تبليغاتX
جورابای نشسته
دوشنبه سی ام آبان 1384

 

چن سال پيشا، يه شبی مثّ امشب، يه دختر کوچولوی تخس آتيشپارهء چش سفيد دنيا اومد. يه دختر کوچولو که اگه دلش ميخواس، موهاشو يه وری مينداخت و دامن گل منگلی ميپوشيد و با آجر مي‌زد تو کلّهء پسر لات همساده!

اين دختر چش سفيد دم بريده، مامان مهربون و دوست داشتنی بنده اس.

 

تولّدت مبارک خانومچه...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:24  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384

 

از بندر لذّت ديدار دوستانم را آورده ام و شوق دميدن در نی لبکی که مرد افغانی تا بيخ در دهانش فرو کرده بود و به من فروخت. دوستانی که دلم اکنون بيشتر برايشان تنگ است و نی لبکی که چون درش بدمی، لبت را ميگزد و خارش شيرينی مي‌افتد به جانت که باز بدمی و بدمی و هيچ ماری از هيچ كجا سر بيرون نياورد دميدنت را. تشابه غريبيست ميان لذّت دميدن به اين نی لبک و ياد آوری ديدار رفقا. هر دو آزار شيرينی به جانت مي‌اندازند...

 

به ياد ماندنی ترين جملهء اين چند روز، براي من، همين گفتگوی کوتاه است:

 

- نرو جلو ديگه! پاچهء شلوارت خيس شد!

- خوب اگه خيس نشه که هيشکی نميفهمه ساحل بوديم!

 

بی آلايشی دوستانم نه به دريای جنوب مي‌ماند که هر روزش از روز ديگر آلوده تر است، نه به آسمانی که آبی اش را دير گاهيست از ياد برده ايم. بی آلايشی شان، بی آلايشی شان را ماند. همين. و همين است که مي‌دانم ديگر بار دلتنگشان مي‌شوم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:7  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه بیست و هفتم آبان 1384

۱ . از سياه خسته شدم.

۲ . چند نفر از رفقا تو خوندن ورّاجی های اين شير پير هاف هافو با زمينه مشکی مشکل داشتن. منم که اسير رفاقت و رفيق بازی و آره و اينا...

۳ . اين آقا شيره ميون اون همه سياهی بدجوری وَق زده بود بيرون.

۴ . چهار... چهار... چهاااااااار... هيچی ديگه! مگه هر چی که سه تا شد، باهاس چار تام بشه؟!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:52  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384

هوای گرم... بوی شرجی... پيرهن مشکی و عينک دودی و دمپايی لا انگشتی... گنده گوزی و گيتار و سياه سوخته های علّاف لب ساحل (واج آرايی بی منظور از گاف، گيريم نه اون "گاف"!)... پوست های سياه و پيرهن های رنگی رنگی و نخل و نقاب و کشتی و دريا و يه عالمه رفقای خوب...

 

دلم تنگ شده بود. خيلی... تا اطلاع ثانوی، بنده صرفاً نفس عميق خواهم کشيد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:43  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384

 

- 10 رو ديدی؟

- اوهوم... آره... پيش دانشگاهی بودم... حالم از اين مخملباف و فيلماش به هم ميخوره...

- هوی قرمساق!!! عوضي گرفتي! اونی که واسه اش خالی ميبندی دختر همسايه تونه!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:7  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه بیستم آبان 1384

 

يکی از روز های آخر اسفند. هوا روشن و آفتابی و نسيم که سر به سرم مي‌گذارد و مي‌مانم ميان شش و بش بستن زيپ کاپشن و دم کردن، يا نبستن و تحمّل ور رفتن نسيم با گل و گردنم. آخر بازش  مي‌گذارم. يک روز هم مال نسيم! مي‌گذارم بازی اش را بکند...

در ايستگاه خبری نيست. تک و توک مسافران روی صندلی ها منتظر آمدن قطار. روز عادّی اش ساعت نه صبح  متروی تهران - کرج خلوت است، چه برسد به امروز که نه دانشجويی هست و نه هيچ کس وسط خانه تکانی هوس  کرج رفتن به سرش ميزند.

