تبليغاتX
جورابای نشسته
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384

رفاقت خاصّی نداشتيم. ولی وقتی مدير مدرسه سر کلاسمان آمد و گفت در تصادف کشته شده، حال بدی به همه دست داد و به من هم. سوار موتور بوده اند که کاميونی بهشان مي زند و او در دم کشته مي شود. با احتساب حروف و قيود، سيزده کلمه. و به همين نحسي و به همين سادگی کشته شده بود و حالا بايد به مراسمش مي رفتيم.

از آن خانواده های پر فاميلی بودند که عزا و عروسيشان عالم را خبر مي کند. تا آن روز به چنان جايی نرفته بودم. حتّي پيراهن مشكي نداشتم! همه، همه جا بودند. توی خانه قلقله بود و کوچه پر از مردان سياه پوشی که انتظار جنازهء پسرک را مي کشيدند و زار مي زدند... نخواستم به داخل بروم. در گريه شان چيزی بود که مرا مي ترساند. بعد ها ضجّه هايشان را در صورت مردی بوسنيايي ديدم که يک دست کنده شده اش به تيری بسته مانده بود و وانتی، خود مرد را به دنبال مي کشيد... گريه هايشان هرچه که بود، ترسناک تر از آن بود که داخل بمانم.

هوا گرم بود. روز های آخر خرداد و اوايل تير. هوا، نمناک و کوچه اي که جوی کوچک و كم عمق وسطش پر از خون گوسفندی بود که ساعتی پيش سر بريده بودند و من نميدانستم بوی خون به چه بويی ميماند...

به ديوار تکيه داده بودم. از ته کوچه مردانی مي دويدند به داخل. پشت سرشان آمبولانسی به آرامی مي آمد. به ميانه های کوچه که رسيد درش را باز کردند و چند نفر به داخل هجوم بردند و از آمبولانس بيرونش آوردند. لا اله الا الله مي گفتند و ضجّه مي زدند و او روی دستها به اين سو و آن سو کج مي شد و من مي ترسيدم که الان است که بيفتد و نمی افتاد. زنها ريختند بيرون. شيون بود و شيون. روی خون لخته شدهء ميان کوچه، خون تازه اي دويد. گوسفند دست و پا مي زد و زنها خود را مي زدند... خواهر بزرگترش در چهار چوب در به سينه اش ميكوبيد و کِل مي کشيد: "مي خوام دومادت کنم رضا جان! لي لي لي لي..." مرد ها کنار رفتند. زنها به جنازه هجوم آوردند. نميدانستم به کجا بگريزم. کنار ديوار مانده بودم و پاهايم قفل شده بود. جنازه را روی زمين گذاشتند. مادرش جنازه را در بغل گرفته بود و بی صدا تکان مي خورد. نمي دانم کدامشان کفن را از صورت جنازه کنار زد. مادرش صورتش را مي بوسيد و مي گريست. لحظه اي صورتش را ديدم. خاکستری بود. مثل مجسّمه...

دويدم. با هر چه توان داشتم دويدم. پاهايم مي لرزيدند. از پيچ کوچه گذشتم. چيزی مثل تيزاب در گلويم مي جوشيد. کنار جوی آب زانو زدم و بالا آوردم...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:9  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه سی ام شهریور 1384

مثل عنکبوت مي مونيم! عنکبوت هايی با زندگی اجتماعی. عنکبوت هايی که تار مي تنيم و تور مي بافيم. دور و بر خودمون. اوايل تند و فرزيم. سريع و سبک! از اين تار به اون تار، مي ريم و مي آييم... کم کم تار ها زياد ميشن. کم کم ما ضعيف ميشيم. کم کم مي بينی اين تار نيست که طفيلی وجود توه. اين تويی که وجودت رو با تار هات تعريف مي کنی. تا بچّه اي شغل بابات، معدّل مدرسه ات، اسباب بازی هات... تا جوونی مارک تی شرتت، جنس کفشت، دک و پز دوست دخترت، رتبهء کنکورت، اسم دانشگاهت، واحد های پاس شده ات... تو ميانسالی شغلت، ماشينت، موبايلت، زن و بچه ات، خونه ات، در آمدت... پير که شدی پس اندازت، بيمهء عمرت، خاطرات كوفتيت...

 

انقدر ذليل اين تار هاييم که ديگه خودمون هم ازش خلاصی نداريم. بدون اين تار ها ضعيف و بدبختيم! ترسوييم! ناچيزيم! حتّی نميدونيم کی هستيم!؟

هيچ مي دوني چقدر سخته پاره کردن اين تار ها؟ هيچ مي دوني چقدر سخته بخوای جور ديگه اي خودت رو واسه خودت تعريف کنی؟ بهت مي گم. احساس مي کنی داری وسط يه خيابون شلوغ برهنه ميشی. انگار همهء پوششت، همهء امنيّتت، همهء آرامشت اين تار کثافته! تو يک آن انگار با ارزش ترين چيز دنياست اين تار نکبت...

حالا من دارم يه دونه از اين تار ها رو ميندازم کنار. دارم "سعی ميکنم" انقدر شجاع باشم که يه دونه از اين تار ها رو بندازم کنار! فقط يه دونه شون رو!

