تبليغاتX
جورابای نشسته
شنبه سی ام مهر 1384

دو تا خبر خوندم تو روزنومه، ناموساً دلم نيومد تک خوری کنم! گفتم رفقا هم بخونن حالشو ببرن...

اوّلين خبر اينه که "رييس مرکز رسيدگی به امور مساجد، با انتقاد از صدا و سيما در خصوص پخش سريال های ويژهء ماه رمضان بلافاصله پس از اذان مغرب گفت: پخش اين سريال ها باعث حضور کمرنگ مردم در مساجد شده است!

 

خوب آخه ان تپّه ها! وقتی 27 ساله که دارين به گوش ملّت مي‌خونين و عذاب دنيا و آخرت رو روزی صد بار به چشم مردم ميارين و باز هم ملّت ديدن چار تا و نصفی سريال در پيت رو به رفتن به مسجد ترجيح ميدن، خوب حاليتون بشه که يه جای کارتون ميلنگه ديگه! تو مطمئن باش اون سريال هم تعطيل بشه، مسجد جناب عالی  پر بشو نيست. بعدشم وقتی هر تيکّه زمين خالی اي که گير ميارين مسجد علم مي‌کنين، فکر پر کردنش هم باشين.  به قول معروف "اوّل چاهو بکن، بعد منار رو بدزد!"

 

خبر دوّم اينه که: شورای عالی انقلاب فرهنگی، قانونی را تصويب مي‌کند که به موجب آن تبليغ، عرضه و نمايش هر گونه فيلم با مضامينی چون سکولاريسم، ليبراليسم، نيهيليسم و فمينيسم(!) ممنوع مي‌باشد.

 

خوب...  رفيق شما اوّل ببين تو ده راهت ميدن؟ بعد سراغ کدخدا رو بگير! اوّلاً شورای عالی انقلاب فرهنگی )که هزار ماشالله اسمشو تريلی باس بکشه( اصولاً حق قانون گذاری نداره. اين يک. و ثانياً  (از اينجا به بعد با لحن جناب حسنی، امام جمعهء اروميه بخونين) :

"و ثانياً اين که ای انقلاب! ای فرهنگی! تو خودت کمونيستی! تو اگه کمونيست بي ناموس نبودی که فيلم نمي‌ساختی اون هم پلوراليسم! که اون از مائو هم بدتر بود! تو اگه آدم بودی مي‌رفتی و در فيلم خيار مي‌کاشتی با گوجه و چاه عميق و نيمه عميق، که جوان مردم نره به اعتياد !تو ای ميلانی! ای نيکسون! يکی از برادران ما گفت که چقدر مرد بد بود تو اون فيلم تو که من نديدم و شرم دارم که زن ضعيف که مويش را نامحرم نبايد ببيند برود و فيلم بسازد که اين جور! پس چرا قانون!؟ به من يک مسلسل بدهند تمام اينها را به گلوله مي‌بندم!  پدرسگ ها برويد فيلم آموزنده بسازيد که جنگی باشد! نه اينجور که آن زن بيايد و در فيلم کنفرانس برلين آن حرکات را بکند! نبايد هم ساخته شود و من حمايت ميکنم..." (تكبير حضّار)

 

خلاصه... حالي مي‌بريم خداييش ها!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:20  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384

 

عجيب جهد کرده بود که يک بار هم شام را در رستوران بخورند. مرد پرسيده بود "مگه شام خونه چشه که بريم بيرون؟!" و زن جواب داده بود که "هيچيش نيس! پوسيديم انقدر كه تو خونه کوفته شامی و كتلت خورديم! يه بارم بريم بيرون، بريم رستوران..." و زير چشمی نگاه کرده بود به مرد و ديگر نگفته بود که "...بريم بگرديم تو مردم! يه خورده خوش بگذرونيم..." حرفش را خورده بود و رفته بود چايی بياورد که خستگی مردش در برود و مرد جوراب هايش را تپانده بود پشتِ پشتی و رويش را کرده بود به تلويزيون که فوتبال پخش مي‌کرد.

مرد خوبی بود. سر به زير و سر به راه. همه مي‌گفتند خوش به حالش که شوهر پشت ميز نشين دارد و ميداند مرد کِی ميرود و کی مي‌آيد و او هم مي‌دانست شوهرش کی مي‌رود و کی مي‌آيد و فکر مي‌کرد که حتماً خوب که مي‌داند. مرد خوبی بود. اهل زن و زندگی. با غيرت و کاری. دوست داشت مطمئن باشد زنش خانه است و هر يکی دو ساعت زنگ بزند خانه و زن اگر نبود، اگر رفته بود سر کوچه که چيزی بخرد يا اگر حمّام بود، مرد عصبانی مي‌شد. خانه که مي‌آمد دمغ بود و اخم مي‌کرد. دوست نداشت چشم نامحرم به زنش بيفتد. زن اوايل دوست داشت اين اخلاق مردش را، ولی حالا جهد کرده بود که بروند رستوران. دلش گرفته بود از در ديوار پر از گل مصنوعي خانه. دلش مي‌خواست بروند جايی که حوض داشته باشد و گلدان و فوّاره و نسيمی که بيايد و تخت و پشتی و آدم... که مرد قليان بکشد و دودش را فوت کند به آسمان و او از مرد بخواهد که با دود حلقه درست کند و مرد نتواند و سرفه اش بگيرد و با هم بخندند. مثل نامزد ها. مثل آن وقت ها که نمي‌دانستند بچه شان نمي‌شود. مثل آن وقت ها که مرد هنوز به او نگفته بود اگر بچه ميخواهد، طلاق بگيرد و برود و او گريه اش گرفته بود و بچّهء نداشته را نخواسته بود...