قطار مي‌آيد. سوار مي‌شوم. مي‌روم طبقهء بالا. تک و توک مسافران روی صندلی های دو تايی و سه تايی جا  خوش کرده اند. دختر به نظر تنها مي‌آيد. کلاسوری روی پايش است. کنار پنجره نشسته و بی تفاوت بيرون  را تماشا مي‌کند. صندلی های دور و برش خالی اند. هوس مي‌کنم رو به رويش بنشينم و مي‌نشينم. درست ترش اين است که بگويم "لم مي‌دهم". البتّه اگر بتوان روی اين صندلی های لعنتی با  زاويهء قائمه شان لم داد! دختر يک پايش را روی پای ديگر مي‌اندازد و بی تفاوت به تماشا کردنش ادامه  مي‌دهد. هميشه تعجّب کرده ام که چگونه دختر ها در حداقل فضای ممکن، يک پا را روی پای ديگر  مي‌اندازند و مي‌نشينند!؟ چه روی صندلی عقب پرايد، چه در فاصلهء 30 سانتيمتری بين صندلی های مترو!

 

قطار حرکت مي‌کند. زن چادری رديف کناری، کتابچهء دعايش را باز کرده و لب هايش تکان مي‌خورند. ولو  شده ام. پوستم گويی ذرّه ذرّهء آفتاب را جذب مي‌کند. آفتاب اين روز ها، تنها آفتابيست که دوست دارم. دختر ورق كاغذي در مي‌آورد و با خودکار شروع مي‌کند به هاشور زدن. زيرچشمی به نقاشی اش نگاه مي‌کنم.  چيزی سر در نمي‌آورم. باز تکيه مي‌دهم و چشمانم را مي‌بندم. آفتاب عجيب مي‌چسبد امروز! احساس  مي‌کنم خون در رگ هايم کف مي‌کند و مي‌جوشد! دوست دارم سر صحبت را با دخترک باز کنم. چيزی در  مغزم مي‌لولد و نمي‌توانم جلويش را بگيرم! گرگ هاری شده ام سرشار از تمدّن! او هم که كماكان هاشور  مي‌زند و من مثل تجسّم نظم و ترتيب، کيفم را روی پايم گذاشته ام و هنوز نفهميده ام چه مي‌کشد...

 

- "مي‌دونی الان چی مي‌چسبه؟"

دوّم شخص مفرد. نيم ساعت (و شايد سه ربع) بيشتر وقت ندارم و نمي‌خواهم با دوّم شخص جمع تلفش  کنم! خودکار مشکی از حرکت يکنواختش باز می ايستد.

- بله!؟

حالت دختر ترشيده های سريال هاي تلويزيون را ندارد که وقتی سلامشان هم مي‌کنند، جوری جواب سلام مي‌دهند که  گويی فحش شنيده اند! صرفاً "بله؟!". با کمی تعجّب و کمی استفهام. لبخند کوچکی مي‌زنم. کاش چشمانم  برق نزنند!

- گفتم مي‌دونی الان چی مي‌چسبه؟

مکث کوتاهی مي‌کند. نمي‌دانم به چه فکر مي‌کند؟ به اين که چه چيزی مي‌چسبد يا به نيّت من از اين سؤال؟ مزاحم بودن به ظاهرم نمي‌خورد. لحظه اي بيرون را نگاه مي‌کنم. طناب را شل مي‌کنم. بگذار احساس آزادی کند.

- نمي‌دونم... منظورتون چيه آخه؟

لبخند خفيفی مي‌زند. صرفاً از روی تمدّن، يا با بهترين تفسير، از روی کنجکاوی؛ لبخند کمرنگش  مسلّماً از روی صميميت نيست.

- منظورم اين هواست. اگه گفتي تو اين هوا چی مي‌چسبه؟

- والّا... نميدونم آخه... چی مي‌چسبه؟

ذهنم ميدود! روی خط صفر هر چه به زبانم بيايد مي‌گويم. هيچ جمله اي را از پيش نمي‌سازم! خودم  هم نمي‌دانم اين جواب را از کجا آوردم:

- مي‌چسبه لپّت رو بچسبونی به شيشه، چشماتم ببندی... آفتابِ گرم، شيشهء سرد. انقدر کيف ميده...

لبخند قشنگی مي‌زند. با کمی ترديد اندکی به جلو خم مي‌شود و گونه اش را آرام مي‌چسباند به شيشه. بی  اختيار لبخند مي‌زند. چشمانش برق قشنگی دارند.

- آره...

من هم لبخند گَل و گشادی ميزنم. احساس ميکنم پرز نرمی روی گونه هايش است. مثل پرز هلو. حتماً از خنکی مور مورش  شده است. زن کتابچه به دست پنج دقيقه است که کتابچه اش را ورق نزده.

- خودتون چی؟

با لبخند مي‌پرسد و گونه اش کماکان به شيشه چسبيده است.

- چی خودم چی؟!

سؤال احمقانه اي بود! نمي‌دانم از کجای زبانم در رفت؟! خنده اش مي‌گيرد.