آره... من لافکاديو ام. تو که خونديش مي دونی چی مي گم. نمي خوام بهترين تير انداز دنيا باشم! اصلاً ديگه باسلق خوردن بهم مزّه نمي ده! ديگه دلم نمي خواد روزی چهارده هزار و سيصد و نوزده بار با آسانسور برم بالا و پايين! مي دونم... گوشت خرگوش خام بی مزّه اس... بی تفنگ و لباس وسط بيشه دويدن از من به دوره... ولی مي خوام! مي خوام يادم بياد! مي خوام يادم بياد شير بودن رو...

 

يادته پرسيدی چرا همه جا عکس لافکاديو رو مي کشم؟ واسه همين... مي خوام اگه يه روز آينه ها هم عکسم رو اشتباه نشون دادن، به يکی از اون يه عالمه لافکاديو نگاه کنم و يادم بياد. حالا گوشت خرگوش خام هرچی هم که بد مزّه باشه، به درك! ميخوام خودم باشم! خود خودم! با همهء عوضي بازيام...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:30  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384

پردهء اوّل:

من تقريباً 3 سالم بود. آبجی کوچيکهء بنده هم تازه تشريف آورده بودن دنيا... رفته بوديم جايی مهمونی. بعد از کلّی تعارف و بگير و ببند و کرک و پر همديگه رو کندن، آخر صاحبخونه راضيمون کرد که شب همونجا بمونيم. بابام رفت از تو ماشين ساک کهنه های آبجی ما رو بياره. ديديم به به... دزد زده به کاهدون! شيشهء ماشين رو کامل در آورده، با احتياط گذاشته کنار ديوار که نشکنه، ورداشته ساک کهنه های جيشی آبجی ما رو برده... ما که جزو قازورات بوديم اون زمونا... ولی ميگن همگی کلّی خنديده بودن!

 

پردهء دوّم:

کنکور داده بودم. گفتيم بريم مسافرت. خونوادهء صاحبخونه که طبقهء پايين مينشستن هم رفتن مسافرت. اين شد که 3 روز خونه كاملاً خالی بود. روز سوّم که برگشتيم ديديم قفل ها شکسته، خونه هم به هم ريخته اس. خلاصه دزدا اومده بودن و از صاحبخونه کلّی جنس برده بودن، ولی از خونهء ما يه مشت طلا و جواهر بدلی مادرم رو ورداشته بودن و خلاص... دزد بينوا از ذوقش چند تا از وسايل صاحبخونه رو هم تو حياط ول کرده بود!

 

پردهء سوّم:

بابام امروز رفته بود کوه. ماشين رو ميخوايم بفروشيم، برا همين برادرم ضبط و باند آخرين سيستمی رو که واسهء ماشين خريده بود، همين ديروز از رو ماشين ورداشت و ضبط و باند قبلی ماشين رو روش گذاشت که آکبندش سر جمع 20 تومن هم نميشه! باز هم دزده زده بود به کاهدون... اومده بود بدون اين که حتّی به قفل و بست ماشين صدمه اي بزنه، ضبط و باند ماشين رو برده بود.

 

خلاصه... نتيجهء اخلاقی قصّه اينه که ما خونوادگی تجربهء عظيمی داريم تو ماليدن درِ دزدا. آقا جان خوب نيا! ندزد! فکر کنين وقتی دزد اوّلي کهنه جيشی های آبجی منو برده خونه، چه لنگه کفشی از زنش خورده! يا دوّمي وقتی بدلی های مادرم رو برده طلا فروشی، طلا فروش چه شيشکی نازی واسه اش کشيده! يا همين آخری وقتی بفهمه هد ضبط مشکل داره و نوار جمع ميکنه، اگه احياناً چيزي هم بخونه، وقتي جنيفر لوپز هم توش بذاري بازم صداي داريوش ميده، باند سمت راست پاره شده، سمت چپی هم اتّصالش با آب دهن چسبيده، چه حالی ميشه... نوش جون! دندتون نرم! از ما فقرا ندزدين.

 

________________

* شرمنده! من نشستم حساب کردم ديدم "قازورات" رو به 16 شکل ميشه نوشت! هر کاری هم کردم ديدم نميتونم بيخيالش بشم! عجيب گير دادم که بنويسم "قازورات"! تو لغتنامه هم که پيداش نکردم... خلاصه اگه اشتباه نوشتمش، خودتون ببخشين.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:5  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384

- ببخشيد، حاضر غايب کرده؟

کلاس بيست دقيقه پيش شروع شده بود و استاد پشت به دانشجو ها، روی تابلو اعداد و ارقام و "اگر، آنگاه" هايش را مينوشت. کمی به عقب خم شدم:

- نه هنوز.

عطر گرمی زده بود. به خاطر نمي آوردم کجا اين عطر به مشامم خورده بود.

- مرسی.

