از خيابان شلوغ و پر رفت و آمد، عملاً به درون کافی شاپ شيرجه ميروم! امروز عجيب از شلوغی خيابان گريزانم... بقيه پيش از من رسيده اند و فنجان های خاليشان روی ميز است. محسن و سميّه، طبق معمول با هم مشغول پچ پچند، عاطفه با موبايلش ور ميرود و گوشهء لبش به لبخندی کج شده است. احمد و سعيد هم آمده اند. سعيد پيش از همه متوجّهم ميشود:
- خوب! آقای هويشام هم اومد!
اين فوران طنز و مطايبه ديگران را که سهل است، مدّتی است که حتّی احمد را هم به خنده نمياندازد. با همه سلام و عليک ميکنم. صندلی کنار احمد خاليست. بارانی ام را در ميآورم و رويش مينشينم.
- خوب آقا، شروع کنيم.
محسن است که شروع ميکند. هر وقت ميخواهد جدّی باشد آرنج هايش را روی ميز ميگذارد. مثل حالا.
- دو دقيقه ديگه صبر کنين اين جديدا هم بيان.
- دو تا مترجميا؟
- اوهوم.
محسن ابرويی بالا مياندازد و به ساعت مچی اش نگاه ميکند.
- ايول! اومدن.
دو دختر به سمت ميز ميآيند. يکيشان عملاً به ديگری آويزان شده. از سينه های بزرگشان مشخّص است که از کشفيات سعيد هستند. تازه ميفهمم چرا انقدر اصرار داشت که جلسه را اين بار در "يه جاي باكلاس تر" برپا کنيم. سلام و عليکی ميکنند و اين پا و آن پا ميکنند تا کسی برايشان دو تا صندلی تيار کند.
- شروع کنيم؟
- بفرمايين.
سعيد دو تا صندلی ميآورد و سر جايش آرام ميگيرد. محسن سينه اش را صاف ميکند.
- خوب... اوّل دوستان جديدمون خودشون رو معرّفی کنن. بفرمايين.
- ناهيد.
- شيما.
- از بچه های مترجمی زبانن. کارشون هم خيلی خوبه. تو بخش ترجمه ميتونن کار کنن.
سعيد است که معرّفی شان را تکميل ميکند. با قدر شناسی به سعيد نگاه ميکنند. بعيد ميدانم دخترک دوّم حتّی بداند جلسه تحريريه چيست. همه خودمان را به همراه سِمَتمان در نشريه معرفی ميکنيم و همراه با معرّفی هر کدام از ما، سعيد متلکی ميگويد و احمد با صدای خُر خُر مانندی ميخندد. محسن چشم غرّه اي ميرود.
- خوب... راستش من شخصاً نظرم اين بود که معرّفی بچّه هاي تازه وارد رو بذاريم واسه يه روز ديگه. به هر حال کم کم با اوضاع بيشتر آشنا ميشن.
سرفه اي ميکنم. عاطفه کماکان با موبايلش مشغول است. محسن زير چشمی نگاهی ميکند و ادامه ميدهد.
- زياد نميخوام حاشيه برم. راستش من امروز ميخواستم يه سؤال جدّی از همه بپرسم. جوابش هم واقعاً برام مهمّه.
سميّه طبق معمول اوقاتی که حرف جدّی اي ميشنود چشم هايش گرد شده اند.
- ميخوام بپرسم اصولاً کار اين نشريه رو ادامه بديم يا نه؟!
ابرو های احمد در مرتفع ترين نقطهء پيشانی اش قرار ميگيرند.
- يعنی چی اونوقت؟!
محسن تکيه ميدهد:
- يعنی همين که پرسيدم. اصلاً قراره ادامه بديم يا نه؟
انگار قرار است برای سرنوشت يک کمپانی ميليارد دلاری تصميم بگيريم. ميپرسم:
- مگه چيزی شده؟
عاطفه نگاهش را از روی موبايلش بلند ميکند:
- دانشگاه گير داده. ميگن تو رَويه تون "سياسی" ذکر نشده، واسه چی سياسی مينويسين.
محسن افاضات عليا مخدّره را تکميل ميکند:
- به هيچ جام بند نيستيم. نه انجمن پشتمونه، نه بسيج.