- نمي‌چسبونين؟

خدايا نخ را بکشم يا شل کنم... روی خط صفر مي‌مانم.

- خنکيش تموم نمي‌شه... من واسه شما گفتم. آدم سرحال مياد!

اميدوارم به دوّم شخص جمع توجّه نکند. کمی خودش را جمع و جور ميچکند... ولی هنوز لبخند مي‌زند.

- مرسی. واقعاً چسبيد!

- قابلی نداشت.

ساکت مي‌شود. دوباره بيرون را نگاه مي‌کند. لبخندش کم کم محو مي‌شود. بايد برش گردانم:

- دانشجويی؟

- ترم پنج.

- ترم پنج‌ ِ چی؟

- اقتصاد.

- پس تو پول قل مي‌خورين همش، نه؟

بذله گويی احمقانه اي بود. حق دارد حتّی نگاهم هم نکند! گرگ هار درونم به مزخرف گفتن افتاده است.  دختر به رويم نمي‌آورد که چقدر احمق به نظر مي‌رسم.

- نه بابا... همش تو کتابه.

- دوس نداری رشتتو، نه؟

تکيه مي‌دهد به صندلی.

- نه خيلی... مي‌خونيم ببينيم چی مي‌شه.

صحبت به سرعت به سمت افتضاح ميل مي‌كند!

- اوهوم... از هيچی که بهتره.

- آره خوب... شما چی؟

- من... ليسانس بازرگانی گرفتم. مثلاً تو شرکت کار مي‌کنم.

توجّهش جلب مي‌شود. قيد بجايی بود.

- مثلاً؟

- آره. "‌مثلاً "! روزايی که هوا اينجوريه خودمو مي‌زنم به مريضی، از زيرش در مي‌رم.

هر دو مي‌خنديم. تنها هدف زندگی ام در اين نيم ساعت شده خنداندن اين دختر!

- اينجوری که سالی دو سه ماه گشنگی مي‌کشی که!

دوّم شخص مفرد! قلّاب را گرفت!

- عيب نداره. مي‌ارزه.

- به چی؟

- به اين که بيام بشينم اينجا پيش شما.

انگار خوشش مي‌آيد. لبخند صميمانه اي ميزند. کيف ميکنم. باز گونه اش را مي‌چسباند به شيشه. زن  کتابچه به دست خودش را جمع و جور مي‌کند، چشم غرّه اي مي‌رود و زير لب چيزی مي‌گويد. صورتم را به صورتش نزديک مي‌کنم.

- مي‌دونی الان اين خانومه چی داره با خودش مي‌گه؟

با پچ پچ شريرانه اي مي‌گويم. زير چشمی اوّل به زن نگاه مي‌کند و بعد به من.

- داره مي‌گه عجب دوره زمونه اي شده. جوون هم جوونای قديم.

- آره خواهر... جوونای الان شرمو خوردن حيا رو قی کردن!

بی صدا خنده شيطنت آميزی تحويلم مي‌دهد.

- اين لپ به شيشه چسبوندنو کی يادتون داده؟

صدای بلند گوی قطار بلند مي‌شود. "ايستگاه کرج..." دختر گونه اش را از شيشه جدا مي‌کند. 

- هيشکی. خودم کشفش کردم.

هنوز به صندلی لم داده ام. مسافران تک و توک بلند مي‌شوند و جلوی در واگن می‌ايستند. دختر  کلاسورش را مي‌بندد. نگاهش سؤالي است.

- من کرج پياده مي‌شم.

سعی مي‌کنم لبخندم صميمانه باشد.

- من مي‌رم گلشهر.

دختر می‌ايستد و دستش را به پشتی صندلی مي‌گيرد.

- پس خدافظ ديگه...

- خداحافظ. خوشحال شدم از همصحبتيتون.

دوّم شخص جمع. ديگر وقت خداحافظی است. قطار می‌ايستد و در ها باز مي‌شوند. دختر راه مي‌افتد.

- ببخشيد!

دختر برمي‌گردد.

- بله؟

- اون نقاشيتون. مي‌شه بدينش به من؟

لحظه اي در چشمانم دقيق مي‌شود. گويي در آنها دنبال چيز خاصی بگردد. کلاسورش را باز مي‌کند.

- اين؟

همان هاشور هاست.

- آره. همين که مي‌کشيدين.

صفحه را مي‌کند. با نگاهی پرسش آميز کاغذ را به دستم مي‌دهد.

- مرسی.

- خواهش مي‌کنم.