 

ساعت 5 پيش خودش حساب کرده بود که 2 ساعت وقت دارد تا مرد برسد. حمّام رفته بود و در حمّام را چهارطاق باز گذاشته بود که اگر مرد تلفن زد بشنود و گوشی را بردارد. حمّامش را کرده بود و بيرون آمده بود و دستی به سر و رويش برده بود. موهايش قشنگ بود. کوتاهشان نمي‌کرد. مرد دوست نداشت. موهايش سياه بودند و بلند. آرايش کرده بود و پاک کرده بود و باز آرايش کرده بود و اين بار فقط سايه چشمش را پاک کرد و گذاشت لپ هايش گلی بمانند. مرد خوشش مي‌آمد وقتی لپ هايش را گلی ميکرد. چشم هايش شيطان مي‌شدند و زن هم وقتی چشم های مردش شيطان مي‌شدند بيشتر دوستش داشت.

جلوی آينه نشسته بود که صدای در آمد. بلند شد و از اتاق بيرون رفت. صدای آب دستشويی مي‌آمد. خنده اش گرفت. مرد هر وقت از سر کار مي‌آمد مي‌پريد توی دستشويی. در اداره چای زياد مي‌خورد و تا به خانه برسد دنيا را تيره و تار مي‌ديد! مرد بيرون آمد. دست های خيسش را مي‌تکاند. زن سلام کرد و مرد جواب داد.

- چه خوشگل شدی!

دست هايش را به پشت شلوارش ماليد. چشم هايش شيطان نشده بودند، ولی از کنار زن که رد مي‌شد نيشگونش گرفت.

 - از رستوران دم شرکت غذا گرفتم. گذاشتم تو آشپزخونه. يه جوجه، يه کباب. نمي‌خواد گرمشون کنی. بيار همينطوری بخوريم.

 

زن وا رفت... رفت توی آشپزخانه. ظرف هاي يكبار مصرف سفيد و سماق و پياز و نوشابه توي كيسه روي ميز بودند. لب هايش را با آستينش پاک کرد.

از اتاق صدای گزارشگر فوتبال مي‌آمد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:19  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384

يه مادر به خطايی توي کرج پيدا شده که کار ترک اعتياد انجام ميده... اين آدم (که واقعاً خيلی جلوی خودمو مي‌گيرم که فحش چارواداری بهش ندم اينجا) روش جالبی رو واسهء سرکيسه کردن مردم ساده لوح انتخاب کرده:

- متقاضی ترک اعتياد، با فرد مذکور روبرو نمي‌شه. يعنی شما اين بابا رو نمي‌بينيد. فقط مي‌تونين از طريق "رابط ها" ثبت نام کنيد.

- بعد از ثبت نام توسّط رابط، به شما آدرسی داده ميشه که در زمان خاصّی به اونجا بريد و منتظر بشيد. احتمالاً چند نفر ديگه مثل شما هم اونجا خواهند بود.

- شما و افراد گروه های ديگه توسّط ميني‌بوسی که دنبالتون مياد، به باغی در حوالی کرج برده مي‌شيد که توش يه ساختمون قديمی و نيمه مخروبه قرار داره.

 

و شيوهء ترک اعتياد توسّط اين الدنگ به اين صورته:

تو اين باغ به شما يه قرص X و دو سه پارچ آب ميدن. شما قرص رو مي‌خورين (که البته به شما گفته نميشه که اين قرص چيه) و تا صبح سينه زنی مي‌کنين!!!!! بله! درست خوندين! شما قرص رو مي‌خورين و تا صبح سينه زنی مي‌کنين... به گفتهء يه شاهد عينی، خيليها اونجا از حال ميرن. اونا رو به زور بلند مي‌کنن و به سينه زنی واميدارن. ميون 30، 40 نفر آدم تو يه اتاق نهايتاً 25 متری از 11 شب تا 7 صبح سينه زنی مي‌کنين. اونی که X خورده مي‌دونه با خوردن اين قرص و بالا و پايين پريدن چقد عرق مي‌ريزه آدم. به اين بدبخت ها گفته ميشه که با اين عرقی که مي‌ريزين "هرچی سم تو اين چند سال تو بدنتون بوده بيرون مياد"!!!! فردا صبح هم يه نسخه با اسم چند تا دارو به شما داده ميشه و خداحافظ...

ضمناً در صورت بروز عوارض بعدی، شما صرفاً مي‌تونين به رابطتون مراجعه کنين. و با توجّه به اينکه اين رابط ها غالباً از آشنايان شما هستن، قضيه به کلانتری و دادسرا کشيده نمي‌شه.

و در آخر اين که تموم اين بی ناموسی و شارلاتان بازی، چيزی حدود 70000 تومان براتون آب ميخوره. به هر حال حساب کتابش با خودتون. ولی اقامت يه شب هتل + يه قرص X نهايتاً 3 تومنی + هزينهء اياب و ذهاب با تاکسی تلفنی هم 70000 تومان نميشه که اين پفيوز از ملّت مي‌گيره! بماند که اين ميون نه دسترسی اي بهش هست، نه مسئوليتی ميپذيره.

