هوا ابری و گرفته است. جمعه صبح باشد و تنها باشی و هوا هم ابری باشد. از خوشی ميخواهم بميرم!
- فردا صبح کجايی؟
- چطور؟
- کلّاً... گفتم اگه باشی، بهرنگو تا ظهر يه جا دس به سر کنم.
پوزخند زد.
- خوبه اين يه کار هنوز يادت مونده!
پيشنهاد چرندی بود. از اوّل هم نبايد حرفش را ميزدم. بهرنگ هم دست به سر کردن لازم نداشت. رفته بود شهرستان عروسی چه ميدانم پسر عمّه اش يا نوهء عمّه اش يا هر واماندهء ديگری که قرار بود ديشب اوّلين شب جمعهء رنگينش باشد. البته اگر پيش از ديشب رنگينش نكرده باشد! صرفاً ميخواستم وانمود کنم برای آن چند دقيقه نفس نفس زدن مشتاقم.
مشغول خواندن چيزی در مانيتور شد. هر وقت نميخواست صحبت کند خودش را به چيزی مشغول نشان ميداد. به طرفم برگشت و چشمانش را خمار کرد:
- به هر حال، فردا ظهر مهمون داريم. بايد بمونم خونه. بعدشم بگم ميخوام برم کجا؟ تو اين بارون و گل و شل بگم دارم ميرم کوه؟
- بيخيال. فراموشش کن.
فراموش کرديم و حالا بايد بنشينم و فکر کنم تا شب چه غلطی ميتوان کرد که اين روز نحس کشدار تمام شود. ساعت را نگاه ميکنم. تازه ده صبح است. يک لحظه جدّاً احساس ميکنم ثانيه شمار بی حرکت مانده! ولی حرکت ميکند. رخوتش را به شصت قسمت مساوی پخش ميکند روی صورت بی حرکت ساعت. به صرافت صبحانه درست کردن ميافتم. برای يک لحظه خودم را در قالب بهرنگ ميبينم که سالاد درست ميکند. "هر وقت عصبی بودی آشپزی کن. آرامش بخشه!". هر وقت عصبی است سالاد درست ميکند. اسم سالاد هايش را هم گذاشته "سالاد مديتيشن"! نهايت نبوغ! سالاد هايش هم به اندازهء کتاب های ديل کارنگی و آنتونی رابينزش برايم نفرت انگيزند. از اين که احساس کنم دارم دلهره های مزخرفش را فرو ميدهم بدم ميآيد.
به صرافت صبحانه درست کردن افتاده ام. يخچال به طرز بيشرمانه اي خالی است و من به طرز احمقانه اي احساس گرسنگی ميکنم. ديشب شام نخورده ام. اشتهايم کور شده بود.
- ميخوای چيکار کنی؟ آخرش ميمونی همينجا يا ميری؟
- نميدونم. مهم نيس.
- حالا چه اجباريه که بری جای ديگه آخه؟!
- بمونم برا چی!؟
- آره... راس ميگي. بمونی برا کی؟!
"چی" را "کی" کرد. طعنه اش را متوجّه شدم ولی به روی خودم نياوردم.
- آخه اين سپهری ديّوث...
- تقصير خودته. الکی يه کاری ميکنی بره رو اعصابت!
- من کاری نميکنم! خودش ميره!
- خوب بابا مثلاً رييسه ها! روزی سه نوبت ميرينی بهش انتظار داری بياد گل و بلبل بگه واست؟! اونم آتو گير بياره...
- گُه ميخوره!
- خوب به من چه اصلاً!؟ چرا دعواشو با من ميکنی!؟
- کی با تو بود بابا!
نوبت او بود که کفری شود.
- ببين حامد خوشم نمياد اينطوری باهام حرف بزنی ها!
- برو بابا تو هم.
گوشی را کوبيد روی تلفن و قطع کرد. منشی شرکتمان است. درست که نگاه کنی هيچ چيز مشترکی بينمان نيست. صرفاً با هم وقت ميگذرانيم. خودش هم کم کم متوجّه شده که ديگر خسته شده ام. سعی ميکند کمتر به خانه ام بيايد و من هم مجبورش نميکنم. هويج ِ آمدنش آنقدر ها هم شيرين نيست که به خاطرش گاری ِ رابطه را بکشم...
يخچال خالی بد جور تو ذوق ميزند. پيرهن کهنه ام به جالباسی است. ميپوشم. در راه پلّه بوی گند ميآيد. الوندی، ساکن طبقه سوّم باز ديشب آشغال برده. ميتوانم با زير شلواری و زيرپوش رکابی تصوّرش کنم که با کيسهء آشغال لخ لخ کنان از راه پلّه پايين ميآيد و شيرابهء زباله اش روی پلّه ها و پاگرد ميريزد.
شير و کلوچه ميخرم و برميگردم. ولو ميشوم روی راحتی. يعنی الآن من هم دارم اعصاب خوردی هايم را صبحانه ميکنم و فرو ميدهم؟! باشد... از نشخوار كردن دلهره های بهرنگ بهتر است. يک قلپ از شير ميخورم. خوب خنک است. بيرون هوا سرد بود. تا کلوچه را گاز ميزنم زر و زر تلفن بلند ميشود. کلوچه توی دهانم ماسيده است. تکّه اي را که در دهانم است برميگردانم توی لفافش. ظاهر گندی دارد. خم ميشوم و گوشی را از کنار راحتی برميدارم.
- الو؟
- سلام.
- سلام. چطوری.
- مرسی. تو بهتری؟
- از کِی؟
يک لحظه سکوت ميکند.
- از ديشب.
- اوهوم. بهترم. مرسی.
- شام خوردی؟
- شام؟ نه...
لحنش شيطان ميشود:
- ميخواي بيام واست ناهار درس کنم؟
وسط سينه ام چيزی تکان ميخورد. گيجم انگار.
- الو؟ کجايی؟
- ها؟!
- گفتم بهرنگو بفرست بيرون، بيام واست ناهار درست کنم.
چشمم به تکّهء گاز زده و جويده نشدهء کلوچه ميافتد. لبه هايش لزج اند. انگار که ليسَک* رويش راه رفته باشد. شکل چندش آوری دارد.
- نه... مرسی... بايد برم جايی.
- آها! خوب... باشه... پس هيچی. کاری ن