بر مي‌گردد و از قطار بيرون مي‌رود. در بسته ميشود و قطار آرام آرام به راه مي‌افتد. هاشور های روی کاغذ کم کم شكل مي‌گيرند: تصويري انتزاعي از يک ساز و يک پنجره و شب تاريک. گونه ام را به شيشه مي‌چسبانم. سرما نصف صورتم را پر مي‌کند. حس خوشاينديست. گرگ هار خوابيده است. نفس عميقی مي‌کشم. شيشه جلوی چشمم تار مي‌شود...

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:21  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه هجدهم آبان 1384

 

هشت تا اند. هشت تا کفتر چاهی که نمي‌دونم چرا اينجا زندگی مي‌کنن که هيچ چاهی نداره؟! هر شب مي‌نشينن بالای سايبون طبقهء آخر ساختمون. گرد و قلمبه، تپل مپل... نه لونه اي دارن نه جايی. هيچی به هيچی. نميدونم... شايد روزا از صب تا شب دنبال چاه مي‌گردن!؟ فعلاً که بيچاره ها تنها چاهی که گير آوردن، کانال کولر خالی خونه ماست که ميان توش و چَرَق چَرَق (تا تَرَق تَرَق، يا چَلَق چَلَق... يا هر جور جور ديگه‌اي) راه ميرن.

امشب هواشناسی ميگفت قراره هوا ده درجه سردتر بشه! دلم مي‌سوزه واسه کفتر چاهيا. هيشکی يه چاه بی استفاده نداره؟

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:21  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه هفدهم آبان 1384

عميق ترين و صحيح ترين جمله اي که در چند ماه اخير خوانده‌ام:

"علت دفاع ما از بسياري از اعتقاداتمان بخاطر زماني است که صرف به دست آوردن آن اعتقادات کرده‌ايم." **

ميتوان اين جمله را به بسياری موارد تسرّی داد. نه فقط اعتقادات، بلكه هر چيز ديگر هم همين طور است. جدّاً بنشينی و فکر کنی به اين که برای چه چيزی حنجره مي‌درانی؟ برای چه چيزی اشک مي‌ريزی؟ برای چه چيزی مي‌جنگی و روی چه چيزی پافشاری مي‌کنی؟

حنجره مي‌درانی برای عقيده اي که به سادگی مي‌تواند اشتباه باشد... برای چيزی اشک مي‌ريزی که به سادگی مي‌توانی فراموشش کنی... برای آرماني مي‌جنگی که خيلی ساده، مي‌تواند جنگ زرگری عدّه اي شارلاتان باشد... و روی چيزی پای مي‌فشاري که وقتی از بيرون نگاهش کنی، مي‌بينی نه عمقی دارد و نه مفهومی.

فيلسوفی (نميدانم کدام فيلسوف، و برايم هم مهم نيست کدام) مي‌گفت برای اين که به پوچی هر پديده پی ببری، آن را به اجزاء تشکيل دهنده اش تجزيه کن (نقل به مضمون). گاهی به هر آنچه برايم با ارزش و مقدّس است فکر مي‌کنم. مثل جنازه اي کالبد شکافی اش مي‌کنم. نيشتر برمي‌دارم و به مغزم، به روح و انديشه ام فرو مي‌کنم. تکّه تکّه مي‌کنم. بند به بند همه چيزش را جدا مي‌کنم و به تماشايش مي‌نشينم. گاهی خودم متعجّب مي‌شوم از اين همه آت و آشغالي که آخر کار بايد دور بريزم! شايد از اين روست که ديگر به هيچ چيز "جز خودم" اعتقادی ندارم، و باز از همين روست که هيچ چيز "حتّی خودم" برايم مقدّس نيست...

مدّتهاست به اين نتيجه رسيده ام که هيچ عقيده اي و هيچ حقيقتی صحيح نيست! صحيح مطلق نيست. صرفاً مي‌تواند "بهترين گزينهء حاضر" باشد.

ميدانم. ايده‌آل گرايانه نيست. شايد حتّی کاسبکارانه هم به نظر برسد. باکی نيست. مدّتهاست اين کلمهء "کاسبکارانه" در گوشم طنين ناخوشايندی ندارد.

 

____________________

** جمله اي از ابراهيم نبوی

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه پانزدهم آبان 1384

خيلی سال پيش در چنين شبی، بابای خوشتيپ و مهربون ما (که اون موقع نه به خوشتيپّی امروزش بود و نه به مهربونی امروزش) به دنيا اومد.