سعيد قيافهء حق به جانبی ميگيرد و مستقيم به من نگاه ميکند:
- خوب طبيعيه! وقتی آدم ميدونه تو اين طويله چه خبره، باس حواسش جمع باشه.
چيز ناخوشايندی در هواست.
- ببين فقط همين يه مطلب نيس. حالا گيرشون به اين مطلب بود، ولی کلّاً دانشگاه افتاده رو گير دادن. ما هم که بی سر و صاحاب، ديدن دراز کردن ما هزينه اش کمتره، بند کردن به ما.
گيج شده ام.
- ببخشيد، يکی منو روشنم كنه. دقيقاً به کدوم مطلب گير دادن؟
احمد با صدای مونوتون اش جوابم را ميدهد:
- به اون مقالهء سياوش کسرايی تو.
و باز به درون خودش ميخزد.
- ببينين مسئله فقط يه مقاله نيست. مسئله اينجاس که هدف ما از درست کردن اين نشريه چيه؟ از اوّل چی بوده؟
محسن افتاده روی دور فلسفه بافی. نتيجتاً سعيد بايد اينجا نخود آش بشود. مثل ضبط صوت نوارش را پخش ميکند:
- اون اوّلش نشريه رو درست کرديم واسه اين که يه ارتباط خوبی بين بچه هاي دانشکده هاي مختلف برقرار بشه.
ترجمه تحت اللفظی اش ميشود "برای ايجاد کلکسيونی از سينه های بزرگ دانشگاه"! اصولاً شانس آورديم که هستهء اوّليه نشريه چهار تا پسر داشت، وگرنه با کشفيات سعيد معلوم نبود نشريه کارش به کجا ها بکشد.
- جدّاً هدف اوّليه مون اين بود؟!
عاطفه است که عاقبت موبايلش را در جيبش گذاشته است. مثل هميشه نميتوان فهميد جدّی است يا شوخی ميکند. سميّه ناخودآگاه پقّی ميزند زير خنده و زير چشمی به محسن نگاه ميکند.
- فرض ميکنيم هدف اوّليه مون اين بوده. حالا به هر صورت کاریه که شروعش کرديم و ادامه داديم. حالا الآن ميخوام بدونم چيکار بايد کرد؟ از يه طرف دانشگاه رو مطالب حسّاس شده. شمارهء آخر، مقالهء سياوش کسرايی. شمارهء قبليش، اون مقالهء دين پژوهی. قبل ترش به اون متن ترانه های کوهستان... بگير و برو تا ته.
به چشم هايم نگاه نميکند. اينها که نام ميبرد تماماً نوشته های منند.
- ببخشيد، اينا کدومشون سياسين؟!
سعيد گويی ميخواهد طرز کار موتور چهار زمانه را به بچهء پنج ساله توضيح دهد. بی حوصله جوابم را ميدهد:
- پيام از پشت کوه نيومديم که! سياوش کسرايی چپ ميزده، دين پژوهی که اصلاً اسمش گير داره، چه برسه به اونايی که تو نوشتی، اون ترانه های کوهستان هم همه شون آواز های چريک فداييا بودن.
حرفی نميزنم. دو دختر تازه وارد گنگ نگاهم ميکنند و احمد طبق معمول ساکت دست به سينه نشسته.
- ببينين...
- "ببينين" نداره! روی صحبتت با منه، بگو "ببين"!
قيافهء حق به جانبش کفرم را در ميآورد. شانه اي بالا مياندازد:
- ببين پيام جان، به هر حال ما روشمون از اوّل اين بود که مطالب رو تصحيح نکنيم. سانسور نکنيم. به جاش قرارمون اين بود که هر کسی در مورد مطلبی که مينويسه، احساس مسؤوليت کنه.
- خيلی عذر ميخوام! غير از من کی اينجا مطلب "مينويسه"؟ کارتون شده گشتن تو اين سايت و اون سايت و مطلب دزديدن!
سميّه عملاً در آستانهء گريه قرار گرفته است. يک ابروی عاطفه سعی دارد به ابروهاي احمد ثابت کند ميتوان بالا تر هم رفت! چشم هاي سعيد ريز شده اند:
- حالا قاط نزن كوندرا جان. داريم حرف ميزنيم.
