يکی از روز های آخر اسفند. هوا روشن و آفتابی و نسيم که سر به سرم ميگذارد و ميمانم ميان شش و بش بستن زيپ کاپشن و دم کردن، يا نبستن و تحمّل ور رفتن نسيم با گل و گردنم. آخر بازش ميگذارم. يک روز هم مال نسيم! ميگذارم بازی اش را بکند...
در ايستگاه خبری نيست. تک و توک مسافران روی صندلی ها منتظر آمدن قطار. روز عادّی اش ساعت نه صبح متروی تهران - کرج خلوت است، چه برسد به امروز که نه دانشجويی هست و نه هيچ کس وسط خانه تکانی هوس کرج رفتن به سرش ميزند.
قطار ميآيد. سوار ميشوم. ميروم طبقهء بالا. تک و توک مسافران روی صندلی های دو تايی و سه تايی جا خوش کرده اند. دختر به نظر تنها ميآيد. کلاسوری روی پايش است. کنار پنجره نشسته و بی تفاوت بيرون را تماشا ميکند. صندلی های دور و برش خالی اند. هوس ميکنم رو به رويش بنشينم و مينشينم. درست ترش اين است که بگويم "لم ميدهم". البتّه اگر بتوان روی اين صندلی های لعنتی با زاويهء قائمه شان لم داد! دختر يک پايش را روی پای ديگر مياندازد و بی تفاوت به تماشا کردنش ادامه ميدهد. هميشه تعجّب کرده ام که چگونه دختر ها در حداقل فضای ممکن، يک پا را روی پای ديگر مياندازند و مينشينند!؟ چه روی صندلی عقب پرايد، چه در فاصلهء 30 سانتيمتری بين صندلی های مترو!
قطار حرکت ميکند. زن چادری رديف کناری، کتابچهء دعايش را باز کرده و لب هايش تکان ميخورند. ولو شده ام. پوستم گويی ذرّه ذرّهء آفتاب را جذب ميکند. آفتاب اين روز ها، تنها آفتابيست که دوست دارم. دختر ورق كاغذي در ميآورد و با خودکار شروع ميکند به هاشور زدن. زيرچشمی به نقاشی اش نگاه ميکنم. چيزی سر در نميآورم. باز تکيه ميدهم و چشمانم را ميبندم. آفتاب عجيب ميچسبد امروز! احساس ميکنم خون در رگ هايم کف ميکند و ميجوشد! دوست دارم سر صحبت را با دخترک باز کنم. چيزی در مغزم ميلولد و نميتوانم جلويش را بگيرم! گرگ هاری شده ام سرشار از تمدّن! او هم که كماكان هاشور ميزند و من مثل تجسّم نظم و ترتيب، کيفم را روی پايم گذاشته ام و هنوز نفهميده ام چه ميکشد...
- "ميدونی الان چی ميچسبه؟"
دوّم شخص مفرد. نيم ساعت (و شايد سه ربع) بيشتر وقت ندارم و نميخواهم با دوّم شخص جمع تلفش کنم! خودکار مشکی از حرکت يکنواختش باز می ايستد.
- بله!؟
حالت دختر ترشيده های سريال هاي تلويزيون را ندارد که وقتی سلامشان هم ميکنند، جوری جواب سلام ميدهند که گويی فحش شنيده اند! صرفاً "بله؟!". با کمی تعجّب و کمی استفهام. لبخند کوچکی ميزنم. کاش چشمانم برق نزنند!
- گفتم ميدونی الان چی ميچسبه؟
مکث کوتاهی ميکند. نميدانم به چه فکر ميکند؟ به اين که چه چيزی ميچسبد يا به نيّت من از اين سؤال؟ مزاحم بودن به ظاهرم نميخورد. لحظه اي بيرون را نگاه ميکنم. طناب را شل ميکنم. بگذار احساس آزادی کند.
- نميدونم... منظورتون چيه آخه؟
لبخند خفيفی ميزند. صرفاً از روی تمدّن، يا با بهترين تفسير، از روی کنجکاوی؛ لبخند کمرنگش مسلّماً از روی صميميت نيست.
- منظورم اين هواست. اگه گفتي تو اين هوا چی ميچسبه؟
- والّا... نميدونم آخه... چی ميچسبه؟
ذهنم ميدود! روی خط صفر هر چه به زبانم بيايد ميگويم. هيچ جمله اي را از پيش نميسازم! خودم هم نميدانم اين جواب را از کجا آوردم:
- ميچسبه لپّت رو بچسبونی به شيشه، چشماتم ببندی... آفتابِ گرم، شيشهء سرد. انقدر کيف ميده...
لبخند قشنگی ميزند. با کمی ترديد اندکی به جلو خم ميشود و گونه اش را آرام ميچسباند به شيشه. بی اختيار لبخند ميزند. چشمانش برق قشنگی دارند.
- آره...
من هم لبخند گَل و گشادی ميزنم. احساس ميکنم پرز نرمی روی گونه هايش است. مثل پرز هلو. حتماً از خنکی مور مورش شده است. زن کتابچه به دست پنج دقيقه است که کتابچه اش را ورق نزده.