صدای زيپ کيف و خش خش کاغذش مي آمد. کلاس ساکت بود. از دختر هايی که عطر را روی مانتو، يا زير مقنعه ميزدند خوشم مي آمد. مثل دختر هايی که آرايش مي کنند. عطر را که زير لباس بزنی، ميشود مثل بوگير. بوگيری که به خودت بزنی تا تنت بو ندهد. آدم ياد دستشويی مي افتد. ولی روی لباس، نه. مي توانی آرايش حسابش کنی. تکّه اي از کاغذ کلاسورم کندم، "فکر کنم منتظر شما موند امروز" با يک "(:" کنارش. بعيد مي دانستم انقدر پرت باشد که حتّی شکلک های messenger را نشناسد. کاغذ را بين انگشتانم گرفتم و دستم را پشت صندلی بردم. چند ثانيه هيچ اتّفاقی نيفتاد. تقّهء آرامی به صندلی زدم. متوجّه شد. تکّه کاغذ را گرفت. دستم را پشت صندلی نگاه داشتم. لبهء کاغذ به انگشتانم خورد: "کی؟!"

باز هم دخترکی در فهم ساده ترين بذله گويی ها وامانده بود... هرچند، باز هم خوب بود. همين که برای کاغذ سياه کردن بی ميل نبود، مي شد اين كلاس را هم به هر نحو شده به پايان برد.

"استاد ديگه!" و کاغذ را پسش دادم. بدون معطّلی کاغذ را برگرداند: "آها!"

دختر تيزی نبود. اين يک کلمه را هم نوشته بود که توپ را به من پاس بدهد. کنجکاو شدم که چه شکلی است؟ از بوی عطرش حدس زدم بايد سبزه باشد. احتمالاً آرايش هم کرده. و باز هم احتمالاً، خوش هيکل است. خواستم برگردم و نگاهش کنم که استاد رو به دانشجويان کرد. تقريباً همه مشغول جزوه نوشتن بودند و فقط من سرم بالا بود. استاد هم مستقيم در چشمانم خيره شده بود و حرف ميزد. تا نگاه استاد منحرف شد، احساس کردم کاغذ ديگری به انگشتانم مي خورد: "برنگرد. نگاه کردن نداريم"

جالب شده بود! انقدر غرق بازی شده بود که برايش قانون هم بگزارد! تسليم شدم. با نگاه يا بی نگاه، به هر حال وقت ميگذشت.

"چی مي خونی؟" کاغذ را گرفت. در آن کلاس از چندين رشته، دانشجو نشسته بود. "ابو عطا، دشتی، شور، ترشی، ليته..." عالی بود! دختری با حسّ طنز! در آن دانشگاه تقريباً از نوادر به شمار مي رفت. کاغذ پر شده بود. تکّه اي ديگر کندم. "حالا خوندنت به خوبی خونه داريت هست يا نه؟" عملاً صدای استاد را نمي شنيدم. "چيه؟ دهنت آب افتاده؟" اين دخترک داشت مرا با خودش مي کشيد! انگار نه انگار که من بازی را شروع کرده بودم! سريع تر از معمول به خطّ قرمز ها نزديک مي شديم! دل را به دريا زدم: "تا خوردنی چی باشه؟" اميدوار بودم يخ نزند. اغلبشان وقتی زود دور برمي داشتند، زود هم جا ميزدند. مثل کسی که به درون سالن تاريکی بدود و ناگهان بايستد. به نظرم بيشتر از دفعات قبل مکث کرد. داشتم به سمتش برمي گشتم که کاغذ را به دستم داد. "تا کی بخواد بخوره؟" و يک ":D". شکلک خنده اي شيطنت آميز و شريرانه. شير شدم. ياد جوکی افتادم که چند روز قبل شنيده بودم. "چرا کريم خان بخوره؟ خودم ميخورم!" صدای خيلی ضعيفی شنيدم. احساس کردم جلوی خنده اش را گرفت. جريان باد دستگاه تهويه بوی عطر را به سويم مي آورد.

 

- "شما! تشريف بيارين حل کنين".

جا خوردم! استاد با من بود. در رديفی که نشسته بودم جز من، فقط يک نفر ديگر بود که او هم چهار، پنج صندلی از من فاصله داشت. بلند شدم و به طرف تخته رفتم. به عمد آرام گام برمي داشتم که تا رسيدن به تخته حدّاقل سؤال را بفهمم. جلوی تابلو ايستادم و به سؤال خيره شدم. صدای کفش کسی مي آمد. ذهنم خالی خالی بود. گويی در مغزم قير ريخته باشند.

 

- "ببخشيد استاد، حضور ذهن ندارم".

 

استاد ابرويی بالا انداخت و گچ را از من گرفت. نفسم را بيرون دادم و به سمت صندلی ام برگشتم. هيچ کس روی صندلی عقبی ننشسته بود.

نشستم. بوی عطر هنوز به مشام ميرسيد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:22  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384

With insomnia nothing is real. everything is a copy of a copy of a copy... if you wake up at a different time, in a different place, could you wake up as a different person?

 

- Fight club

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384

دلم تنگ خواهد شد. واسه همه چی. واسه شرجی... واسه گرما... واسه پر رو بازی های "م.ن" و خنديدن های "ع.ج"... واسه کم حرفی های "س" و فيلم تعريف کردن های "م.ه"... حتّی واسه گنده گوزی کردن های سيد رابرت و چشمك زدن هاي "ل.ب"!

