تبليغاتX
جورابای نشسته
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384

 

- خوب تو هيچی نگفتی؟! اعتراضی، چيزی؟ به همين  راحتی؟

 

زن با تعجّب به مرد نگاه مي‌کرد. مرد شانه اي  بالا انداخت.

 

- اوهوم.

 

مرد به نظر 35، 36 ساله مي‌آمد. لاغر و کمی رنگ  پريده با شانه های افتاده و نگاهی بی حالت. از  آن قيافه ها که حتّی اگر رئيس جمهور هم  باشند، در چشم به هم زدنی فراموششان  مي‌کنی. گيريم تصوّر او در قالب کارمند بلند پايه هم سخت بود، چه برسد به رئيس جمهور!

مرد زير چشمی زن را مي‌پاييد که در قابلمه را برداشت و رويش خم شد. لحظه اي به مرد نگاه کرد. گويی بخواهد چيزی بگويد. ولی منصرف شد و در حالی که قابلمه را در ظرفي خالي مي‌كرد، زير لب چيزی ‌گفت و ظرف خورشت را  روی ميز گذاشت.

 

- آخه مرد حسابی! نگفتی آخر ماه جواب اين غياثی رو چی بديم؟ صابخونه اس ناسلامتی!

- خوب من که رفتم! ميگه به جان بچّه ام الان ندارم! گفت تا آخر ماه جورش مي‌كنه.

- ده بيخود ميگه مرتيکه! نداره و ميره 2 تا 2 تا  صيغه مي‌کنه؟

- چه مي‌دونم...

مرد سرش را پايين انداخت و زير لب من و منّی کرد. با دندانه های چنگال ور مي‌رفت. نگاهی به زن انداخت.  زن دستش را لای موهايش برده بود.

 

- منير جان من نمي‌تونم! اهلش نيستم! بلد نيستم برم پامو بذارم رو گلوی يارو!

 

صدای زن بالا تر رفت:

- چطور خودش بلده؟ چطور غياثی بلده؟!! چطور همهء دنيا بلدن فقط تو بلد نيستی؟ مي‌دونی، هميشه همين طوری ها! شل، بيحال، دبيل*... نه  واست مهمّه، نه اصلاً اگه مهم هم باشه کاری ازت برمياد. خودتو راحت کردی. با همين "نمي‌تونم،  نمي‌تونم" کردنهات ها! خودتو راحت کردی!

- خوب بلد نيستم! چيکار کنم!؟

 

صدای مرد به خس خس مي‌ماند.

 

- باشه. اشکال نداره. هيچ اشکالی نداره. خودم همين فردا مي‌رم مي‌گم جناب پورمند! گور بابای سود اين شيش ماه هم کرده! پول ما رو بدين، مي‌خوايم بديم به صابخونهء جاکشمون که يه سال ديگه بتونيم بمونيم تو خوک‌دونيش! اگه هم ندارين بدين، اقلّاً بنده رو هم صيغه کنين کنار دو تا حاج خانومتون، بلکه از اين زندگی سگی خلاص شم! خوبه؟!

 

مرد به صندلی خالی رو به رويش خيره مانده بود. چهره اش هيچ حالتی نداشت. نه خشم، نه ناراحتی، نه حتّی بی خيالی. هيچ. زن لحظه اي سرش را به طرف پنجره گرداند و گوش تيز کرد. صدای جيغ زنی از ته کوچه مي‌آمد و کم کم نزديک مي‌شد. "تو رو خدا بگيرينش! وايسا! پدرسگ وايسا! وايسااا!"...

زن به طرف پنجرهء آشپزخانه رفت و به تاريکی کوچه خيره شد. چراغ خانهء رو به رويی هم روشن شده بود. کمی پای پنجره ايستاد. صدای جيغ و فحش و نفرين دور و محو مي شد. زن سري تكان داد و پنجره را بست و برگشت. مرد مشغول خوردن شده بود. زن آرام نشست. ثانيه اي به مرد نگاه کرد. آهی کشيد و ديس برنج را به طرف خود کشيد...