تولّدت مبارک جوون...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:36  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه چهاردهم آبان 1384

 

بيدار شد. رادياتور شوفاژ يخ بود و اتاق سرد شده بود. سرش را برگرداند. مرد، کنارش آرام نفس مي‌کشيد. ساعتِ روی عسلی 3:45 را نشان مي‌داد. با خودش فکر کرد "کو تا صبح..." و  آرام از كنارش بلند شد. مي‌دانست مرد خسته تر از آن است که بيدار شود، ولی باز هم صدای فنرهای تخت در نيمه شب هولناک بود! بعضي شبها مي‌ترسيد همسايه ها را هم بيدار کنند...

" 4) استفاده از آسانسور پس از ساعت 12:00 شب ممنوع مي‌باشد" با خط نستعليق، قانون چهارم ساختمان بود. گيريم بدون نستعليق هم قانون چهارم بود... به زيرزمين رفت. گُر گُر نرم شوفاژخانه، آسودگی لذّت بخشي را در فضا مي‌پراکند. سکوت آزار دهندهء نيمه شب به اين زيرزمين راهی نداشت. اين شوفاژخانه براي خودش روح داشت. نه از آن روح های زشت و كوچك سفيدپوش دهان گشاد که به هيچ جا تعلّق ندارند و فقط برای ترساندن بنده های خدا ساخته شده اند. روح شوفاژخانه، روح بزرگی بود با نفس گرم که بوی لباس های پدرش را مي‌داد. به منبع گازوئيلشان نگاه کرد. خالی شده بود. مرد آن روز دو شيفت سر کار مانده بود و گازوئيل عدل همان نيمه شب بايد تمام مي‌شد!  "بگم فردا گازوئيل بخره". بلند با خودش گفت. لحظه اي خودش هم از شنيدن صداي خودش جا خورد. از پشت يکی از منبع ها گربه اي فرار كرد. "بيچاره گربهه..." خنده اش گرفت: "من که کاريت نداشتم پيشی!"

نشست روی پلّهء پاي در و زانوانش را بغل کرد. موتور ها - به جز موتور شوفاژ  خودشان که خوابِ خواب بود – گويي با چشمان شعله ور نگاهش مي‌کردند. روح موتور خانه آرام غر غر  ميکرد. "چی ميگی آقاهه؟" آرام نجوا کرد. خوشش آمد. از مزّه مزّه كردن اين حس که کسی دور و برش نيست تا صدايش را بشنود، خوشش آمد. سرش را تكيه داد به ديوار. روح شوفاژخانه، آرام در برش گرفت. بوی مرد مي‌داد و گازوئيل و خاک. آرام به گونه های زن دست کشيد... زن چشمانش را بست. حسّ غريبی بود...

 

در را پشت سرش آرام بست. اتاق سرد تر هم شده بود. مرد، زير پتو آرام نفس مي‌کشيد. زن زود چپيد زير پتو. پاهايش يخ كرده بودند. كف پايش را چسباند به پاي مرد. مرد خواب آلوده ناله مانندي کرد. "سردمه سعيد. گازوئيل تموم شده". زن پچ پچ کرد و آرام انقدر خودش را به طرف مرد کشيد تا پشتش به سينهء او چسبيد. آرام گفت "سردمه...". نمي‌دانست به خودش مي‌گويد يا به او. مرد، دستش را برد زير بغل زن و از حفظ، آرام بغلش کرد. "فردا... فردا گازوئيل مي‌خرم..." زير لب منّ و منّی کرد و باز خوابش برد. نفس مرد مي‌خورد پشت گردنش و مور مور خوشايندی آرام در تنش مي‌دويد. نفسش گرم بود و دستهايش هم. زن خودش را  گلوله کرد. "فردا... گازوئيل..." مرد زير لب گفت و زن نفهميد با اوست يا با خودش.

لبخند زد... چشمانش را بست و آرام خوابش برد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384

ابر... بارون... سرمای تر و تازهء وسط پاييز... پاييز امسال خيلي قشنگ رسيد! با تور يه روزه رفتيم شهرستانک. اوّلش قرار بود يکی دو نفر باشيم و آخرش شديم 14 نفر پسر و دختر لات و بی سر و پا. شر و شاد... جای هر کس که دلش واسه درخت های زرد و قرمز و بارون سرد و هوای مه آلود تنگ شده، خالی. من جای يه گلّه آدم خرکيف شدم! بگذريم... خيلی چيز ها رو نميشه نوشت. نه اون تر و تازگی حفظ ميشه و نه جای اونجا بودن رو مي‌گيره.

