و غیاب رو کش میدادم. رسیدم به اسمش:

 

- […]

- yes ؟

 

زیر چشمی نگاهش کردم. لبهاش رو سفت چسبونده بود به هم. جدّی ترین ژستی که به عمرش گرفته بود... ولی چشمهاش هنوز میخندید. ناخود آگاه خنده ام گرفت...

 

- آقا خندید!!!

 

کلاس تو کسری از ثانیه تبدیل شد به یه طویلهء واقعی! ولو شدم رو صندلی. با همهء وجود احساس میکردم چقدر این طویله رو دوست دارم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:21  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384

نمیدونم چرا اصلاً ترکیب کابینه و حضور چماقدار ها و متحجّر ها تو کابینهء دولت جدید، یا مسایل بین المللی روز مثل قطعنامهء آژانس انرژی هسته ای بر علیه ایران، یا حتّی همین بالا رفتن قیمت نفت تو این مدّت اخیر، هیچکدومشون واسم مهم نیست! واقعاً برام مهم نیست که مملکت به کجاها داره میره، یا حتّی جایی که داره میره جای خوبیه یا نه؟!

یکی میگفت نوشتن از چیزایی مثل اینهایی که من مینویسم، تو شرایط فعلی عین بی مسؤولیتیه... سر زیر برف کردن و حقیقت رو ندیدنه... میگفت اونهایی که تو این بازی سیاست برنده شده اند هم همینو میخوان. میخوان تو بشینی و به جای حرف زدن از چیزای جدّی و مهم، چه میدونم از دختر کوچولوی تو مترو حرف بزنی و از پسرکی که پشت در مونده بود قصّه بگی.

پیش خودم که فکر میکنم، میبینم شاید این بابا راس میگه! خوب شاید واقعاً این عدّه دوست داشته باشن من و همسن و سالهام بشینیم و از همین چیزا حرف بزنیم... خوب که چی؟! یعنی باورش انقدر سخته که پابرهنه دور شدن اون دختر آتیشپاره  کوچولوهه تو مترو خیلی اثر عمیق تری تو ذهن من داره تا چه میدونم فلان عنتر که شده وزیر ارشاد و یه زمانی از خوندن مزخرفاتش حالم به هم میخورد؟! یعنی باورش انقدر سخته که من دلم میخواد بشینم و با این تیله رنگیهایی که تو سوراخ سمبه های مغزم پخش و پلا شدن ور برم و کاری به کار هیشکی جز خودم و چار تا و نصفی آدم که برام مهمّند نداشته باشم؟!

آره... من شاید اینطوری راحت ترم... دلم میخواد هرچی مینویسم بوی خودمو بده! (پیف پیف ببخشید، منظورم بوی تنم نبود!) میخوام حتّی اگه از "سیاستمدار ها" و کارای مسخره شون هم نوشتم، حرفام از فیلتر خودم بگذره. نه صرفاً تکرار مکررات حرفهایی که خیلی های دیگه تو سایت هاشون بهتر از من مینویسن.  آقا اصلاً من میخوام حالا حالا ها از همین تیکّه پاره های تو مغزم بنویسم. از بچه ها، از آدم بزرگا، حتّی از چیزای شخصی ای که اصولاً قرار نیس کسی بفهمدشون. اگه سیاسی نوشتن معناش تعهّده و مسؤولیت پذیری، من فعلاً مسؤولیتی جز ول گشتن تو عوالم خودم نمیپذیرم. حالا هرچی میخوای بارم کن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:51  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384

کی ميری پس؟! برو... جون هرکی دوس داری زود تر فقط! هر گوری که ميری برو! فقط زود تر!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384

- من به يه نتيجه جالبی رسيدم!

- در چه مورد؟

- در مورد مهر مادری مامان.

- آها؟ نتيجه؟

- هيچی. مامان سگا رو از ما بيشتر دوس داره! خودت بگو! واسه کدوممون قلّاده 4000 تومنی خريده تا حالا؟!

