کار سختی نيست. هفته اي سه روز بايد بيايم و با پيرمرد باشم. جايش را مرتّب کنم، دارو هايش را بدهم، عينک های گم شده اش را پيدا کنم، به گلدان ها آب بدهم، غذايش را گرم کنم و اگر خواست - كه هيچوقت نميخواهد - به گردشش ببرم. خودم هم به کار هايم ميرسم.
- پدر گاهی وقت ها بهانه گير و بيقرار ميشن. اگه ديدين زياد اذيت کردن، قرص هاشون رو بدين که بخوابن.
پسر وسطی اش گفت و رفت. عصا را احتمالاً از سر کجش قورت داده. ترجيع بند حرف های هر سه تايشان - دو تايی که بودند، و سوّمی که بعد از ظهر زنگ زد - همين بود: "کار سختی نيست"! و در کمال تعجّب من، واقعاً هم کار سختی نيست! پيرمرد نه غرغرو است، نه پر حرف، نه زيرش را خيس ميکند، نه بهانه ميگيرد و نه امر و نهی ميکند. هيچ! با آن لباس های سفيد و تميز روی تخت پاهايش را دراز ميکند و به بيرون خيره ميشود. چشم هايش آبی اند. آبی ِ آبی. از آن آبی ها که انگار هميشه کمی ترند. پيرزنش دو ماه پيش مرده و او مانده و زمين گيری. گاهی صدايم ميزند:
- بهنام! اون عينک منو بيار.
ميآورم. دفترچه اش را دست گرفته. ميدانم گاهی چيز هايی مينويسد.
- ميری بيرون در رو هم ببند.
نگفته ام که بيرون ميروم! محترمانه بيرونم ميکند. دلخور نميشوم. اتاق خودش است. حق دارد پيرمرد...
*
زينب خانوم (نميدانم چرا اسم همهء کارگران منزل، يا زينب خانوم است، يا سکينه خانوم، يا زهرا خانوم؟!) امشب از شهرستان مهمان دارد. به جايش ميآيم پيش پيرمرد. کلّی دعايم کرد!
ليوان آب و قرص هايش را ميبرم بالا. از بالای عينک نگاهم ميکند.
- امروز که نوبت تو نبود!؟
- به جای زینب خانوم اومدم. مهمون داشتن انگار.
قرص هايش را ميدهم و برميگردم که بروم.
- ميخوای بيا همينجا بشين. چيز ميز هاتم بيار همينجا بنويس.
از روزی که فهميده از راه نوشتن پول در ميآورم، جور ديگری نگاهم ميکند. وقت چيز نوشتن بيرونم نميکند. از مقام يک پادوی ساده، به نوكر قلم به دست ارتقاء درجه پيدا کرده ام! دفتر و دستکم را ميآورم. گاهی لغتی را - از همان بالای عينک - پرتاب ميکند به من!
- سفسطه رو با چی مينويسن؟
- با... با ط دسته دار.
- نخير. با سين مينويسن. با سين!
و با خس خس ميخندد... پيرمرد کپک زدهء دوست داشتنی مرا منتر خود کرده! از آن توده اي چی های قديمی است که آخر عمری به فکر قلمی کردن خاطرات "دوران مبارزه" ميافتند.
*
کم حرف ميزند. بچه هايش هم که بعد از روز استخدام، ديگر پيدايشان نشد. از عکس هايش پيداست که نظامی بوده. احتمالاً عصای مانده در گلوی پسرش ارث پدريست. در همهء عکس ها صاف و شق و رق ايستاده. در يکی زن جوانی کنارش روی صندلی نشسته و دست مرد بر شانه اش است. در عکس بعدی، همان زن، و کودکی روی پايش و کودکی آويزان به دامنش و همان دست که بر روی همان شانه آرام گرفته. انگار که دو کودک از غيب به عکس سنجاق شده باشند. و همين طور قاب های کوچک و بزرگ در تمام خانه پراکنده اند. چه خوب که در اين خانه پر از ملحفه سفيد، زينب خانوم ديگر اين قاب ها را ملحفه پوش نميکند!
- آقا خانوم رو خيلی دوست داشتن. شما نميدونين. وقتی خانوم فوت کرد آقا به اين روز افتاد. قبلش سرپا بود! هر روز ميرفت نون ميخريد، عصر دست خانوم رو ميگرفت ميبرد پياده روی... حيف... ای خدا! شکر...