 

پير شدم. بدجور پير شدم اين چند وقت. کاش آدم مثل مار بود که پوست بندازه و جوون شه. روحش تازه شه. از اين خمودگی لعنتی متنفّرم. از اين بی حوصلگی، از اين به هيچی دلخوش نبودن، از اين شاکی شدن های الکی و اميدوار شدن های بيخود...

يکی بياد. يکی بياد منو از دست اين پوستهء خشک کپک زده خلاص کنه!

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:45  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه بیست و ششم شهریور 1384

جات خيلی خالی بود. باور کن فکرش رو هم نميکردم انقدر دلم واسه لات بازيات تنگ شه! واقعاً نميدونم... به گفتن نمياد. نميخوام واسه گفتنش تلاش کنم .خودت ميدونی که هروقت خواستم چيزی رو بگم، بد گفتم...  ولي هروقت يادم نبوده چی ميخوام بگم، حرفم به درد شنفتن خورده.

نميدونم بازم دست ميده که ببينم لات بازی در آوردنتو، آويزون داداش ما شدنتو، ور زدن و حتي فحش دادنتو يا نه؟ نميدونم. نميخوام هم بدونم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:0  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه بیست و ششم شهریور 1384

رفتيم زنجان. رفتيم ابهر. مردمش چقدر خوبن و مهمون نواز. از هرکی تو اين مملکت بپرسی "مردم شهر شما به چی معروفند؟" جواب ميده "مهمون نوازی و ..."

ترجيع بند جواب های همه، همين "مهمون نواز" بودنه. ولی واقعاً اگه يه جا تو اين مملکت باشه که مردم مهمون نواز باشن، همين زنجان و ابهره... ابهری که تو مدخل شهرش نوشته "لطفاً با لبخند وارد شويد"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:55  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384

ميدونم که نميشه. ميدونم امکان نداره... ميدونم براي من که بيش از هر چيز مادّی و غير مادّی اي، به نحوست و نکبتِ وجود آدم معتقدم، حتّی تصوّر دنيايی که توش گند و کثافت بشريت نباشه غير ممکنه...

ولی نميتونم تحسين نکنم ترانه اي رو که ميخوام بنويسم اينجا. آخرين آلبوم سياوش قميشی، ترانه اي داره که نميشه دوستش نداشت. ميدونم... خودم ميدونم... ميتونی بگی به خيالبافی های شاعرهای شيکم گنده اي ميمونه که از گوشهء خونه واسه رستگاری بشر بيانيه ميدن. باشه... تو  بگو... من دوستش دارم. حالا شاعرش هرکی که ميخواد باشه! ميدونم اين شعر همه اش تصوّره. حتّی اونور تر از تصوّر، خيلی خيلی دور تر از خيالبافی. من اين خيالبافي رو بدجوري دوست دارم...

 

شاعر اين شعر رو نميشناسم. ولی اگه اين ترانه، تنها ترانهء سالهای خوانندگی سياوش قميشی ميبود، باز هم ميتونست ادّعا کنه که خوانندهء بزرگی بوده. حتّی اگه صداي خوندنش با هيچ استاندارد زيبايی شناسی اي گوشنواز و زيبا نباشه.

 

سياوش قميشي - تصوّر كن

=================

تصوّر کن! اگه حتّی تصوّر کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبختِ خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست

جواب همصدايی ها پليس ضد شورش نيست

نه بمب هسته اي داره نه بمب افکن نه خمپاره

ديگه هيچ بچه اي پاشو روی مين جا نميذاره

همه آزادِ آزادند همه بيدردِ بيدردند

تو روزنامه نميخونی نهنگها خودکشی کردند...

 

جهانی رو تصوّر کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصوّر کن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

 

تصوّر کن! اگه حتّی تصوّر کردنش جرمه!

اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سُرمه

تصوّر کن جهانی رو که توش زندان يه افسانه است

تمام جنگهای دنيا شدند مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نيست برابر با هم اند مردم

ديگه سهم هر انسانه، تن هر دونهء گندم

بدون مرز و محدوده، وطن يعنی همه دنيا

تصوّر کن! تو ميتونی بشی تعبير اين رؤيا...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:8  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیستم شهریور 1384

ديروز رفته بوديم کنسرت عليرضا عصّار. حال من بی تو رو ميخوند. چقدر قشنگ بود...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:52  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیستم شهریور 1384


اين حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترين خورشيد
زیر سم اسب شب                  

                                            اين حال من بی توست
                                            دلداده تر از فرهاد
                                            شوريده تر از مجنون
                                            حسرت به دلي در باد

پيدا شو كه ميترسم
از بستر بي قصه
پيدا شو نفس مرده
ميترسه ازت غصه

                                                         بي وقفه ترين عاشق
                                                         موندم كه تو پيداشي
                                                         بي تو همه چي تلخه
                                                          بايد كه تو هم باشي...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:50  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه نوزدهم شهریور 1384

پای ديوار، بی صدا و بی حرکت نشسته بود. شايد ساعتها آنجا بود و کسی نديده بودش. از بس که عادت داريم زاغها را پر سر و صدا و گريزان ببينيم، نميتوانستی باور کنی تکّه سنگ سياهی که کنار ديوار افتاده، زاغی زنده است!