خوب... بنده بالطبع جوابی ندارم به اين شاه تولّه، چيز نه، شاه پسر بدم. راستش بفهمی نفهمی خودمم دچار يأس فلسفی شدم! قلّاده 4 تومنی... چه شود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:38  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384

دختر کوچولوی تو ايستگاه مترو تجسّم کامل آتيشپارگی بود! شلوار برمودا، اسکيت، يه تاپ رنگی رنگی با يه روسری کوچولوی کوچولو که بسته بود دور موهای حناييش. از چشمای آبيش انگار شرارت ميباريد! مأمور کنترل بليط گفت: "اسکيتت رو در بيار! ممنوعه!" دخترک گفت "نه!" باز مأمور کوتاه نميومد: "درشون نياری نميشه بری!" جواب همون بود که بود: "در نميآرم!" مأمور خودش رو زد به بی خيالی: "هر وقت درشون آوردی، ميذارم بری". دختر کوچولو چند ثانيه مکث کرد. بليط مچاله شده رو تو دستش گردوند. انگار داشت تو دلش سبک سنگين ميکرد که تهران رفتن مهم تره، يا سرتق بودن؟

ولی آخرش کوتاه اومد... بند اسکيتاشو باز کرد، هر کدوم رو تو يه دستش گرفت، و خوب... تعجّبی نداشت که جوراب هم پاش نبود! با پای برهنه، لخ لخ کنان رفت طرف پلّه برقی. نيگاش که ميکردی، تجسّم کامل معصوميت بود...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:8  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه بیست و دوم مرداد 1384

پسرک فکر کرد "مگه مامان پل کوچولو نذاشت رفت؟ هيشکی هم نموند پل کوچولو رو ورداره..." و باز به در کوبيد. محکم! محکم تر! قدّش به زنگ ميرسيد، ولی صدای زنگ رو از بيرون نميشنيد. به خودش گفته بود شايد زنگ خراب شده؟ شايد صدا نميده؟ و با لگد به در کوبيده بود. باز هم... باز هم... هيچ کس از کوچه نميگذشت. تنهايی دل پسرک رو ميخورد انگار. بغضش شکست. هق هق... هق هق... از گريه به سکسکه افتاده بود و مامان نميومد. "صبح که مامان خونه بود! نکنه اسباب کشی کرده باشن!؟ نکنه رفته باشن!؟ اونوخ من بچهء کی بشم؟!" و باز به در کوبيد... دوباره... دوباره... گريه امونش رو بريده بود. نفسش داشت تنگ ميشد. از ترس، شايد هم از خستگی، ديگه نميتونست بايسته. مستأصل شده بود. "بابک اينا که تهرونن، پس من بچهء کی بشم؟!" ديگه نميتونست به هيچی فکر کنه...

برگشت که راه بيفته. خودش هم نميدونست به کجا. ميخواست مثل هاچ بره مامانش رو پيدا کنه. روشو از در برگردوند...

"کی اومدی مامان؟ مگه نموندی خونهء رضا اينا؟ گريه کردی واسه چی؟!" مامان اينو گفت و کيسه های پر از خريد رو زمين گذاشت و تو جيبش دنبال دست کليد گشت. يه دسته از موهاش از زير روسری بيرون اومده بود.