 

_______________

* دبيل : (به كسر دال) خرف، گنگ، پخمه.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:38  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه بیست و پنجم آذر 1384

 

فکر کنم سال 79 بود. حافظه ام تقريباً به صفر ميل مي‌کند. ولی تقريباً مطمئنّم که سال 79 بود. و باز فکر مي‌کنم شب شعر "سايبان" بود در پلی تکنيک. شب شعری مثل بقيهء انواع مشابه. باسمهء مزخرفی از کسانی که سعی مي‌کردند (و مي‌کنند) شاعر به نظر بيايند و برپا کنندگان بينوايي که تمام تلاششان برای آب و رنگ دادن به شب شعرشان (که حتّي مي‌شود گفت بهترين در سطح دانشگاه بود) محدود مي‌شد به گونی گونی برگ های پاييزی که روی سن و راهروی بين صندلی ها پخش کرده بودند و مشتي شمع که قرار بود فضا را شاعرانه کنند و جوانکی سه تار به دست با دلی دلی اي گوش آزار تر از شعر ها...

همهمه بود. همه منتظر برای اين که آه و ادا های شاعرکان تازه شکوفا شده تمام شود و عمليات حمله به افطار، آغاز. جوانی روی سن آمد. نه اسمش به يادم مانده، نه قيافه اش، نه حتّی اين که از پلی تکنيک بود يا جای ديگر... فکر مي‌کردم تصويری خواهد ساخت از شب و مهتاب و رخ و گيسوی يار. دو تا تشبيه و استعاره و سه تا و نصفی مراعات نظير و مشتي قافيه و رديف نيم بند. يا اگر همين قدر را هم نتواند، شعر نويی خواهد گفت پر از قهوه و سيگار و آينه و تيغ و قبر. استفراغ ِاحساساتِ "تو رو خدا منم روشنفکرم". منوّر الفکر بازیِ چندش آور ِبلغور کنندگان براهنی...

جوانک پشت تريبون ايستاد. جفت دست هايش را ستون کرد. بر عکس بقيه که دو دستي کاغذ شعرشان را مي‌چسبيدند و از رو مي‌خواندند، به جمعيت پر همهمه نگاه کرد.

 

- "کفتار بودن اختياری نيست خانم!"

 

اين مصرع اوّل شعرش بود. بلند و قوي خواند! حتّی شعرش را هم يادم نيست... ولی خاطرم هست که از تمام شعر های آن شب قوی تر بود. خواند و رفت... زخمی زد به ذهنم که هنوز جايش مانده...

*

 

پيدايش نکردم که شعرش را جايی بنويسم و نگه دارم... از آن روز هر جا را شده گشته ام و شعرش را نيافته ام. هيچ جا... اگر کسی، روزی، جايی، چنين شعری را شنيده يا از سر اتّفاق آن را دارد، به من خبر دهد. زخم شعرش هيچوقت از ذهن من زدوده نشد. هيچوقت...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:30  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

 

- خوش به حالت که کم مي‌خندی، دهنتم گشاد نيس.

- چطور؟

- هيچی. چون قبل از اينکه با يه عدّه بری بيرون، مجبور نيستی مسواک بزنی...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:39  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384

 

صحبت به درازا کشيد. بحث من اينجاست که هيچ چيز به صورت مطلق قابل پيش بينی نيست. هر چند اين جمله خود يک گزارهء ابطال ناپذير مي‌نمايد، ولی با اين حال بر اين عقيده ام كه تمامی پيش بينی ها بر اساس فرضياتی بنا مي‌شوند که وقتي پای آدميزاد به ميان بيايد، تمام اين فرض ها با متغيّر ها و عملگر های بی شماری مواجه مي‌شوند. جهت گيری هر فرد را "اولويت" هايش تعيين مي‌کنند و اين اولويت ها نامحدودند. از شرايط اجابت مزاج فرد گرفته تا اعتقادات ماورايی اش. نمي‌توان اين اولويت ها را ناديده انگاشت و بر اساس يک سری فرض صِرف، پيش بينی کرده و مقصد را تصوير کرد. تنها کاری که مي‌توان انجام داد - با استفاده از قدرت کاريزما، سلطهء رسانه اي، و بسياری فاکتور های ديگر - اين است که تلاش کنيم اولويت هايی خاص از گروه بزرگی از انسان ها را "در مورد موضوعي خاص" – و صرفاً در مورد موضوعي خاص -  به هر نحو ممكن، جهت دهيم. با اين کار ممکن است - و تأکيد مي‌کنم! صرفاً "ممکن است" - به نتايجی خاص و "تا حدودي" پيش بينی شده برسيم. هر چند، در اين ميان، باز هم اين اولويت ها مي‌توانند توسط عملگر هايي متفاوت تغيير کرده و شرايط را به سمتی کاملاً متزلزل و متفاوت منحرف کنند.