به طرفش رفتم. پرواز نکرد. ولی به نظر نميامد که بالش شکسته باشد. بالهايش سر جايشان بودند و هيچ کدام را روی زمين نميکشيد. فرار کرد. مثل همهء زاغها جست جست زد و پشت چرخ ماشين همسايه مخفی شد. بيحال بود. برای گريختن تلاش زيادی نکرد. شايد زخمی بود؟ شايد با گربه اي در افتاده بود؟ از گربه ها بدم ميامد. هميشه از اين حيوانات بی چشم و رو بدم ميامد... آخر گرفتمش. شاهپرهايش اينجا و آنجا کنده شده بودند. چشمهای سياهی داشت. سياهِ سياه. انگار غمگين بود. نميدانم... شايد خودم را به جايش گذاشتم و فکر کردم اگر توان پريدن نداشتم، غمگين ميشدم. نميدانم! ولی واقعاً چشمهايش غمگين بود!

دليل بيحالی اش را نميفهميدم. فکر کردم شايد مريض است. ولی پرنده مريض پای ديوار چکار ميکرد؟ ميماند توی لانه اش، يا خوب ميشد يا ميمرد. که احتمالاً هم خوب ميشد... باز نگاهش کردم. دردم آمد انگار... زاغ بينوا منقار بالايی اش کنده شده بود... نميتوانست آب و غذا بخورد... دير يا زود، از گرسنگی يا تشنگی ميمرد... احساس کردم موهای پشت گردنم سيخ شده اند. مرگ ترسناکی بود مرگ زاغ سياه کوچک...

 

طاقت نداشتم نگاهش کنم. حتّی نميتوانستم خلاص کنمش. گذاشتمش پای درخت کنار کوچه. تکان نخورد. نشست. بی صدا و بی حرکت. با چشم هايش که غمگين بود. واقعاً غمگين...

هيچوقت ديدن يک گربه انقدر خوشحالم نميکرد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:28  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه هجدهم شهریور 1384

يه مشت پسر و دختر لات ريختيم تو يه ماشين که خر هاي راه امامزاده داوود پيشش ماکسيما اند! ساعت 12 شب رفتيم آتيشگاه... انقد دمبول و ديمبول کرديم و به نواميس مردم به هر چشمی به جز خواهر مادری نيگا کرديم که ديگه حال خودمون هم از بی سر و پاييمون به هم ميخورد! عوضش موقع برگشتن هم خدا چپوند بهمون. ساعت 3 نصف شب چرخ لگن مذکور بريد!!! 20 تومن داديم جرثقيل، 2200 هم داديم به يه آژانس که تا خود خونه (تقريباً به مدّت نيم ساعت) واسمون نوحه گذاشت و هرچی دمبول ديمبول کرده بوديم از دماغمون کشيد بيرون...

خلاصه آقاجان، اگه ميخواين 3 نصف شب تو خيابون باشين، اگه ميخواين به نواميس مردم به چشمی جز خواهر مادری نيگاه کنين، اگه ميخواين تو مملکت امام زمان آهنگ های دامبولی ملنگ گوش کنين، اقلّاً سوار همچين مستراحی نشين كه چرخش كنده شه...

والسّلام.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:2  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384

تابلوی پيتزا فروشی پر از تصاوير اشتها بر انگيز غذاها و قيمتها بود. غذاهايی که بايد قانعت ميکردند که ارزش قيمت کنارشان را دارند و قيمتهايی که بايد قانعت ميکردند که بهای مناسبی برای سير شدن هستند.

دقيقاً زير تابلو مينشست. جايی بين مرغ سوخاری دو تکّه و سه تکّه. مثل همه شان آرايشی معمولی داشت و ميتوانستی تصوّر کنی که تأثير او و همکارانش در قانع کردن مشتری، اگر از عکس پيتزا و مرغ سوخاری دو تکّه و سه تکّه بيشتر نباشد، کمتر هم نيست. انگشتانش به سرعت روی ماشين حساب حرکت ميکرد و تکّه کاغذ سفارش و قيمت را لای دو انگشت به طرفت دراز ميکرد و "يه پپرونی با سيب زمينی"، "دو تا مخصوص". يا "شمارهء 36"، "شمارهء 112" و نگاهی که روی هيچ چيز ثابت نميماند. روی هم رفته زيبا بود و گویی میدانست زیباست. هرچند، شايد برای پيتزای پپرونی يا همبرگر مخصوص، زيبا بودن صاحب دهانی که اسمشان را اعلام ميکرد چندان توفيری نداشت.

از يکی دو سال پيش که پيتزا فروشی زنجيره اي شهر اين شعبه را تأسيس کرده بود، هر از گاهی از شرکت برای ناهار به اينجا ميامدم و از وقتی دختر پشت ميکروفن استخدام شده بود، اين "هر از گاه" به "تقريباً هر روز" تبديل شده بود. پيک موتوری داشتند، ولی ترجيح ميدادم از شرکت بيرون بيايم و اين چند قدم را پياده روی کنم.