چقد مامان خوب بود... پسرک هيچی نگفت. فقط صورتشو چسبوند به مانتوی مامان. دلش ميخواست يه دل سير گريه کنه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیستم مرداد 1384

اين آدرسو ميذارم واسه عشاق متال و متال بازی. هر چيز، يعنی به معنای واقعی هر چيزی که تو متال اجرا شده و ميشه تو اين سايت ليست شده. ليست کامل گروه ها و آلبوم ها و آهنگ ها و متن شعر ها، تاريخ کنسرت ها، مصاحبه های مختلف با گروه ها و نوازنده ها و هزار جور چيز ديگه... برين حالشو ببرين.

 http://www.metalstorm.ee

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:8  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیستم مرداد 1384
راستی دوستان! عزيزان! رفقا! هر آشنا و غريبه اي که ميآد و چيزايی رو که اينجا مينويسم ميخونه و لطف ميکنه کامنت ميذاره! خواستم خواهش کنم لطف کنين و به من پيشنهاد پولدار شدن از راه شبکه و نتورک و گلد کوست و چه ميدونم اين خزعبلات ندين. از همه ممنونم که به فکر من و جيب خالی من هستين. فقط مشکل من اينجاس که دلم نميآد عنکبوت مهربونی رو که ته جيبم خونه زندگی درست کرده، با اين جور کارا آواره کنم. همين...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:59  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384

بارون معرکه اس... بوی بارون ميآد... ميخوام از خوشی شيهه بکشم!

(چيه؟ يه شير نميتونه مثل اسب کيف کنه؟!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:59  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه هجدهم مرداد 1384

جيش کردن واسه بچه های دو سه ساله، بر عکس ما بزرگتر ها، يه پروسه شاعرانه و در اين حال طولانيه! از وقتی بچه دو سه ساله رو مينشونی رو لگن پلاستيکی اردک شکلش واسه جيش کردن، ميتونی مطمئن باشی که تا يه ساعت ديگه بچه با خيال راحت ميشينه اون رو و برا خودش با همون شيش تا و نصفی کلمه که بلده شعر ميسازه و ميخونه. شعر هايی که به گوش ما بزرگتر ها هيچ معنی خاصّی ندارن و فقط حاصل کنار هم قرار گرفتن کلمات محدود بچه ها هستن...
چند شب پيش، تقريباً آخرای شب بود، که کاملاً اتّفاقی تيتراژ يه برنامه تلويزيونی به گوشم خورد. يه آهنگ با تم سنّتی و خواننده اي که شعری رو ميخوند که دقيقاً ياد آور شعر های رو لگن پلاستيکی بچه های دو سه سال اس! اسم برنامه فکر کنم "محله بنده نواز" بود. سفارش ميکنم واسه تمدّد اعصاب و خنده هم که شده، يه بار تيتراژش رو بشنوين. شعرش رو شب بعد يادّاشت کردم. يه تيکّه هاييش اينجوريه (قسمتهای ایتالیک، اشعار شاعره. تفاسير داخل پرانتز هم نظر شخصی منه. ميتونين خودتون بشنوين و مثل من دارای نظر شخصی بشين) :

آی قبيله خداتون عاشقه               (خوب... تا اينجاش که خيره. خدای ما عاشقه. به سلامتی...)
داغ عاشقی، شقايقه!                  (بچّه اينجا شروع کرده به جيش کردن. "داغ" و "شقايق" رو هم
مراعات نظير زده، ولی وسطش ريده... بچّه جان! قرارمون فقط جيش بود ها!)
زن و عطر و نماز، حقايقه!!             (من فقط تونستم به اين حديث نبوی استناد کنم: "از دنيای شما
سه چيز را برگزيدم. نماز، زنان و بوهای خوش." ولی اين که اين حديث اين وسط به قضيه چه ربطی داره؟! خدا ميدونه...)
راز عاشقای صادقه                       (بچه کماکان جيش ميکنه...)
روی دريای خون، يه قايقه!!!           (اينجا ديگه من رسماً کف بر شدم! آقا جان دريای خون چيه؟! چه ربطی داره به عاشقی و آره و اينا؟!!! بگيرين جلو بچّه رو!)
بن بست راز، محله بنده نواز...       (مامان بچه ميآد، بچه رو از رو لگن کلّه اردکيش برميداره...)