 

از اين رو است که شخصاً هيچ گاه نمي‌توانم با ايمان کامل باور کنم که "اگر جهانيان فلان گونه باشند، دنيا فلان گونه خواهد شد، پس بياييد فلان گونه باشيم". حال اين نسخه مي‌خواهد کار ِ مارکس باشد يا محمّد يا هيتلر، فرقی ندارد*. مي‌دانم که "اگر" تمام جهانيان همچون مکعب های همسان و هم شکل و هم جنسی بودند که در شرايط يکسان، واکنش ها و جهت گيری های يکسان داشتند، مي‌شد عاقبتِ دنيا را تصوير و تجسّم کرد. ولی هنگامی که اعتقاد داشته باشی واکنش های انسانی - به صورت مفرد - غير قابل پيش بينی است، هيچ گاه نمي‌توانی به خود بقبولاني کسی يا کسانی بتوانند مجموع اين واکنش ها را پيش بينی يا پيش گويی کنند.

چنين صورتی از تفکّر، چيزی است ميان تفکّر اخلاق گرای ايده آليست که در آن "وسيله، هدف را توجيه ميکند" و تفکّر ماکياوليستی که در آن "هدف، توجيه کنندهء وسيله است". در چنين چهار چوب فکری اي "هدف" و "وسيله"، هر دو، صرفاً فاکتور هايی هستند کنار ديگر فاکتور ها، که هر کدام مي‌توانند وزنی داشته باشند که جهت گيری افراد – و در مراحل بالا تر، جهت گيري هاي جوامع - را تعيين مي‌کنند.

 

____________________

        * با کنار هم آوردن اين سه اسم، قصد توهين به هيچ کدامشان را نداشته ام. صرفاً قصدم نام بردن از سه تن از هزاران هزار نفری بود که چنين نسخه هايی را برای بشريت پيچيده اند.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:15  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384

  

حال چه ارتباطی است ميان اين موضوع و ايده آل گرايی؟

دغدغه تفکّر ايده آل گرا، رساندن جامعه - و در مرحله بعد، جهان - به مقصدی است که از ديد اين تفکّر، مدينهء فاضله محسوب ميشود. اتوپيايي که در آن همه - برای مثال - به دين خاصّی متديّنند، يا پيرو مرام و مسلکی با چهارچوب های خاص هستند، و يا بسياری پيش بينی های ديگر...

امكان عملي چنين پيش بيني اي، از ديد من وجود ندارد. هنگامی که اولويت های رفتاری "يک فرد" تا بدين حد (مانند مثال پنجشنبه ها و اضافه کار) غير قابل پيش بينی باشد، چگونه مي‌توان برآيند رفتار های ميليونها انسان را به گونه اي - حتّی با ضريب خطای بالا - شبيه سازی کرد؟! مثال ديگری مي‌زنم.

اگر از شما بپرسند "آيا حاضريد در حالی که مطمئن هستيد دستگير نمي‌شويد، فردی را که نمي‌شناسيد بکشيد؟" چه جوابی مي‌دهيد؟ جواب شما - اگر بيماری روانی نداشته باشيد - منفی خواهد بود. حال اگر بگويند "با کشتن اين فرد، بيماری ايدز از روی زمين رخت برمي‌بندد" چه؟ آيا حاضريد دست به اين قتل بزنيد؟ اينجا دو جواب خواهيم داشت. گروهی کماکان قتل برايشان قتل است و علّت آن مهم نيست. گروهی - مثل من - فکر مي‌کنند "چرا که نه؟!" و به اين قتل دست مي‌زنند. از ديد گروه اوّل، افراد گروه دوّم قاتلند. نه بيشتر و نه کمتر. از ديد افراد گروه دوّم، رسيدن به يک هدف بهايی دارد، و اگر - در اين مورد خاص - بهايش تبديل شدن به يک "قاتل دستگير نشده" است، مشکلی نيست.