از سر شب دارم حرص مي‌خورم! دلم مي‌خواد بدونم اون ابله هايی که اينا رو مي‌شنون و ميرن به اين پفيوز شارلاتان پول ميدن، چی فکر مي‌کنن؟ اصلاً فکر مي‌کنن؟!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:13  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384

 

ادوکلن... کت و شلوار و کراوات... بيا دنبالم آرايشگاه... ترافيک پنجشنبه شب... آدرس پيچ و واپيچ... عرق زير بغل... دئودورانت توی ماشين... زياد نزن بوی عطرت ميره... ميگن ننهء دوماد مذهبيه... زنونه اين طرف، مردونه اون طرف... تو خودت قند و نباتی... ميگن فقط دويست تومن دادن به کميته واسهء بعدِ شام!... هرکی بيشتر برقصه دوماد بهش تراول  شاباش ميده ها!... ميوه... شيرينی... سيگار داری؟... نه، منم جا گذاشتم... مي‌خوام گوشيمو بفروشم، بيا بکنمش تو پاچهء تو... قربونت! جای قبليه درد مي‌کنه هنوز... آقايون تشريف بيارين شام... سه جور غذا... هجوم به جوجه کباب... بشقاب برادر داماد... باقالی پلو با گوشت و جوجه کباب و ژله و بستني با هم تو بشقاب... سير نشدي شورت منم بذار كنارش!... هوای خفه... کراوات سفت... شام تمام... زنانه و مردانه قاطی... قرش بده ماشالله!... نمرهء بيستِ کلاسو نميخوام... عروس و داماد وسط سالن... آهنگ ملايم... ادای تانگو... بقيهء زوج هاي جوون آويزون هم... عقدهء ديسكو... حماقت تو ميزان سه ضربی... ما هم برقصيم؟... تو تانگو بلدی يا من؟... سؤال بيجا، جواب بی ربط... آقايون و خانوما خوش اومدين... عكس با عروس و داماد... دماغ پودر زده، پيشونی خيس عرق... كراوات شل، زير بغل ليچ افتاده... بوی سیگار ماسیده به صندلی ماشين... مردم زندگی ميکنن، ما اداشو در مياريم... سکوت... واقعاً دقت کردی چقدر از آدم به دوری؟... سكوت... خيابون خلوت... چراغ سبز... يقهء باز... نسيم خنک... نسيم خنک... سكوت... نسيم خنک...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:43  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه بیست و سوم مهر 1384

تو ويژه نامهء ورزشی روزنامهء شرق، مطلب جالبی نوشته بود. نوشته بود مديران ارشد کمپانی مرسدس بنز، در مورد "ايران" سياست خاصّی دارن. سياستشون اينه که هيچ مديری رو بيش از 4 سال واسه کار در ايران نگاه نميدارن. دليلش هم اينه که به نظرشون، اون مدير بعد از چهار سال تو ايران وارد مسايل "حاشيه اي" بازار شده و به اصطلاح "آلوده" ميشه. معنی دقيقش اينه که ايرانی ها و محيط اقتصادی مملکتشون از لحاظ فرهنگی انقدر آلوده اس، که بيش از 4 سال نميشه توشون بود و فاسد نشد!

جالب بود... جدّاً جالب بود... داشتم فکر ميکردم يه زمون بابا و ننه های ما واسه اين که آمريکايی جماعت تو مملکت ما "حق توحّش" نگيره، گلوی خودشون رو جر ميدادن. حالا کمپانی های خارجی - به حق! و تأکيد ميکنم: به حق! - عملاً همون کار رو ميکنن و ما حتّی از اعلامش تو روزنامه ها هم ابايی نداريم.

 

حالا اينو داشته باشين؛ من تو اين کف بودم که ديدم تلويزيون داره يه برنامه پخش ميکنه به اسم "اخلاق در اقتصاد". تيتراژ برنامه يه چيزی بود تو مايه های همون محلّهء بنده نواز تابستون و همون بچهه که جيش ميکنه** و آره و اينا... محتوای برنامه که ديگه زيبا بود! يه بابايی ميومد با چند تا کاسب قديمی بازار در مورد ربا حرف ميزد. سطح صحبت هم تو اين مايه ها بود که "ربا بده!!! ربا جيزّه!!!" يا "ربا حرام اندر حرامه!!!" تازه اينا که خوبه... شروع کردن به قصّه گفتن که "فلانی پول ربا ميخورد، مريض شد و فلان و بهمان..." يا "فلانی موقع معامله ميزد رو پاش و فلان قسم رو ميخورد، پاش زخم شد از همونجايی که ميزد رو پاش، پاشو قطع کردن!"

 

احساس ميکردم اون بچهه که جيش ميکرد، اومده داره تو مغز من، تو فهم و شعور من جيش ميکنه... آخه ساختن اين برنامه خودش دزدی آشکاره!!! سازنده اومده بودجه گرفته برنامه بسازه، رسماً سر و تهش رو با دو کلمه گلواژهء خاله زنکی پر کرده!

خوب... وقتی صدا و سيمای اين مملکت مياد روز روشن اينطوری ميدزده، وقتی راهکار ما واسه جلوگيری از فساد اقتصادی، ساختن همچين برنامه هاييه، مسلّماً کمپانی مرسدس بنز هم مياد همچين راه حلّی واسهء مديران مربوط به ايران در نظر ميگيره. حق هم داره! دمش گرم!