ناموساً اين طبع شعر حيف نيست تو صدا و سيما به حدر بره؟! خداييش من هنوز انگشت به دهن موندم از اين همه استعداد و ذوق شاعرانه که تو وجود اين انچوچک ها ماسيده و به خورد ملّت ميدن!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:9  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه هجدهم مرداد 1384

ديروز روزنامه رو ديد ميزدم، ديدم صفحه اوّلش نوشته رييس جمهور به جای اينکه از بشار اسد به رسم هميشگی، تو سعد آباد پذيرايی کنه، تو خيابون فلسطين به پيشواز طرف رفته... (مرتيكه ضايع! هرچي خاتمي تو اين 8 سال واسه مملكت آبرو خريد، اين بوزينه با شاهكاراش به باد ميده...) با توجّه به حرکت فوق، احتمالاً تا چند وقت ديگه تيتر های روزنامه ها يه همچين چيزايی خواهند بود:

- برپايی ضيافت شام رياست جمهوری ايران و ژاپن در سگ پز (يا فري كثافت).
- اسکان رياست پارلمان روسيه و هيأت همراه در مسافرخانهء اطمينان واقع در ناصرخسرو.
- برپايی دور جديد مذاکرات ايران و 3 کشور اروپايی بر روی لبه جدول سر خيابون.
- سخنرانی رييس جمهور منتخب مردم در شاه عبدالعظيم.
- افتتاح جادّه مالرو تهران – عشق آباد.

و ...

به هر حال، ما که ميخنديم... فقط اميدوارم اين جَو که تو رييس جمهور ما گير کرده، هرچه زود تر بياد بيرون!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:3  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه هفدهم مرداد 1384

يه زمانی ميرفتم کلاس موسيقی. غير از کلاس هايی که خودم شاگردشون بودم، کلاس های موسيقی ديگه هم زياد ديدم. تموم اين کلاس ها يه چيزی هستن تو مايه های اين تصوير:

يه اتاق، يه استاد، چند نفر هنرجو (که غالباً هفته اي يه جلسه ميآن پيش استاد و تقريباً هر کدوم يه ربع تا نيم ساعت وقت بهشون داده ميشه) و نهايتاً يکی دو نفر که تقريباً هميشه تو اون اتاق هستن. اين يکی دو نفر، اصولاً کار خاصّی ندارن. هنرجو نيستن، ولی ميتونن ساز بزنن. کار اينا اينه که از صبح ميآن تو کلاس، و تا آخر وقت "استاد استاد" گويان دور استاد ميچرخن و دستمال به دست مجيز استاد رو ميگن و از بقيه اساتيد بدگويی ميکنن. البتّه گاهی دستی هم به ساز ميبرن و يه دلی دلی کوچيکی هم ميکنن... اين جرثومه ها وجه مشترک تمام کلاس های موسيقی در ايرانند و به جرأت ميتونم بگم تقريباً هيچ معلّم موسيقی اي نديدم که از حضور اين مگسان "لای" شيرينی محروم مونده باشه!

چند وقته که صفحه آخر "شرق"، تقريباً يه روز در ميون، يه مطلب اختصاص ميده به استاد شجريان. شجريان و نظارت بر پروژه باغ هنر بم، شجريان و درگيری های بی پايانش با راديو و تلويزيون، تکذيب حضور شجريان در راديو، التماسنامه رييس راديو ايران به شجريان برای آشتی با رسانه ملّی و و و و...