در اين حالت، گروه اوّل در نظر گروه دوّم، ايده آليست جلوه خواهند کرد. ايده آليست هايی که پيروی از دستورات اخلاقی را به ريشه کن کردن يک بيماری ترجيح مي‌دهند.

حال اگر به گروه دوّم بگوييد "فردی که بايد بکشيد، فرزند شما خواهد بود". اين بار چه؟ باز دو گروه خواهيم داشت. گروه اوّل - مثل من - خواهند گفت "گور بابای ايدز" و از کشتن منصرف خواهند شد. و گروه دوّم، هنوز حاضرند دست به اين قتل بزنند.

اين بار گروه اوّل، گروه دوّم را ايده آليست هايی خواهند دانست که برای رسيدن به دنيايی عاری از ايدز، حتّی از کشتن فرزندشان نيز ابايی ندارند...

 

مثال فوق، به شدّت آگرانديسمان شده و عاری از حقيقت است. ولی حتّی در شرايطی تا بدين حد "صفر و يک"، و با حضور تنها 4 متغيّر ِ "عدم دستگير شدن"، "مضموم بودن قتل"، "تمايل به ريشه کنی بيماری" و "مهر فرزند"، در دو مرحله به 4 گروه رسيديم. مي‌توان به راحتی تصوّر کرد که در مثال هاي پيچيده تر و با حضور متغيّر های بيشتر، به چند حالت مختلف از شرايط پيش بينی نشده خواهيم رسيد.

 

ادامه دارد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:2  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384

  

ولی مسئله اينجاست، که دنيای ما تمام و کمال آن چيزی نيست که انديشمندان و متفکّرين بزرگ و کوچک ساکن بر روی اين کره خاکی می‌انديشند. بسياری تلاش کرده اند که ساز و کار حاکم بر دنيا را با فرمول ها و ضرايب و متغير های مختلف، شبيه سازی کنند و با نمودار ها و نتايج به دست آمده، چيزی را پيش بينی و يا تصميمی را اتّخاذ کنند. چنين چيزی، از ديد من، اگر ابلهانه نباشد، غير ممکن است.

مثالی مي‌آورم. انديشمندی (که به بزرگی انديشه اش ايمان دارم) مي‌گفت : "تمام کار اين مملکت روی سکس مي‌چرخد! هيچکدام از کارکنان اين شركت، پنجشنبه ها اضافه کاری نمي‌کنند. همه زود مي‌روند خانه که بچّه ها را تا سر شب خسته کنند كه توله ها تا آخر شب بيدار نمانند..."

هر چند تصوير فوق تا حدود زيادی طنز آميز است، ولی خوب، مي‌توانيد فکر کنيد نمودار های مربوط به کار اين اداره با چه چيز هايی درگير خواهند بود! اين آقايان پنجشنبه اضافه کاری نمي‌کنند، پس بازده کار پنجشنبه به نسبت روز های ديگر (حال هر چقدر ناچيز) کمتر خواهد بود. در طول سال، اين کاهش بازده پنجشنبه ها چه ميزان روی کار اين شرکت، و طبعاً روی کار شرکت های مرتبط اثر خواهد گذاشت؟ سؤال مهم اينجاست که آيا هيأت مديرهء اين شرکت در برآورد هايشان، چنين چيزی را در نظر مي‌گيرند؟

اين نمونهء کوچکی است از تأثير عوامل به ظاهر کاملاً نامربوط، بر شرايط موجود.