 

ميدوني... ته تهش که نگاه ميکنم، ميبينم اون آمريکايی بيچاره که حق توحّش ميگرفت، حدّاقل انقدر صادق بود که رک بهمون بگه "وحشی"... اين آلماني تو لفافه بهمون ميگه "دزد!". نه؟

 

 

­­­______________________

** رفقايی که قضيه اين بچه رو که جيش ميکنه نميدونن، قضيه اش تو يکی از پست های قديمی همين وبلاگ هست. دقيقش رو بخواين، پست هجدهم مرداد. گفتم که رفقا تو خماری نمونن.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:5  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه نوزدهم مهر 1384

 

 

گناه من نيست

- يا گناه تو -

            گناه لحظه هاست که مي‌دوند.

 

گناه تو نيست

- يا گناه من -

                   گناه روز هاست که مي‌گذرند.

 

بر جاي مانده ام

آري...

گناه تو نيست

         كه دير مي‌شوی

 

گناه منست

               كه پير مي‌شوم...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:10  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه هجدهم مهر 1384

گاويست در آسمان و نامش پروين                گاويست دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت باز کن از روی يقين                 زير و زبر دو گاو، مشتی خر بين

 

- خيام

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:44  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه شانزدهم مهر 1384

سؤال : به نظرت از اينايی که پشت در مستراح شعار سياسی مينويسن هم اُسکُل تر پيدا ميشه؟

جواب : آره. اونايی که ميان رو اين شعار ها رو رنگ ميزنن.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:16  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه پانزدهم مهر 1384

پنجشنبه ها روزنامهء شرق ويژه نامه اي داره واسه جمعه. مجموعهء پر باری از مطالب مختلف که واقعاً خوندنی اند. صفحهء آخر اين ويژه نامه، صفحهء طنزشه. ستونی داره به نام "طنز آماده". بی اندازه با اين ستون حال مي‌کنم! بی اندازه! فکری که پشت اين مطالب هست واقعاً حال ميده بهم. توش با لحنی نيش دار به کسانی پرداخته مي‌شه که تلاش مي‌کنن پوچ و تو خالی و سطحي بودنشون رو با کلمه ها و عبارات به ظاهر پر معنا و مفهوم بپوشونن. توصيه مي‌کنم اگه شرق مي‌خرين، تو ستون طنز آمادهء اين هفته، مطلبی رو که در مورد شاگرد اوّل کنکور تجربی امسال نوشته شده بخونين. واقعاً باحاله!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:15  توسط  

~ ~ ~
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384

داشتم شعر های قديميمو دور مي‌ريختم. چشمم به اين يکی افتاد... دلم نيومد دورش بندازم. کِی بشه که اين بچه رو هم چال کنم جايی...

 

 

 

... باران سردي بود.

      من و تو در کنار هم

-کنار هم ولي تنها-

  نفسها سرد و يخ بسته

          قدمها را شمرده ناشمرده

باز مي‌گشتيم...

 

*

 

صداي گامهايم در سکوت کوچه مي‌پيچيد

کنارم تو

          بي صدا چون سايه اي آرام و بي تشويش

    حضور ساکتت را دوره مي‌کردي.

 

نمي‌دانم...

       صداي ساکت من بود؟

آري...

    صداي ساکت من

               سکوت خيس بين گام هايم را

         کناري زد:

- "دلم افسانه مي‌خواهد..."

           نگاهت پوزخند بي‌خيالي بود.

        باز گفتم

-"من دلم افسانه مي‌خواهد! نمي‌فهمي؟!!"

 

خدا را من دلم افسانه اي مي‌خواست!

دلم افسانه از عشّاق سرگردان کوه و دشت

ز مجنون‌هاي هامونگرد بي آرام

ز زخم سنگ خارا و دل فرهاد

ز بکريّ تن ليلي

ز بوي موي شيرين در ميان باد

                         دلم افسانه اي مي‌خواست...

 

*

 

صداي چک چک باران

           نصيب از نالهء ارواح بي آرام شب مي‌برد.

    نگاهت خنده اي کشدار و بي پايان

            صدايت چندش آور بود!

 

به من گفتي

- "فسانه مُرد! نشنيدي؟

  تو اي مجنون!

  بلاهت را چه بي معنا پرستيدي...

  شبستان يکايک مردمان شهر

  پر ز ليلي هاست!

  و شيرين با پشيزي

  اندکي

  حتّي به قدر وسع همچون تو گدايي

  آه..."

 

نَفَس، مکثي ميان حرف هايت بود

- "فسانه مرد...

  مي‌دانم نمي‌داني..."

 

*

 

تو مي‌گفتي و در من

 قصّه ها

       آواز ها

        افسانه ها

با درد مي‌مردند...

      تو مي‌گفتي و در من باورم مي‌مرد

                    تو مي‌گفتي و مي‌گفتي و مي‌گفتي...

و من

  آن قصّه ها، افسانه ها، آواز ها را

   بي‌صدا

      يخ بسته

            دلمرده

درون سينهء خود دفن مي‌کردم.

 

*

 

باران سردی بود...

من و تو در کنار هم

         - کنار هم ولي تنها -

نفسها سرد و يخ بسته

       قدمها را شمرده ناشمرده...

ز دفن آرزو ها

             قصّه ها

                     آواز ها

                         افسانه هامان

            باز مي‌گشتيم...

 

 

 

- شهريور 82

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:39  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه دوازدهم مهر 1384

هوا ابری و گرفته است. جمعه صبح باشد و تنها باشی و هوا هم ابری باشد. از خوشی مي‌خواهم بميرم!

 

- فردا صبح کجايی؟

- چطور؟

- کلّاً... گفتم اگه باشی، بهرنگو تا ظهر يه جا دس به سر کنم.

