رفاقت خاصّی نداشتيم. ولی وقتی مدير مدرسه سر کلاسمان آمد و گفت در تصادف کشته شده، حال بدی به همه دست داد و به من هم. سوار موتور بوده اند که کاميونی بهشان مي زند و او در دم کشته مي شود. با احتساب حروف و قيود، سيزده کلمه. و به همين نحسي و به همين سادگی کشته شده بود و حالا بايد به مراسمش مي رفتيم.
از آن خانواده های پر فاميلی بودند که عزا و عروسيشان عالم را خبر مي کند. تا آن روز به چنان جايی نرفته بودم. حتّي پيراهن مشكي نداشتم! همه، همه جا بودند. توی خانه قلقله بود و کوچه پر از مردان سياه پوشی که انتظار جنازهء پسرک را مي کشيدند و زار مي زدند... نخواستم به داخل بروم. در گريه شان چيزی بود که مرا مي ترساند. بعد ها ضجّه هايشان را در صورت مردی بوسنيايي ديدم که يک دست کنده شده اش به تيری بسته مانده بود و وانتی، خود مرد را به دنبال مي کشيد... گريه هايشان هرچه که بود، ترسناک تر از آن بود که داخل بمانم.
هوا گرم بود. روز های آخر خرداد و اوايل تير. هوا، نمناک و کوچه اي که جوی کوچک و كم عمق وسطش پر از خون گوسفندی بود که ساعتی پيش سر بريده بودند و من نميدانستم بوی خون به چه بويی ميماند...
به ديوار تکيه داده بودم. از ته کوچه مردانی مي دويدند به داخل. پشت سرشان آمبولانسی به آرامی مي آمد. به ميانه های کوچه که رسيد درش را باز کردند و چند نفر به داخل هجوم بردند و از آمبولانس بيرونش آوردند. لا اله الا الله مي گفتند و ضجّه مي زدند و او روی دستها به اين سو و آن سو کج مي شد و من مي ترسيدم که الان است که بيفتد و نمی افتاد. زنها ريختند بيرون. شيون بود و شيون. روی خون لخته شدهء ميان کوچه، خون تازه اي دويد. گوسفند دست و پا مي زد و زنها خود را مي زدند... خواهر بزرگترش در چهار چوب در به سينه اش ميكوبيد و کِل مي کشيد: "مي خوام دومادت کنم رضا جان! لي لي لي لي..." مرد ها کنار رفتند. زنها به جنازه هجوم آوردند. نميدانستم به کجا بگريزم. کنار ديوار مانده بودم و پاهايم قفل شده بود. جنازه را روی زمين گذاشتند. مادرش جنازه را در بغل گرفته بود و بی صدا تکان مي خورد. نمي دانم کدامشان کفن را از صورت جنازه کنار زد. مادرش صورتش را مي بوسيد و مي گريست. لحظه اي صورتش را ديدم. خاکستری بود. مثل مجسّمه...
دويدم. با هر چه توان داشتم دويدم. پاهايم مي لرزيدند. از پيچ کوچه گذشتم. چيزی مثل تيزاب در گلويم مي جوشيد. کنار جوی آب زانو زدم و بالا آوردم...