وقت برگشتن، تو اتوبوس يه شير پاک خورده اي يه تيکّه کاغذ دست ملّت داد و گفت هر کس يه جمله با "چِشم" بنويسه و اسمش رو هم بذاره کنارش. جماعت هم که پايهء کل کل و هر و کر. يکی ادبی نوشت، يکی رمانتيک، يکی مسخره... همه جوره خلاصه.. جمله ها رو نوشتيم و داديم دست طرف. اونم بلند شد و گفت حالا جمله هر کس رو مي‌خونيم، فقط به جای "چشم" ميگيم "چيز"! ديگه جمله های چيز دار رو نمينويسم. تبديل اين جمله ها به عهدهء خودتون... (اسم های تو پرانتز هم لقب هايی اند که خودم به اين بنده های خدا دادم).

 

- من چشمم رو دوست دارم (عکّاس باشی)

- چشمات سياه قربانت شوم، خانه ات به کجاست مهمانت شوم (شير پير)

- چشمات قشنگن (خاله فرفری)

- ما چشم تو چشميم (چتر کبير)

- من تو کلّه پاچه اي هميشه چشم مي‌خورم (پيرمرد)

- چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن، يه گردو (جو دالتون)

- يه چشمم به چشمت و چشم ديگه ام تو دستته (آوريل دالتون)

- چشم آن است که خود ببويد، نه آنکه عطّار بگويد (خانوم ريزه)

 

مسئوليت برداشت های شما از اين فوران هنر و ادبيات، مسلّماً به عهدهء خودتونه. هيچ ارتباطی هم به تربيت خونوادگی اين قوم فريب خورده نداره...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:51  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه دهم آبان 1384

 

چایِ داغ و آفتابِ سرد

نيمرو را مي‌آورم

دو خورشيد در بشقابم طلوع كرده‌اند...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:1  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه نهم آبان 1384

 

تا سال پيش شربت فروگلوبين به صورت آزاد از خارج وارد مي‌شد. طبيعتاً قيمتش هم بالا بود. چند ماهه که دولت همين شربت رو وارد مي‌کنه و بهش سوبسيد تعلّق مي‌گيره، که خوب قيمتش تقريباً نصف شده. اين ديالوگی که مي‌خونين واقعاً چند روز پيش تو داروخانهء ما اتّفاق افتاده:

 

آقای تر و تميز: آقا يه شربت فروگلوبين مي‌خواستم.

اخوی كوچيكتر بنده: بفرمايين.

آ.ت.و.ت: چقد ميشه؟

ا.ك.ب: 3000 تومن.

آ.ت.و.ت: ببخشيد، قبلاً گرون تر نبود؟

ا.ك.ب: چرا، قبلاً خارجيش آزاد بود، الان اينا سوبسيد دارن.

آ.ت.و.ت ]در حال بر انداز کردن بطری[ : ببخشيد، من اينو واسه بچّه مي‌خوام ها! سوبسيدش واسه بچّه ضرر نداره؟!

ا.ك.ب ]در حالي كه مي‌خواد از خنده جر بخوره ولي جلو خودشو مي‌گيره[ : نخير. ضرر نداره. تازه واسه باباي بچّه خيلی هم خوبه!

 

آقاي تر و تميز شربتو خريد رفت. ولی فکر نکنم آخرشم گرفته باشه که سوبسيد شربت واسه كجاي بابای بچّه مفيده؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه هشتم آبان 1384

ناموساً خيلی مملکت باحالی داريم! اين يارو رئيس جمهور واقعاً انگار حاليش نيس کجاس! هيشکی هم نيس اين بابا رو از برق بکشه! ديگه رسماً تپّهء نريده باقی نذاشته... تموم مملکت بسيج شدن رو تپّه های آقا اسکی ميرن که صاف و صوف شه، هنوز قبليه صاف نشده، يه جفت شيش ديگه رو ميکنه! آخه لامصّب تو نميتونی جلوي اون دهن گشادتو بگيری حرف نزنی؟! حالا يه زمونی گفتيم اسرائيل بايد از جغرافيای دنيا حذف بشه، تو بايد الان همچين مزخرفی رو غرغره کنی؟! حالا جالب تر از همه اينه که خود رئيس تشکيلات فلسطينی ها اوّلين کسی بود که قيف ورداشت، تِر زد تو دهن اين يارو. خيلی راحت گفته ما نميخوايم اسرائيل از نقشه حذف بشه، ما فقط ميخوايم فلسطين به نقشه اضافه بشه. به قول يكي از بچّه ها "بفرما. ديدی؟ حالا بخور!"

واقعاً حتّی يه آدم با بهرهء هوشی قد درخت هم حرف هايی رو که اين بابا زد نميزنه. خدا آخر و عاقبت مملکتو به خير کنه.