زينب خانوم گفت و چادرش را به سر کشيد و رفت.
*
بين زنگ من و صدای آيفون هيچ فاصله اي نبود! انگار که پای آيفون نشسته باشند!
- آقا بهنام، آقا حالشون بده! يعنی خيلی بد هم نيس ها! ولی خوب هم نيس. من زنگ زدم به آقا پرويز، گفتن شما ميدونين چيکار کنين...
با هول و هراس تند تند توضيح ميدهد و ميرود. نفس پيرمرد گرفته است. سفيدی چشم های آبی اش به قرمزی ميزند. زود پنجره ها را باز ميکنم و قرص هايش را ميدهم. هوای اتاق را دم برداشته. زنک وقتی ميترسد، به هيچ چيز دست نميزند! پيرمرد آرام ميشود و ميخوابد. کنارش در اتاق ميمانم. اين چند وقت خيلی نحيف تر شده است...
پيرمرد چند ساعت خوابيد. گاهی خيال ميکردم نکند تمام کرده باشد! ولی سينه اش آرام بالا و پايين ميرود.
*
بيدار که شد، انگار که هيچ اتّفاقی نيفتاده باشد.
- بهنام! اون عينک منو بيار. يه مداد هم بيار. اين تموم شده.
"خودکار" را "مداد" ميگويد. از کلّه شقی اش خنده ام ميگيرد! حالا تو خاطراتت را ننويسی از دنيا کم ميآيد پيرمرد؟!
خودکار و عينکش را برايش ميآورم و پشت ميز کوچک اتاق مينشينم. از آن روز های پاييزی است که دلت ميخواهد هيچ کاری نکنی و فقط از صبح تا ظهر بنشينی و بشماری چند برگ از درخت پايين افتاده است...
- ملاطفت رو با چی مينويسن؟
باز از بالای عينکش نگاه ميکند. کم نميآورم!
- با ط دسته دار و ت دو نقطه.
سرش را بالا ميگيرد و اين بار از پشت شيشهء عينک ديد ميزند. چشم های آبی اش بزرگ تر به نظر ميرسند.
- نخير. با لام مينويسن. با لام!
***
خوب. چند لحظه صبر کنيد. بهنام و پيرمرد و زينب خانوم با مهمان هايش و پسر وسطی پيرمرد را با عصای قورت داده از دسته اش بگذاريد هر جا هستند، بمانند.
من اينجا چه بايد بکنم؟ پيرمرد مينويسد و کلماتش هر روز سخت تر ميشوند! امروز "ملاطفت"، فردا حتماً "استغنا"، پس فردا هم شايد چيزی بپرسد که جوانک که سهل است، من ِ نويسندهء داستان هم شايد در املايش دربمانم! از اين پيرمرد ها هر چه بگويی بر ميآيد...
دو راه دارم. ميتوانم در يک شب (ترجيحاً به همراه باران و رعد و برق) پيرمرد را به ديار باقی بفرستم و جوانک هم به بچه های پيرمرد زنگ بزند و آنها هم برای افزايش بار دراماتيک داستان (يا حتّی صرفاً از روی پيزی گشادیشان) بگذارند و صبح فردا به سراغ پيرمرد بيايند، و پسر در اين اثنا، دفترچهء پيرمرد را باز کند و تازه متوجّه شود که پيرمرد خاطره نمينوشته و تمام اين مدّت، نوشته هايش نامه هايی عاشقانه بوده اند خطاب به همسر مرحومه اش.
ولی نميتوانم. اين چند وقت، عجيب به اين پيرمرد چشم آبی سپيد جامه، با اين شوخی تکراری و شريرانه اش خو گرفته ام. دلم نميآيد بمیرد. راه دوّم را در پيش ميگيرم. ميگذارم زنده بماند. حداقل کمی بيشتر. اصلاً هم نميخواهم بدانم در آن دفترچهء کذايی چه مينويسد. مرا چه به اين کار ها؟! توده اي کپک زده، حتماً خاطراتش را قلمی ميکند! بگذار بکند...
*
- نخير. با لام مينويسن. با لام!
باز خس خس خنده. کار سختی نيست دوست داشتن اين لاکپشت پير...