ايستاده بودم و ليست را ميخواندم. قيمت ها را ميدانستم و سفارشم را نيز. هر روز يا هات داگ بود يا چيزبرگر، ولی باز هم هر روز می ايستادم و به قيمتها و نامها خيره ميشدم. از آن زاويه بهتر ميشد دستانش را ديد و چشمانش را که روی هيچ چيز آرام نميگرفتند. داشت يک پيتزای مخلوط را صدا ميزد که زوج جوانی سفارش داده بودند با سيب زمينی و نوشابه. خوش به حال پيتزای مخلوط با سيب زميني و نوشابه! لبهای زيبايی داشت و صدايی لطيف که به صورتش ميامد. هيچوقت از صدای زنان پشت ميکروفن خوشم نيامده بود. چه مهمانداران هواپيما با آن لحن خاص حرف زدنشان، چه پرستاران بيمارستان با اسامی بی پايان دکترها و بخشها. ولی صدای دختر پشت ميکروفن لطيف بود. حد اقل لطيف تر از آن که بخواهد پيتزای مخلوط را صدا بزند. لحظه اي را که شمارهء روي كاغذ من را صدا ميزد دوست داشتم، ولی خود سفارش را که ميخواند نه. آن لحظه نه خطابش به من بود و نه نامی که ميبرد چيزی متفاوت از ديگران. ولی "شمارهء 36" جز من کس ديگری نبود! يا صد و دوازده. من بودم که پيروزمندانه بلند ميشدم و به طرف ميز طويل غذا ها ميرفتم. و اين - هرچند احمقانه - شيرين بود. دلم ميخواست بدانم نام مرا چگونه صدا خواهد زد؟ "مهندس پاکباز"، يا "امير پاکباز"، يا فقط "امير"... دوست داشتم بدانم با چه لحنی صدا خواهد کرد؟ پرسش گونه؟ آمرانه؟ محبّت آميز؟ يا بی تفاوت؟ مثل اسم غذاها و شماره ها؟ زوج جوان نشسته بودند و چيزبرگر مثل هميشه 1200 تومان بود. واقعاً اسم من از لبانش چگونه بيرون ميامد؟

يک لحظه متوجّه شدم نگاهم ميکند. نگاهش پرسش گونه بود و گذرا. هيچ مشتری اي جلوی دخل نايستاده بود و من طوری ايستاده بودم که گويی هر لحظه ممکن است سفارش بدهم. زود يک قدم جلو آمدم:

 

- "امير پاکباز با سيب زمينی و نوشابه"!

 

دختر پشت ميکروفن با لبخند نگاهم ميکرد و من عجيب احساس حماقت ميکردم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:47  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384

ای تف به ريش پدر هرچی دانشمند و مخترع تو صنعت پليمر! ای به زمين گرم بخوره هرچی دانشجوی سنجد لازم دانشکده پليمر! ای خير نبينی که زندگيمو سياه کردی!!! وبای گاوی بگيری به حق ابوالفضل!!! آنفلوانزای مرغی بگيری به حق پنج تن!!! ای تير غيب بخوری نفهمی از کجا خوردی!!! الهی که نفرين 2005 شامل حالت بشه!!! ميخوام صد سال سياه پروژه ارائه نکنی!

 دو روزه دارم دو تا مقاله ترجمه ميکنم، زندگيم شده پلی وينيل استات، HEVA، پليمر کوفت، کپليمر زهرمار... من اگه دستم برسه به اونی که اين نون رو تو سفرهء ما گذاشت؛ خشتکشو ميجوم! آخه يكي نيس به من بگه شير ابله! تو كلاه خودتو بچسب باد نبردش، ترجمه كردن پيشكش... حالا كلّهء قباحتت ميخواي ترجمه كني، اقلاً يه چيزي دس بگير كه حاليت باشه! اينا چيه قبول كردي!؟

به جان خودم يه تسبيح ورداشتم، مچرخونم و نفرين ميکنم ميفرستم آسمون! حالا کی گريبان صاحاب ترجمه رو بگيره، خدا ميدونه...

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384

سوار تاکسی بودم. رانندهء تاکسی راديو رو روشن کرده بود و بدبختانه از شانس کچل من، راديو معارف رو گرفته بود. يه آخوند ان تپّه داشت به سؤالات شنوندگان عزيز جواب ميداد. يه بابايی انگار تماس گرفته بود و مبنا و علّت تعدّد زوجات در اسلام رو پرسيده بود و آخوند برنامه هم داشت جواب ميداد... [از اينجا به بعد رو با لحن کشدار آخوندی بخونين]:

 

- " تحقيقات نشان داده است که ميزان تولّد دختر ها بيشتر از پسر هاست. در ضمن همه ميدانيم که در جنگ ها و حوادث ناگوار که در بيرون رخ ميدهد، مردان بيشتر از زنان از بين ميروند. اين امر باعث کم شدن تعداد مردان نسبت به زنان ميگردد و در نتيجه بسياری از زنان بی سرپرست ميمانند و از لحاظ جنسی در محروميت به سر خواهند برد.  ‌‌‌(خودمونيم! جدي جدي باورمون شده كه سايهء سر و سرپرست خانوم هاييم! آقاجان بيدار شو! قرن بيست و يكمه!) از سوی ديگر، خلقت و روحيات زن و مرد با هم متفاوت است. زنان اصولاً به تک همسری گرايش دارند و مهر و محبّتشان را نثار يک شوهر ميکنند، ولی خلقت مردان به گونه اي است که تمايل به چند همسری و تعدّد زوجات دارند..." (اوّلاً مردان شيکر فراوان خورده اند که چنين گرايشی دارند، ضمناً شرط ميبندم آقا اينجا دهنش آب افتاده بود!)