- حرف نميزنين! زر مفت ميزنين!
- درست صحبت کن پيام!
محسن است که خودش را به ميان مياندازد.
- هر طور بخوام صحبت ميکنم!
- هر طور ميخوای صحبت کن، ولی مؤدّبانه.
از اين فيلم بازی کردن هايشان متنفّرم. سعی ميکنم صدايم بالا نرود:
- ببين محسن، مسئلهء شماها اين نيس که کی چی گفته، يا کی چی نوشته. مثّ آدم حرف دلتونو بزنين! خودتم ميدونی به خاطر اين چيزا دانشگاه هيچ غلطی نميتونه بکنه!
- حالا که داره ميکنه!
سعيد است که دُر فشانی ميکند.
- آقا اصلاً حرف من چيه!؟ من ميگم بايد بيشتر احساس مسئوليت کنيم. احساس مسئوليت!
اين "احساس مسئوليت" آخر را هجا به هجا ميگويد.
- يعنی چی!؟ نميفهمم.
خودم را زده ام به خريت. صدای عاطفه در ميآيد:
- يعنی که داداش من، انقد جَو گير نشو! حالا که داری مينويسی، کمتر شلوغ پلوغ کن!
- وگر نه خوب مجبور ميشيم خلاف قرارمون عمل کنيم.
محسن ميگويد و مثل سنگ نگاهم ميکند. حالم را به هم ميزنند. تک تکشان. احساس ميکنم در گوش هايم صدای باد ميپيچد.
- مثلاً چيکار کنين؟
- هيچی. مقاله هاتو اصلاح کنيم.
سميّه احساس ميکند بايد ميان داری کند:
- يعنی منظورش اينه که ملايم ترشون کنن.
و زير چشمی واکنش محسن را ميپايد. محسن فرمايشاتش را تکميل ميکند:
- به هر حال... ما يه هدفی اون اوّل داشتيم. نظر شخصی من اينه که با همچين حرکاتی، صرفاً به نشريه لطمه ميزنيم.
سعيد حق به جانب سر تأييد تکان ميدهد و عاطفه بی حالت نگاهم ميکند. دو دختر تازه وارد گويی به تماشای سيرک آمده اند. نفسم را فرو ميبرم. سعی ميکنم صدايم آرام باشد. تا نهايت ممکن آرام...
- يک؛ اگه تو اسمت شده سردبير و مدير مسئول، صرفاً دليلش اينه که سميّه احساس کنه شوهر آينده اش مرد قوی و مديريه. وگرنه خودتم ميدونی هيشکی اينجا پهن هم بارت نميکنه. دو؛ اگه حضرت اشرف ميتونی الآن اينجا بشينی و با موبايلت ور بری، واسه اينه که جای بهتر واسه وقت تلف کردن گيرت نيومده. وگرنه عمراً اگه اينجاها پيدات ميشد. سه؛ جنابعالی هم که صرفاً منتظری يه تيکّه اي از زير دست و دهن سعيد جان در بياد که به يه نوايی برسی. چهار؛ حضرت آقا هم اگه دنبال جلوبندی برجسته ميگردی، بيا پيش خودم چند تا شماره بهت بدم که ديگه مجبور نباشی واسه زدن مخ دو تا "عضو تازه" له له بزنی.
روی دور افتاده ام. محسن به تابلوی روی ديوار کافی شاپ نگاه ميکند. سميّه وا رفته است و چشم های عاطفه از پشت عينک ريز شده اند. طيف های مختلف قرمز را ميتوان روی صورت سعيد شمرد.
از سر ميز بلند ميشوم و کيف و بارانی ام را برميدارم.
- راستی! خيلی شرمنده، ولی شما هم اين دفعه که اين اومد دنبالتون، حواستون باشه کجا ها رو بيشتر بر انداز ميکنه. شايد تو اومدنتون تجديد نظر كردين. خداحافظ همگی.
كاملاً سبک شده ام. از کافی شاپ بيرون ميزنم و صدای خيابان گوشم را پر ميکند...