دلم ميخواد اونی رو که اين مطالب رو مينويسه ببينم. هرچند... ميتونم تصوّر کنم با چه تيپ آدمی مواجه ميشم. ولی دلم ميخواد بدونم الان "باغ هنر" واسه مردم بم چه فايده اي داره؟ الان که تو شهر های بزرگ اين مملکت داره وبا شايع ميشه، وضع بهداشتی اين مردم تو اون موقعيت مهم تره، يا باغ هنر؟! اين آدم داره تو بم "باغ هنر" ميسازه واسه چی؟! من نميدونم بزرگ کردن اين کار و تو بوق کردن هر کار استاد شجريان چه نفعی واسه روزنامه اي مثل شرق، و روزنامه نگارش داره؟! ولی اينو ميدونم که مردمی که شهرشون تقريباً با خاک يکسان شده، حالا حالا ها نياز به باغ هنر نخواهند داشت. فقط کاش ميون تموم دستمال به دست ها و بادمجون دور قاب چين هايی که دور و بر آدم های بزرگ اين مملکت رو گرفته، يکی دو نفر "آدم" پيدا ميشد که چشم تنگ اين بزرگون رو باز کنه. هرچند... ميل به جاودانگی انقدر قوی و شديده، که هر آدم بزرگی رو هم به وسوسه ميندازه که واسه جاودانه کردن اسمش دست به هر کار بزرگ و حماقت باری بزنه...

يه چيز جالب هم يادم افتاد! ميگن زمان لويی شونزدهم، به ماری آنتوانت ميگن "مردم نون ندارن بخورن!" ماری آنتوانت ميگه: "خوب کيک بخورن!"

يکی ميمرد ز درد بينوايی، يکی ميگفت "عزيز زردک ميخواهی؟!"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:41  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384

اين آلبوم جديد dream theatre خيلی معرکه اس! من اين آهنگش رو واقعاً دوست دارم خرکی!

Sacrificed Sons - Dream Theater

Walls are closing
Anxiously
Channel surfing
Frantically

Burning City
Smoke and fire
Planes we're certain
Faith inspired

No clues
A complete surprise
Who'll be
Coming home tonight

Heads all turning
Towards the sky
Towers crumble
Heroes die

Who would wish this on our people
And proclaim that His will be done
Scriptures they heed have misled them
All praise their Sacrifice Sons
All praise their Sacrifice Sons

Teach them
What to think and feel
Your ways
So enlightening

Words they preach
I can't relate
If God's true Love
Are acts of Hate

Who would wish this on our people
And proclaim that His will be done
Scriptures they heed have misled them
All praise their Sacrifice Sons
All praise their Sacrifice Sons

God on High
Our mistakes
Will mankind be extinct?
There's no time to waste
Who serves the truth
For Heavens' sake


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:45  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384

ياد چند سال پيشها که ميفتم، دلم ميگيره... اون روزا ميشد نشست و از يه کتاب خوب حرف زد. ميشد بشينی و کيف کنی از ديدن کسی که مثل تو يه کتاب رو خونده و حالا لذّت خوندن کتاب رو باهاش مزّه مزّه کنی.

ولی حالا... هر کدوم از کسايی که يه روز ميشد نشست و باهاشون از اين چيزا حرف زد، يه طرف رفتن. و چه دور... چه دور... زندگی که همش گل و بلبل نيس! يکی از همونا گفت.

اين چند روز دوباره ياد قديم نديما کردم. نشستم يه دل سير هر جور کتابی که حال ميکردم خوندم! از هری پاتر بگير تا داستان های کوتاه و رمان های بلند سيمين دانشور... دونه دونه شون انگار جذب ميشدن تو مغزم. هرچند اين مدّت مديد دور بودن از کتاب و قناعت کردن به روزنامه و اينترنت و آماده خوری های مشابه، انگار استقامت مغز و فکرمو کم کرده. قبلاً ها ميتونستم يه روز بشينم و 600 صفحه کتاب رو مثل کرم بجوم! الان نه... پير شدم. يه شير پير خرف!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:30  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384

خوب... با توجّه به وضعيت مزخرف blogspot که دهن منو رسماً سرويس کرد، عطای آن محبوب رو به لقاش بخشيدم. فقط اميدوارم اين يکی ديگه جنگولک بازی نداشته باشه. بگو آمّين...
از اين به بعد هم همينجا مينويسم. ببینیم چطور میشه.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:28  توسط   | 

~ ~ ~