 

برام جالبه! اينا واقعاً به گلواژه هايی که تلاوت ميکنن معتقدن؟! يعنی واقعاً اين بابا واسهء يه لحظه از خودش نپرسيده که اگه حقيقتاً تعداد متولّدين دختر بيش از پسر بود (انقدر که به خاطرش هر مرد بتونه تا ۴ همسر اختيار کنه)، تو اين صد ها هزار سالی که از ظهور بشر اوّليه و بعد از اون انسان کنونی ميگذره، قاعدتاً بايد نسل مرد جماعت از رو زمين جمع ميشد که! يا اين يارو به خودش نميگه الان تو دنيا ديگه مثل زمان جدّ تو نيست که يه عدّه مرد يه جا جمع بشن و با شمشير بزنن تو سر و کلّهء هم! بمب هم وقتی ميفته ديگه نگاه نميکنه که اينی که داره تيکّه پاره ميشه زنه يا مرد!

 

از اينا چندشم ميشه، و دلم به حال اونايی که ميشينن و "اين مزخرفات" (نه مفاهيم اصيل و قابل احترام دين) رو به اسم دين نشخوار ميکنن ميسوزه. با اين که به هيچ وجه مذهبی نيستم، ولی نميگم دين بده يا اعتقاد به دين و مذهب نشونهء عقب موندگيه. به هيچ وجه! ولی دوست دارم به اين ان تپّه ها بگم اقلّاً مرد باشين! بگين "دلمون ميخواد، حال ميکنيم چند تا زن بگيريم، دينمون هم اجازه داده، هر کی هم مشکل داره بره از خود خدا بپرسه "! ديگه نياين استدلال صد من يه غاز کنين که مرغ پخته هم خنده اش ميگيره!

دلم ميخواد از اين جناب آخوند بپرسم پس با استدلال جناب عالی، اگر بنا بر يه اتّفاقی تعداد زنان کم شد و احياناً خانوم شما مثل خودتون به چند همسری تمايل داشت، ميتونه رو شما بره ازدواج کنه، نه؟! دلم ميخواد ببينم اين جوجه ها که رگ غيرتشون يقه شونو جر ميده، در جواب چنين حرفی چه مزخرفی بلغور خواهند کرد؟ احتمالاً اون روز آقا حکم حکومتی خواهد داد که از اين پس با توجّه به کمبود بانوان محترمه و تمايل برخی خواهران عزيز به چند همسری، ازدواج يه خانوم با چند آقا مجاز و حلال است... آره؟

من نميدونم اين چيزا رو... ولی اين رو ميدونم که عدل الهی و اين بساط ها، با هيچ چسب و سريشی به اين صحبت ها نميچسبه .اگه ميخواين دين و ايمونتون سالم بمونه، طرف اين سؤالات نرين.

 

*در ضمن، يه سؤال بی ربط: اگه کمتر بودن تعداد آقايون نسبت به خانوم ها، مجوّزيه واسه چند همسری، چرا کم بودن پول و سرمايهء برخی افراد، مجوّزی واسه دزدی نميشه؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:39  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه سیزدهم شهریور 1384

دروغ چرا؟ خيلی از شعر های Leonard Cohen رو نميفهمم. احساس ميکنم بايد تو همون فضا، همون سبک شعری و همون فرهنگ باشم تا بتونم خيلی هاشون رو درک کنم. وانمود هم نميکنم که تمام اشعارش رو ميفهمم و روشنفکرم و چه و چه و چه... ولی انقدر رو میتونم بگم که آخرين آلبوم Cohen واقعاً زيباست. شعر ها - حد اقل تا جايی که سواد نصفه و نيمدار من قد ميده - اکثراً تأثير گذار و قشنگن. آهنگ ها هم طبق معمول بقيه آهنگ های Cohen فوق العاده اند.

تو تموم آهنگ ها و شعر های اين آلبوم، من The Letters رو جور ديگه اي دوست دارم. حس تنهايی اي که اين شعر بهم ميده واقعاً بی نظيره. فضای آهنگ، خوندن بم و خش دار Cohen و همراهی Sharon Robinson عجيب من رو با خودش ميبره...


You never liked to get
The letters that I sent.
But now you’ve got the gist
Of what my letters meant.
You’re reading them again,
The ones you didn’t burn.
You press them to your lips,
My pages of concern.
I said there’d been a flood.
I said there’s nothing left.
I hoped that you would come.
I gave you my address.
Your story was so long,
The plot was so intense,
It took you years to cross
The lines of self-defense.
The wounded forms appear:
The loss, the full extent;
And simple kindness here,
The solitude of strength.
You walk into my room.
You stand there at my desk,
Begin your letter to
The one who’s coming next.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:22  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه یازدهم شهریور 1384

 

           روز های داغ، روز های تلخ

                        روز های خالیِ ابتر  

   روز های بی بوسه، بی آغوش

                             روز های بی يار، بی ياور

         

             روز های وقاحت خورشيد

                          روز های کراهت لبخند

          روز های بی تو و بی من

                                روز های چرک و بی روزن...