 

پوزخند زد.

- خوبه اين يه کار هنوز يادت مونده!

 

پيشنهاد چرندی بود. از اوّل هم نبايد حرفش را مي‌زدم. بهرنگ هم دست به سر کردن لازم نداشت. رفته بود شهرستان عروسی چه مي‌دانم پسر عمّه اش يا نوهء عمّه اش يا هر واماندهء ديگری که قرار بود ديشب اوّلين شب جمعهء رنگينش باشد. البته اگر پيش از ديشب رنگينش نكرده باشد! صرفاً مي‌خواستم وانمود کنم برای آن چند دقيقه نفس نفس زدن مشتاقم.

مشغول خواندن چيزی در مانيتور شد. هر وقت نمي‌خواست صحبت کند خودش را به چيزی مشغول نشان مي‌داد. به طرفم برگشت و چشمانش را خمار کرد:

- به هر حال، فردا ظهر مهمون داريم. بايد بمونم خونه. بعدشم بگم مي‌خوام برم کجا؟ تو اين بارون و گل و شل بگم دارم ميرم کوه؟

- بي‌خيال. فراموشش کن.

 

فراموش کرديم و حالا بايد بنشينم و فکر کنم تا شب چه غلطی مي‌توان کرد که اين روز نحس کشدار تمام شود. ساعت را نگاه مي‌کنم. تازه ده صبح است. يک لحظه جدّاً احساس ميکنم ثانيه شمار بی حرکت مانده! ولی حرکت ميکند. رخوتش را به شصت قسمت مساوی پخش مي‌کند روی صورت بی حرکت ساعت. به صرافت صبحانه درست کردن مي‌افتم. برای يک لحظه خودم را در قالب بهرنگ مي‌بينم که سالاد درست مي‌کند. "هر وقت عصبی بودی آشپزی کن. آرامش بخشه!". هر وقت عصبی است سالاد درست ميکند. اسم سالاد هايش را هم گذاشته "سالاد مديتيشن"! نهايت نبوغ! سالاد هايش هم به اندازهء کتاب های ديل کارنگی و آنتونی رابينزش برايم نفرت انگيزند. از اين که احساس کنم دارم دلهره های مزخرفش را فرو مي‌دهم بدم مي‌آيد.

به صرافت صبحانه درست کردن افتاده ام. يخچال به طرز بي‌شرمانه اي خالی است و من به طرز احمقانه اي احساس گرسنگی مي‌کنم. ديشب شام نخورده ام. اشتهايم کور شده بود.

- مي‌خوای چيکار کنی؟ آخرش مي‌مونی همينجا يا ميری؟

- نمي‌دونم. مهم نيس.

- حالا چه اجباريه که بری جای ديگه آخه؟!

- بمونم برا چی!؟

- آره... راس ميگي. بمونی برا کی؟!

"چی" را "کی" کرد. طعنه اش را متوجّه شدم ولی به روی خودم نياوردم.

 

- آخه اين سپهری ديّوث...

- تقصير خودته. الکی يه کاری مي‌کنی بره رو اعصابت!

- من کاری نمي‌کنم! خودش ميره!

- خوب بابا مثلاً رييسه ها! روزی سه نوبت مي‌رينی بهش انتظار داری بياد گل و بلبل بگه واست؟! اونم آتو گير بياره...

- گُه مي‌خوره!

- خوب به من چه اصلاً!؟ چرا دعواشو با من مي‌کنی!؟

- کی با تو بود بابا!

 

نوبت او بود که کفری شود.

- ببين حامد خوشم نمياد اينطوری باهام حرف بزنی ها!

- برو بابا تو هم.

 

گوشی را کوبيد روی تلفن و قطع کرد. منشی شرکتمان است. درست که نگاه کنی هيچ چيز مشترکی بينمان نيست. صرفاً با هم وقت مي‌گذرانيم. خودش هم کم کم متوجّه شده که ديگر خسته شده ام. سعی ميکند کمتر به خانه ام بيايد و من هم مجبورش نمي‌کنم. هويج ِ آمدنش آنقدر ها هم شيرين نيست که به خاطرش گاری ِ رابطه را بکشم...

يخچال خالی بد جور تو ذوق مي‌زند. پيرهن کهنه ام به جالباسی است. مي‌پوشم. در راه پلّه بوی گند مي‌آيد. الوندی، ساکن طبقه سوّم باز ديشب آشغال برده. مي‌توانم با زير شلواری و زيرپوش رکابی تصوّرش کنم که با کيسهء آشغال لخ لخ کنان از راه پلّه پايين مي‌آيد و شيرابهء زباله اش روی پلّه ها و پاگرد مي‌ريزد.

 

شير و کلوچه مي‌خرم و برمي‌گردم. ولو مي‌شوم روی راحتی. يعنی الآن من هم دارم اعصاب خوردی هايم را صبحانه مي‌کنم و فرو مي‌دهم؟! باشد... از نشخوار كردن دلهره های بهرنگ بهتر است. يک قلپ از شير مي‌خورم. خوب خنک است. بيرون هوا سرد بود. تا کلوچه را گاز مي‌زنم زر و زر تلفن بلند مي‌شود. کلوچه توی دهانم ماسيده است. تکّه اي را که در دهانم است برمي‌گردانم توی لفافش. ظاهر گندی دارد. خم مي‌شوم و گوشی را از کنار راحتی برميدارم.

- الو؟

- سلام.

- سلام. چطوری.

