زن، ساده بود و مرد، ساده تر. به نظر زن و شوهر بودند و منطق هم چيزی جز اين حکم نميکرد. به نظر سی و چند ساله ميرسيدند. دوشنبه صبح، خلوت ترين وقت ممکن برای کوه رفتن و چند ساعت راحت بودن رو انتخاب کرده بودند که از دود و دم و گرما به يه جای خلوت پناه ببرند. تصوّر اين که اون زن و شوهر انقدر برای اين دمِ آرامش و آسايش ارزش قايل باشند که يه روز کاری وسط هفته رو برای کنار هم بودن خالی کنند، خودش يک دنيا خوشايند و دوست داشتنی بود. مرد که سر رو زانوی زن گذاشته بود و دست زن که پيشونی مرد رو آروم نوازش ميکرد، منظره اي بود که آرامش تموم دنيا رو با خودش داشت. انقدر ساده و بی تکلّف با هم بودند که دلم نميومد حتّی با نگاه کردن معذّبشون کنم. نگاهم رو ازشون برگردوندم و خودم رو مشغول حرف زدن و بگو و بخند با بچه ها کردم...
بعد از چند دقيقه، کارگر چلغوز رستوران نوک کوه اومد و بهشون تذکّر داد که "درست بشينين لطفاً. اماکن گير ميده!"
تف! تف!!! نميدونم واقعاً تو همچين روزی از هفته و چنين ساعت خلوتی که در کل فقط دو تا تخت رستوران اشغال بود، چقدر امکان داشت که بازرس اماکن بياد و گير بده؟ و اصلاً گيريم که بياد و گير هم بده! واسه چی بايد گير بده؟! به چی بايد گير بده؟! مگه اين که زن و شوهری تو سکوت و سادگی، تن به لطيف ترين و بی آلايش ترين نوازش های هم داده باشند، چه اشکالی داره؟ چقدر ميتونه يه آدم مغز و فکرش متمرکز رو سکس و جنسيت باشه که حتّی چنين چيزی رو هم تاب نياره و بخواد اون رو خلاف شرع و عرف بدونه؟! قبول... گيريم رابطهء يه پسر و دخترِ به قول مسلمونا "نامحرم" اشکال داشته باشه. گيريم عرف جامعهء ما اجازه نده که يه پسر و دختر تا وقتی ازدواج نکرده ان، كوچكترين تماس جسمی اي داشته باشن. اينها همه هرچند در نظر شخص من بی معنا، ولی چون قانونند قبول! ولی ديگه يه زن و شوهر، اون هم جايی که اصولاً هيچ کس نيست، و اگر هم هست حتّی با نگاه تو روابط شخصيشون کنکاش نميکنه، چه اشکالی داره که بتونن يه همچين لحظه هايی رو داشته باشن؟! وقتی دو نفر انقدر برای اين چند ساعت آرامش و سکوت ارزش قايلند که يه روز وسط هفته رو واسه کوه رفتن انتخاب ميکنند، ديگه گير دادن چه معنی اي داره؟! سؤال من اينه: چرا روابط عاطفی از ديد قانونگزار های اين مملکت و ضابطين اجراييشون، صرفاً از جنبهء سکسی اش مورد قضاوت قرار ميگيره؟ چرا از ديد قانونگزار هاي اين مملکت، روابط عاطفی صرفاً تو رختخواب معنا پيدا ميکنه؟!
زن ساده بود و مرد، ساده تر. مرد سرش رو گذاشت رو يه پشتی و چشم هاش رو بست. زن تکيه داد به يه پشتی ديگه و تن سپرد به نوازش باد، که انگار به همهء تن ها محرمه. لحظه از دست رفته بود. چرک شده بود ثانيه هاشون. بدجور دلم گرفت. بدجور...
به هر حال... اگه اين حرف من سياسيه، بذار باشه. فکر کنم تو اين خراب شده نوازش شدن و نوازش کردن هم بايد از صافی سياست بگذره...