 آمّين...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:0  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه پنجم آبان 1384

 

بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام. بيمار... شرح حال... دارو... بخش... بيمار... چرخهء بی پايان عيب و علّت. نور روز هشياری کاذبی به ام داده است، ولی هيچ چيز از سطح مغزم پيشتر نمي‌رود. صدا ها، رنگ ها و بو هايی که اينجا از هر جای ديگر انگار بيشترند، به مهی مي‌مانند که دور اعصابت را گرفته. حرف مي‌زنی، دستور مي‌نويسی، نبض مي‌گيری و همه و همه، هيچ...

آمپول مرد را زده اند و خوابيده است. دو حملهء قلبی را گذرانده. کارگر كارخانه بايد باشد. از دست هايش  پيداست. بزرگند و زبر. انگشتانش به انگشت شمردن پول و ترق ترق چرتکه نمي‌ماند. هر که هست، ديگر  خوابيده. ديشب التماس مي‌کرد که جايش را عوض کنند. هذيان ميگفت و توهّم مي‌ديد. موجودی خيالی، بختک مانندی که روی سينه اش مي‌نشست و مي‌خواست خفه اش کند. مرد بيچاره... بد جور ترسيده بود...

 

*

مي‌ترسم... مي‌ترسم! مي‌آيد و مي‌نشيند آن گوشه و با آن چشم هايش خيره خيره نگاهم مي‌کند... چشم هايش پلک  ندارند... انگار که همين الان از حدقه مي‌زنند بيرون! تخم چشم هايش زرد است و نمناک و  زشت... با آن پاهای کوچک و دست های دراز از تخت، از همين پايهء تخت مي‌آيد بالا مي‌نشيند روی سينه ام و انگشت هايش را می اندازد دور گردنم! مي‌ترسم... مي‌ترسم! خفه ام مي‌کند... اگر پرستار نيامده بود، خفه ام کرده بود! تنهايم نگذاريد!  شما را به خدا... به ابوالفضل مي‌کُشدم... بوی شاش مي‌دهد! مي‌ترسم از چشم هايش... مي‌ترسم!

 

*

دوباره حملهء قلبی. در بيست و چهار ساعت سه بار سکتهء ناقص کرده و باز برش گردانده اند. مرد بينوا چنان از قاتل خيالی ‌اش حرف مي‌زند که باورت مي‌شود آن گوشه، کنار در، موجودی نشسته با چشم های وق  زدهء بی پلک و زرد و دست های دراز و پاهای کوتاه... آمپولش را زده اند و خوابيده است. چقدر دلم مي‌خواست  جای او بودم. مي‌خوابيدم. اين سنگينی بی حدّ و حصر همه چيز، طاقت مي‌خواهد طاقت آوردنش...

 

*

آمدم خانه... زنم دم در بود... گفت برادرش رعنا را برده سر خيابان که بستنی بخرند و برگردند...  ظهر شده بود و هنوز برنگشته بودند... مرد عزب! رعنا 9 سالش است...  فرستادمش تو... نشستم منتظر... از سر كوچه آمد با دايی اش... برايش عروسک خريده بود پدرسگ بی‌ناموس...  قدغن کرده بودم پا به خانه ام نگذارد... مي‌دانستم به بچّه ام نظر دارد... بی‌ناموس... زدم توی  گوشش... دختر مرا! من! يعقوب! کجا سر بلند کنم خدايا... گلويش را گرفتم... مي‌کشتمش... مردم  ريختند... در رفت... خدايا! دختر من!... در بردندش بيشرف را! خدايا اين لکّهء ننگ را کجا ببرم... کلاه قرمساقی سر بگذارم!؟... توي اتاق بود... گيسش را چنگه کردم... زنم به پايم افتاد... لگد مي‌زدم... دندانش شکست... پايم خونی شد... جيغ مي‌کشيد رعنا... مادرش را بيرون کردم... با لگد... با مشت... التماس مي‌کرد... برگشتم توی اتاق... کز کرده بود آن گوشه، کنار بخاری... گلويش را گرفتم... دست هايم را گرفته بود... چشم هايش... چشم هايش... فشار دادم... فشار... خودش را خيس کرد بچّه... افتاد... افتاد... ديگر زنم التماس نکرد... کشاندمش توی کوچه... مردُم! اين هم لکّهء ننگ! پاکِ پاک!... پاکِ پاک... سينه ام تير كشيد... افتادم...

 

*

چهل و هشت ساعت است که نخوابيده ام. مرد، بی حرکت روی تخت افتاده و دستگاه هايش را قطع کرده اند. مُرد. علّت مرگ: ايست قلبي. به حالش غبطه مي‌خورم! حدّاقل مثل من بيداری نمي‌کشد.