- خودتون چی؟
با لبخند ميپرسد و گونه اش کماکان به شيشه چسبيده است.
- چی خودم چی؟!
سؤال احمقانه اي بود! نميدانم از کجای زبانم در رفت؟! خنده اش ميگيرد.
- نميچسبونين؟
خدايا نخ را بکشم يا شل کنم... روی خط صفر ميمانم.
- خنکيش تموم نميشه... من واسه شما گفتم. آدم سرحال مياد!
اميدوارم به دوّم شخص جمع توجّه نکند. کمی خودش را جمع و جور ميچکند... ولی هنوز لبخند ميزند.
- مرسی. واقعاً چسبيد!
- قابلی نداشت.
ساکت ميشود. دوباره بيرون را نگاه ميکند. لبخندش کم کم محو ميشود. بايد برش گردانم:
- دانشجويی؟
- ترم پنج.
- ترم پنج ِ چی؟
- اقتصاد.
- پس تو پول قل ميخورين همش، نه؟
بذله گويی احمقانه اي بود. حق دارد حتّی نگاهم هم نکند! گرگ هار درونم به مزخرف گفتن افتاده است. دختر به رويم نميآورد که چقدر احمق به نظر ميرسم.
- نه بابا... همش تو کتابه.
- دوس نداری رشتتو، نه؟
تکيه ميدهد به صندلی.
- نه خيلی... ميخونيم ببينيم چی ميشه.
صحبت به سرعت به سمت افتضاح ميل ميكند!
- اوهوم... از هيچی که بهتره.
- آره خوب... شما چی؟
- من... ليسانس بازرگانی گرفتم. مثلاً تو شرکت کار ميکنم.
توجّهش جلب ميشود. قيد بجايی بود.
- مثلاً؟
- آره. "مثلاً "! روزايی که هوا اينجوريه خودمو ميزنم به مريضی، از زيرش در ميرم.
هر دو ميخنديم. تنها هدف زندگی ام در اين نيم ساعت شده خنداندن اين دختر!
- اينجوری که سالی دو سه ماه گشنگی ميکشی که!
دوّم شخص مفرد! قلّاب را گرفت!
- عيب نداره. ميارزه.
- به چی؟
- به اين که بيام بشينم اينجا پيش شما.
انگار خوشش ميآيد. لبخند صميمانه اي ميزند. کيف ميکنم. باز گونه اش را ميچسباند به شيشه. زن کتابچه به دست خودش را جمع و جور ميکند، چشم غرّه اي ميرود و زير لب چيزی ميگويد. صورتم را به صورتش نزديک ميکنم.
- ميدونی الان اين خانومه چی داره با خودش ميگه؟
با پچ پچ شريرانه اي ميگويم. زير چشمی اوّل به زن نگاه ميکند و بعد به من.
- داره ميگه عجب دوره زمونه اي شده. جوون هم جوونای قديم.
- آره خواهر... جوونای الان شرمو خوردن حيا رو قی کردن!
بی صدا خنده شيطنت آميزی تحويلم ميدهد.
- اين لپ به شيشه چسبوندنو کی يادتون داده؟
صدای بلند گوی قطار بلند ميشود. "ايستگاه کرج..." دختر گونه اش را از شيشه جدا ميکند.
- هيشکی. خودم کشفش کردم.
هنوز به صندلی لم داده ام. مسافران تک و توک بلند ميشوند و جلوی در واگن میايستند. دختر کلاسورش را ميبندد. نگاهش سؤالي است.
- من کرج پياده ميشم.
سعی ميکنم لبخندم صميمانه باشد.
- من ميرم گلشهر.
دختر میايستد و دستش را به پشتی صندلی ميگيرد.
- پس خدافظ ديگه...
- خداحافظ. خوشحال شدم از همصحبتيتون.
دوّم شخص جمع. ديگر وقت خداحافظی است. قطار میايستد و در ها باز ميشوند. دختر راه ميافتد.
- ببخشيد!
دختر برميگردد.
- بله؟
- اون نقاشيتون. ميشه بدينش به من؟
لحظه اي در چشمانم دقيق ميشود. گويي در آنها دنبال چيز خاصی بگردد. کلاسورش را باز ميکند.
- اين؟
همان هاشور هاست.
- آره. همين که ميکشيدين.
صفحه را ميکند. با نگاهی پرسش آميز کاغذ را به دستم ميدهد.
- مرسی.
- خواهش ميکنم.
بر ميگردد و از قطار بيرون ميرود. در بسته ميشود و قطار آرام آرام به راه ميافتد. هاشور های روی کاغذ کم کم شكل ميگيرند: تصويري انتزاعي از يک ساز و يک پنجره و شب تاريک. گونه ام را به شيشه ميچسبانم. سرما نصف صورتم را پر ميکند. حس خوشاينديست. گرگ هار خوابيده است. نفس عميقی ميکشم. شيشه جلوی چشمم تار ميشود...