 

             روز های خستهء کشدار

                         روز های کهنهء تکرار                           

                   روز های هنوز و هنوز و دوباره...

                                - *و من مسافرم ای بادهای همواره...

 

 

* این سطر را از "مسافر" سهراب وام گرفته ام. هرچند این شعر هیچ ارتباطی به شعر سهراب نداره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:6  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه یازدهم شهریور 1384

پسرک خجالتی بود. خيلی خجالتی. انقدر که صداش رو به زور ميشنيدی. دخترک خيلی خوشگل بود. انقدر که پسرک تو همون عوالم بچگی انگار که عاشقش شده بود. پسرک دلش ميخواس ميتونست يه جوری با دخترک حرف بزنه. با هم بازی کنن، دوست باشن. دوست داشت يه اسباب بازی اي داشت که دخترک بخواد. دوست داشت ميتونست يه کاری بکنه که دخترک باهاش حرف بزنه. يه کار گنده! يه کار سخت! حتّی شده يه کار بد! فقط يه کاری که دخترک نگاهش کنه...

پسرک هيچوقت دخترک رو بيرون از آمادگيشون نديده بود. اصلاً نميدونست خونهء دخترک کجاست؟ آمادگی تموم شد و پسرک آخرش هم نتونست حتّی يه ثانيه دخترک رو کنار خودش ببينه.

 

يه روز پسرک با مامان و خواهر و برادرش رفته بودن خونهء يکی از آشناهاشون. پسرک دوچرخه اش رو با خودش برده بود. تو کوچه داشت واسه خودش ميچرخيد که يه دفعه... يه دفعه ديد دخترک از تو بقّالی کوچيک سر کوچه اومد بيرون! جوراب پاش نبود و يه دامن رنگی رنگی پاش بود... يه کيسه دستش بود که معلوم نبود توش چيه. مهم هم نبود که چيه! دخترک با موهای خرمايی و چشمای قشنگش به پسرک نگاه کرد. پسرک رو دوچرخهء قشنگ زردش خشکش زده بود! نميدونست چيکار کنه؟! دخترک نگاهش آشنا بود. پسرک گفت:

- سلام.

- سلام، خونتون اينجاس؟!

- نه. خونهء دوستمونه.

دخترک به دوچرخه نگاهی کرد و پرسيد:

- دوچرخهء خودته؟

- آره.

پسرک تمام شجاعتش رو جمع کرد...

- ميخواي سوار شي؟

- اوهوم.

دخترک پشت پسرک سوار شد. با يه دست پيرهن پسرک رو، جايی دور و بر پهلوش، تو مشت کوچيکش سفت گرفته بود... دنيا رو به پسرک داده بودن انگار! تا ته کوچه دخترک رو برد و آورد. حتّی يه کلمه هم با هم حرف نزدن. حرفی نبود. حرفی لازم نبود! ضيافت عاشقونهء پسرک رکاب زدن بود و رکاب زدن...

دخترک گفت که ديگه بايد بره خونه. پسرک پياده اش کرد. دخترک با پاهای بی جوراب و دمپايی کوچيک و دامن رنگی رنگی اش دور شد. پسرک انگار که آزاد شده بود! انگار که به هر چی که دلش ميخواست رسيده بود! انگار که از يه جايی اون تهِ تهِ دلش يه چيزی شيرين ميجوشيد و داغش ميکرد... شروع کرد به رکاب زدن... محکم... تند و تند تر... به عشقش رسيده بود! حتّی برنگشت که نگاه کنه خونه دخترک کجاست...

 

 

از اون روزا 19، 20 سال گذشته. پسرک ديگه نه خجالتيه و نه تو اون شهر زندگی ميکنه. ولی هنوز عکس دست جمعی آمادگيشونو داره. يه عکس، با يه مشت پسر و دختر، با يه دخترک مو خرمايی. يه دخترک مو خرمايی، با دمپايی های کوچيک و دامن رنگی رنگی...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:35  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه یازدهم شهریور 1384

يه خونواده رو در نظر بگير، همگی لات! کوچيکترينشون هم 20 ساله. چهار نفر از اين خونواده رو در نظر بگير که رفتن مسافرت (کوچيکه نرفته باهاشون). فکرشو بکن بابای مهربون خونواده، بيش از نيمي از شبانه روز گذشته رو داشته رانندگی ميکرده. فکرشو بکن ساعت 12 شب که دارن ميرسن خونه، بابای مهربون مياد يه جوک تعريف ميکنه. جوکی که اصلش بی ادبانه اس و تموم اعضای خونواده ورژن بی ادبانه اش رو قبلاً شنيده اند. فکرشو بکن بابای مهربون خونواده، رو حسابِ شرم و حيا، جوک رو با يه خورده تعديل، مؤدّبانه ميکنه. جوری که جوک بالکل از مزّه ميفته...

 

فکرشو بکن اين بابای مهربون خسته اس، ولي با اين همه خستگی بازم جوک ميگه كه خونوادهء لاتش از ته دل بخندن... خيلی مَرده... اين بابا خيلی مَرده...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:34  توسط   | 

~ ~ ~