- مرسی. تو بهتری؟

- از کِی؟

 

يک لحظه سکوت مي‌کند.

- از ديشب.

- اوهوم. بهترم. مرسی.

- شام خوردی؟

- شام؟ نه...

لحنش شيطان مي‌شود:

- مي‌خواي بيام واست ناهار درس کنم؟

 

وسط سينه ام چيزی تکان مي‌خورد. گيجم انگار. 

- الو؟ کجايی؟

- ها؟!

- گفتم بهرنگو بفرست بيرون، بيام واست ناهار درست کنم.

چشمم به تکّهء گاز زده و جويده نشدهء کلوچه مي‌افتد. لبه هايش لزج اند. انگار که ليسَک* رويش راه رفته باشد.  شکل چندش آوری دارد.

- نه... مرسی... بايد برم جايی.

- آها! خوب... باشه... پس هيچی. کاری نداری؟

- نه... قربانت.

- خدافظ.

 

روی راحتی ولو مانده ام. جرعه اي ديگر شير ته حلقم مي‌ريزم. کلوچه را برمي‌دارم و بيهودگی هايم را ميجوم...

 

________________

* ليسَک بر وزن پيچَک، حلزونی بدون صدف با بدني لزج که غالباً لا به لاي برگ هاي کاهو و مانند آن ديده مي‌شود.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:16  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه دهم مهر 1384

اين آهنگ کاوه يغمايی، يه جورايی انگار وصف اين روزای منه...

باورم کن... من هنوز مترسک باغ جنونم

       عمريه مسافری و من هنوز غرق سکونم

خيلی سخته که بدونم نميخوام اينجا بمونم

        داغ ميوه های نارس آتيش انداخته به جونم

   دست تقدير تو رو برده

            سرنوشتمو ميدونم...

تو ميدونی جون باغ و باغبون بسته به جونم

 

اون کلاغی که ميگفتی

           اومده چشمامو برده...

     دکمه های پيرهنت رو به تن جادّه سپرده...

   ديگه اين دل گله ها مرحم تنهايی من نيس

          دل نبستن و نرفتن ديگه دريايی شدن نيس

 

تو بدون باز تو سرم رؤيای پوشالی زياده

رسم زندگی همينه

    گاهی سخته

              گاهی ساده...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:19  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه نهم مهر 1384

تو سال‌های دبيرستان، دبير ادبياتی داشتيم به نام آقای دکتر رضايی. افتخار مي‌کنم که شاگردش بودم و اميدوارم هر جا که هست سلامت باشه. يه جنتلمن واقعی بود. يه آدم قوی. مردی بود که خيلی مي‌دونست و خيلی هم مي‌فهميد. روزی در جواب يکی از بچّه ها که پرسيده بود "از کجا بدونيم عشقی که تو شعر در موردش حرف زده مي‌شه، عشق زمينيه يا عشق الهی؟" گفت: "کسی که عشق زمينی رو نفهمه، کسی که عشق زمينی رو تجربه نکرده باشه، نمي‌تونه عشق الهی رو درک کنه. آدم عشق ورزيدن رو از عشق زمينی و جسمانی ياد مي‌گيره. اين که هر عشقی رو با چسب و سنجاق به خدا و ماورا ربط بديم، به هيچ وجه صحيح نيست. عشق‌هايی که تو اين اشعار مي‌بينيد خيلی وقت‌ها عشق زمينی و ملموس هستند. هرچند بهانه اي هستند که شاعر توسّط اون‌ها از عشق الهی حرف بزنه."

شنيدن چنين حرف‌هايی اون سال‌ها برای ما عجيب بود. سال‌هايی که زن و مرد تو تلويزيون در اوج عاشقی به هم مي‌گفتن "من به تو علاقه دارم" و تو اشعار کتاب‌های ادبيات ما، تمام عشق‌ها به عشق الهی و خدايی حواله مي‌شدن...

 

حالا انگار از اونور خر افتاديم... همه جا شده عشق! تازگي‌ها ديگه حالم بد ميشه وقتی اسم عشق رو مي‌بينم! به ليست وبلاگ‌های به روز شده نگاه مي‌کنی، مي‌خوای عشق بالا بياری! "خاطرات عشق من و فلانی" ، "فلانی قد دنيا دوستت دارم" ، "خاطرات پسر عاشق" ، "خاطرات دختر عاشق" ، "دل شکسته ترين مجنون دنيا"... و هزار جور چرند ديگه که وقتی حماقت کليک کردن رو مرتکب مي‌شی بدون استثنا توشون يه آدم بيكار، بسته به موقعيّت رابطه، شر و ور نوشته. اگه اوايل کار باشه، گل و شکلک‌های چرند گوگولی مگولی خنده و ماچ و قلب و هزار مرض ديگه و تعريف از اين که چه مي‌دونم "وقتی با تو هستم انگار که قورباغه‌ها هم عاشق شدن..." يا "وقتی با منی مي‌خوام از خوشی خودمو جر بدم..." تازه بعضيا که ديگه سنگ تموم مي‌ذارن! متن يه مشت ترانهء چرند لس آنجلسی هم مهمونت ميکنن که ديگه رسماً از هر چی عشقه فراری ميشی! تازه بماند که تهش کاسهء گدايی درازه که "نظر يادتون نره! مرسي! بوس بوس!"