مردک دختر کوچکش را خفه کرده بود... با افتخار! مي‌برندش پزشکی قانونی. يک نفر مي‌آيد ملحفه ها را جمع مي‌کند. از گوشهء اتاق بوی آمونياک مي‌آيد انگار. مثل بوی ادرار... از بيخوابی خيالاتی شده ام. بروم بيرون سيگاری مي‌کشم. خوابم مي‌آيد... بدجور... *

 

__________________

  * پايان اين داستان بازنويسی شده. صرفاً چون احساس کردم جمله های قبلی شايد گويا نباشند. هرچند، در اصل داستان و پايان بندی آن، تغييری ايجاد نکرده ام.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:1  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه چهارم آبان 1384

 

کاری ندارم چی ميگی. بشين و قيافه‌ات رو کج کن که "گوگوش رو چه به خوندن اين چيزا؟! آهنگ قديمياش قشنگ تر بودن..."

آره رفيق... واسهء تو همون بهتر که بشينی و با آهنگای قديميش نوستالژی کپک زده ات رو اينور و اونور کنی و بت سياسی و اجتماعی ات فلان معتاد باشه که سالی سی بار تو دونه دونهء کنسرتاش اعلام مي‌کنه ک‍‍‍‍ه "من ترک کردم!".

آره رفيق. منم آهنگای قديمی گوگوش رو دوست دارم... ولی واسهء من، خيلی با ارزشه وقتی مي‌بينم حالا که "چی" خوندن و "چه جوری" خوندنش دست خودشه، از حق و حقوق هم جنسای خودش مي‌خونه. چنين زنی، هر کی باشه و هر جا باشه، واسه من خيلی محترم تر از اون پتياره‌اس که قدّ خر پيره سنّشه و هنوز عر مي‌زنه هوووووووووَس!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:26  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه دوم آبان 1384

 

وقتی که دستای باد

قفس مرغ گرفتارو شکست

شوق پروازو نداشت

 

وقتی که چلچله ها

خبر فصل بهارو ميدادن

عشق آوازو نداشت

 

ديگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت

 

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور

ديگه رفته از خيال اون پرندهء صبور...

 

 

                                                               - فريدون فروغی

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:23  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه یکم آبان 1384

آقا ما امروز اومديم يه خورده افهء فيلسوف بودن به خودمون بگيريم، ظرف شيکر رو از جلومون برداشتن که بيشتر نخوريم...

قضيه از اون روزی شروع شد که چراغ اتاقم سوخت، و من به دليل تنبلی مفرط (تنبلی؟! نه!!! من کارای مهم داشتم فقط... وگرنه تنبلی چيه؟!) به جای لامپ سوخته، لامپ اتاق خواهر کوچيکترم رو کندم و به جای لامپ اتاق خودم گذاشتم. (آبجی ما خوابگاهه. لامپ مي‌خواد چيکار!؟)

 

خلاصه، امروز اين ديالوگ تو خونه رد و بدل شد:

(مادرم): [...] جان تو رو خدا واسه اين اتاق يه لامپ بخر! من هی ميام كليد اين لامپو ميزنم باز مي‌بينم خاموشه اعصابم خورد ميشه!

(من): عزيزم کاری نداره! هر دفعه خيال کن اون کليدو واسه خاموش كردنش زدي! اين طوری اعصابتم خورد نميشه! (از اينجا به بعد شير پير فيلسوف مي‌شود) اصولاً وقتی کاری خارج از قدرت توه، يا بايد به قضا و قدر الهی ربطش بدی، يا به خودت تلقين کنی که اون کار مطابق ميلت بوده. طبيعتاً قضا و قدر الهی اون چراغو خاموش نکرده، بنا بر اين تصوّر کن که تو خودت با رضا و رغبت خاموشش كردي. اين طوری تازه کلّی با خودت هم حال مي‌کنی! (يکی منو از برق بکشه!)

(مادرم، با نوعی پوزخند منحصر به فرد): ميدونی [...] جان، تو يه من سنجد مي‌خوای، با يه خورده نخ ماهيگيری. سنجدا رو بخوری که [...] هم بکشه، بعدشم با نخ ماهيگيری بدوزيش که ديگه اين طوری گشاد نشه. (طبيعتاً اينجا بنده از برق کشيده شدم!)

(من، با حالت يه سرخوردهء اجتماع): ............... (چيه!؟ انتظار دارين وقتی ماتحتمو ميخوان با نخ ماهيگيری بدوزن نطق فلسفی هم بکنم، نه؟!)

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط   | 

~ ~ ~