 

تف! يعنی واقعاً يه نفر پيدا نمي‌شه به اين جماعت عاشق بگه "عزيزم! عشق حضرت عالی چيزيه شخصی، که به خودت مربوطه! قصّهء عاشقيتو واسه خودت نيگه دار، نظر هم از ديگرون نخواه! بعدشم هول نشو... يه چيزی بنويس که حد اکثر شيش ماه ديگه از خوندن نوشته‌های امروزت شرمنده نشی!"

 

حالا اين مال اوّل کاره! اگه طرف رسيده باشه ته کوچه هم سر تا ته نوشته‌ها دارن زار ميزنن... "فلانی همهء زندگی من بود ولی رفت..." ، "فلانی! حالا که نيستی شب و روزم شده غم و غصّه" ، اونی که شيش ماه پيش از خوشی مي‌خواست خودشو جر بده (و طبيعتاً نداده، چون هنوز داره بلغور مي‌کنه) نوشته "حالا که ولم کردی ديگه خودمو جر ميدم..." اون يکی که تايمر دستش گرفته: "الان يه سال و شيش ماه و دوازده روزه که فلانی ديگه با من نيست..." کنار همهء اين گلواژه‌ها، شکلک‌های غمگين و دل شکسته و گريون رو هم بذارين تا اسهال بگيرين!

 

من نمي‌فهمم! جدّاً نمي‌فهمم. يکی منو روشنم کنه. يعنی واقعاً ملّت به چنين چيزايی مي‌گن عشق؟! واقعاً مي‌گن عشق؟! يا واقعاً ملّت احساس ميکنن وقتی چنين چيزايی مي‌نويسن ارزش خوندن داره واسهء ديگرون!؟ واقعاً احساسشون اينه که دارن از "عشق" مينويسن!؟!!!

نمي‌دونم... شايد من زيادی هاف هافو شدم... شايد عاشقي همين چيزاييه كه به چشم من دري وري مياد. ولی هيچوقت يادم نميره احساسم رو وقتی "شب‌های روشن" يا "درخت گلابی" رو مي‌ديدم. يا وقتی "شرق بنفشه" و "بار ديگر شهری که دوست مي‌داشتم" رو مي‌خوندم. اون حس، اون شوريدگی، اون ديوانه وار بودن رو نمي‌تونم فراموش کنم...

رفيق! اگه مي‌خوای از عشق بنويسی، بنويس. ولی اوّل نيگاه کن ببين اين عشق بهت چی داده؟! چه قدرتی داده؟! چيکار باهات کرده؟! چقدر پُر شدي؟! اگه حدّ اکثر قدرتی که بهت داده اينه که بشينی و يه ترانه از منصور (يا مريم حيدرزاده... يا مزخرفاتي از همين دست) بندازی تو وبلاگت و تو احساساتت آب ببندي، خودت رو مسخره نکن. اون اشعار و اين عاشقي‌ها بدون چنين چرت و پرت هایي هم به اندازهء کافی مسخره هستن...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:50  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه نهم مهر 1384

آهنگ و آواز شبهای برره فوق العاده قشنگه. خوندن مهران مديری رو تو آلبوم "از روی سادگی" دوست داشتم، و حالا تو اين آهنگ واقعاً زيبا کار کرده. کليپ فلش شب های برره رو اینجا ميتونين ببينين.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:13  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه هشتم مهر 1384

ميگن شاملو و ميگن شاملو... من مست نشستم و فقط يه جمله تو ذهنمه...

ناز انگشتای بارون تو باغم ميکنه... ميون جنگلا طاقم ميکنه...

 

من کجا و دنيا کجا... ميون جنگلا طاقم ميکنی...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:0  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه هشتم مهر 1384

من الان مست مستم...

 امشب قشنگه. من صاحاب دنيام. ميتازم و ميتازم. باد کجاس؟!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه هفتم مهر 1384

اين پاراگراف رو با سرعت تموم، يه نفس، با لحن جوجه جاهلا بخونين. عجيب حال ميکنم با اين تيکّه از قيصر...

 

 

-  "من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اينا خيلی بوديم. کريم آقامونم بود. آره... از ما نه از اونا آره که بريم دوا خوری، تو نميری به موت قسم ما اصلاً تو نخش نبوديم! آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپايه دربند اومديم پايين، يکی چپ، يکی راس، يکی بالا، يکی پايين، عرق و آبجو جور شد رو تخت نشسّه بوديم داشتيم مي‌خورديم. اوّليو رفتيم بالا به سلامتی رفقا لولِ لول شديم، دوّميو رفتيم بالا به سلامتی جمع پاتيل پاتيل شديم، سوّمی رو اومديم بريم بالا، آشيخ علی نامرد ساقی شد، گف برين بالا، مام رفتيم بالا، گف به سلامتی مِيْتی، تو نميری به موت قسم خيلی تو لب شدم... اين جيب نه اون جيب نه تو جيب ساعتی ضامندار اومد بيرون، رفتم اومدم ديدم کسی نيس همه خوابيدن... پريدم تو اتول اومدم دم کوچه محراب بغل اين نُرقه* فروشيه، اومدم پايين ديدم يه سر و هيکل ميزونه اينجوری زد بهم افتادم تو جوب. گفتم هتته، گف عفّت! يکی گذاش تو گوشم... گفتم نامردی؟! دوّميشو از اوّليش قايم تر زد. دس کردم ج‍‌‍يبم که برم و بيام چشممو واز کردم ديدم مريضخونه ام... حالا ما به همه گفتيم زديم؛ شمام بگين زده. آره... خوبيت نداره..."

 

_______________

* نقره

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:21  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه ششم مهر 1384

ديدن عاشقی هايت برايم زيباست. ميدانی که هست. تصوير زيباييست كه نميخواهم از يادم برود. مثل شرابی که بخواهی مزّه مزّه کنی تا ذرّه ذرّه گرمت کند...

سلطان دو عالمی، خوش باش. ميدانم نمينوشی. من به سلامتی ات خواهم نوشيد. باشد که باشی. باشد که باشيد...

اين هم از فالت. نخواستی. خودم گرفتم:

 

بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن                    به شادی رخ گل بيخ غم ز دل برکن

رسيد باد صبا غنچه در هواداری                              ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن

طريق صدق بياموز از آب صافی دل                           براستی طلب آزادگی ز سرو چمن

ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر                               شکنج گيسوی سنبل ببين به روی سمن

عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد                  بعينه دل و دين ميبرد به وجه حسن

سفير بلبل شوريده و نفير هَزار                                برای وصل گل آمد برون ز بيت حزن

حديث صحبت خوبان و جام باده بگو               

به قول حافظ و فتویّ پير صاحب فن

 

 

شاد باشي.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:35  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه پنجم مهر 1384

سه روزه که خواب جنگ مي بينم. نمي دونم... شايد به خاطر هفتهء جنگه!؟ نمی دونم. هرچند... سال های پيش هم همين بساط هفتهء جنگ و دفاع مقدّس به راه بود، حالا گيريم امسال سير داغ پياز داغش بيشتر شده... ولی بود! من هم خواب جنگ نمي ديدم! ولی الان سه شبه که تمام مدّت يه کلاشينکف دستمه و دارم شلّيک ميکنم. شب اوّل تو يه شهر داغون... ديوارای ريخته... مردم فراری... دفاع خونه به خونه... مردی که بی هوا جلوم ظاهر شد و گلوله ام مستقيم وسط صورتش خورد...

شب دوّم وسط بيابون... انفجار هايی که هيچکدوم صدا نداشتند... ترس بود و ترس... احساس مي کردم دور و برم آدم هست، ولی من نميديدمشون... از خاکريز رفتم بالا و تانک ها و آدم هايی رو ديدم که به سمت سنگر ما ميومدن... هرچی گلوله داشتم خالی کردم طرفشون... هيچکدوم به هدف نخورد... بيست متر اون طرف تر، مرد از خاکريز بالا ميومد...

شب سوّم، تو خوابم هم شب بود... تأسيساتی که بايست منفجر مي شد، يا نمي دونم تسخير مي شد يا هرچی... بيصدا مي رفتيم و من باز هيچ کس رو نمي ديدم، ولی صداشون رو مي شنيدم که مي گفتن چيکار کنم... بايد از ارتفاع بلندی مي پريدم... پريدم... خيلی بلند بود... افتادم پايين... نور افکن افتاد روم... يه تير خورد به پهلوم... انگار که با لگد، محکم بزنن تو شکمت... مي ترسيدم پايين رو نگاه کنم... فکر ميکردم الان دل و روده ام کف زمين پخش شده...

 

امروز هم خواب ديدم جايی گير افتادم و خون تو دهنم رو پر کرده... خون رو نمي ديدم ولی مزّه اش تو دهنم بود... گرم تو حلقم پايين مي رفت و حالمو به هم ميزد...

 

وحشتناک تر از همهء اينا اينه که از خواب بيدار نمي شم. تا ته تهش رو مي بينم. مثل کسی که مجبورش کرده باشن تصويری رو ببينه و چشماش رو باز نيگه داره... خيلی چرنده. خيلی...

خان! کجايی که تعبير کنی خوابای پريشون منو...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:42  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه سوم مهر 1384

ديروز طرفای انقلاب تو بساط يه CD فروش چيزای جالبی ديدم*. راستش از بس عادت کرده بودم تو  بساطشون فقط فيلم های مزخرف هندی و فول آلبوم های جواد يساری و عبّاس قادری باشه، وقتی ديدم تو بساط طرف چه چيزای نو و حتّی بی ربطی گير مياد، کف کردم!

مجموعهء کامل آلبوم های LINKIN PARK ، Limp bizkit ، Santana ، Rolling Stones ، HIM ، Beatles ، Pink Floyd ، MetallicA ، Slayer ، Motor head ، Nirvana ، System of a down ، Dire straits و خيلی گروه ها و خواننده های ديگه به علاوهء ويدئو ها و کنسرت هاشون! (آره بابا جان! گور بابای کپی رايت هم کرده!) راستش فکر کردم حتماً کاسه اي زير نيم کاسه است. ولی نتونستم جلوی خودمو بگيرم. يه مجموعه LINKIN PARK و يه سری از HIM خريدم. وقتی تو خونه اجراشون کردم، انصافاً هم کيفيتشون عالی بود، هم کامل بودن (چيه؟! نميشه يه بار هم از اين دست فروشای بينوا خوب بنويسيم؟!). حتّی تو CD فول آلبوم LINKIN PARK ، يه سری از آلبوم ها و تک آهنگ های Limp bizkit هم بود! خلاصه بنده کماکان اندر کف به سر ميبرم... تا اطلاع ثانوی هم از کف در نميام!

 

________________

 * من به شدّت معتاد به ايستادن سر بساط دستفروش ها هستم. يعنی اگه روزی من رو سر بساط اينهايی که رندهء خيار و هويج ميفروشن ديدين، تعجّب نکنين! CD که جای خود داره...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:49  توسط   | 

~ ~ ~