 

ادامه دارد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:52  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه بیستم آذر 1384

نمي‌دانم تا به حال با فردی ايده آليست برخورد کرده ايد يا نه؟ فردی که اعتقاد دارد مردم دنيا "بايد" فلان فضايل را سرلوحهء زندگی و جهت گيری فکری و سياسی و اجتماعی خود قرار دهند تا دنيا به فلان نقطه برسد. از اين دست افراد زياد ديده ام. افرادی که ساز و کار دنيا در ذهنشان هميشه "دو دو تا، چهار تا" و "اگر، آنگاه" است و هيچ گاه نمي‌توانی به آنان بقبولانی که خارج از صفحهء سفيد کاغذ، دو دو تا هر چند تا که بخواهی مي‌تواند بشود! چنين فردی قبول ندارد که روند چرخه اي که در آن روز را به شب مي‌رساند، چيزی است بيش از آنچه او مي‌بيند. در حالت عادّی، چنين فردی کم کم در کوران زندگی - يا آن گونه که سابقاً جايی خوانده بودم، "در صدای ونگ ونگ بچّه و پول قبض آب و برق" - گم مي‌شود. زندگی مي‌کند و پير مي‌شود و مي‌ميرد. تخم و ترکه اي هم بر جای مي‌گذارد و شايد حتّی برای فرزندانش فردی آرمان گرا و آزاد انديش، حتّی شجاع و روشنفکر نيز جلوه کند... (که البته با توجّه به معنای مرسوم اين کلمات، چنين هم هست!)

 

تا اينجای کار مشکلی نيست. مشکل از آنجا آغاز مي‌شود که چنين فردی، به سياستمدار يا نويسنده و انديشمندی کاريزماتيک تبديل شود. اينجاست که توده ها، گلّه وار دنباله رو اش مي‌شوند. نظراتش همه گير مي‌شوند و ذهن ميليونها نفر را تخدير مي‌کنند. هر زمان به شکلی. گاهی در لباس مذهب، گاهی در نقش جنبش های آرمان گرايانه و راديکال خلقی، زمانی در شور و هياهوي انقلابی، روزی در گفتمان و گفتگوی تمدّن ها و برهه اي هم در جنبش های كور تروريستی... ظهور چنين افرادی، خود مقدّمه ايست بر سقوطشان. به انحراف کشيده شدن (يا به زعم من، "تغيير يا تصحيح روند") مذاهب، ايجاد اشرافيت جديد از دل طبقات سابقاً فرودست، تصفيه های خونين و بگير و ببند های شديد انقلابی، شکست خوردن و مسکوت ماندن گفتگو زير سايهء وجود ابر قدرت ها و تصفيه حساب های درونی گروه های تروريست، همه و همه، پايان چنين آغازيست.

 

ادامه دارد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:32  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه نوزدهم آذر 1384

 

کسی رو که خوابه، ميتونی بيدار کنی. ولی کسی رو که خودش رو به خواب زده، هرگز.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:54  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384

 

کار سختی نيست. هفته اي سه روز بايد بيايم و با پيرمرد باشم. جايش را مرتّب کنم، دارو هايش را بدهم، عينک های گم شده اش را پيدا کنم، به گلدان ها آب بدهم، غذايش را گرم کنم و اگر خواست - كه هيچوقت نمي‌خواهد -  به گردشش ببرم. خودم هم به کار هايم مي‌رسم.

 

- پدر گاهی وقت ها بهانه گير و بيقرار ميشن. اگه ديدين زياد اذيت کردن، قرص هاشون رو بدين که بخوابن.

 

پسر وسطی اش گفت و رفت. عصا را احتمالاً از سر کجش قورت داده. ترجيع بند حرف های هر سه تايشان - دو تايی که بودند، و سوّمی که بعد از ظهر زنگ زد - همين بود: "کار سختی نيست"! و در کمال تعجّب من، واقعاً هم کار سختی نيست! پيرمرد نه غرغرو است، نه پر حرف، نه زيرش را خيس مي‌کند، نه بهانه مي‌گيرد و نه امر و نهی مي‌کند. هيچ! با آن لباس های سفيد و تميز روی تخت پاهايش را دراز مي‌کند و به بيرون خيره مي‌شود. چشم هايش آبی اند. آبی‌ ِ آبی. از آن آبی ها که انگار هميشه کمی ترند. پيرزنش دو ماه پيش مرده و او مانده و زمين گيری. گاهی صدايم مي‌زند:

- بهنام! اون عينک منو بيار.

مي‌آورم. دفترچه اش را دست گرفته. مي‌دانم گاهی چيز هايی مي‌نويسد.

- ميری بيرون در رو هم ببند.

نگفته ام که بيرون مي‌روم! محترمانه بيرونم مي‌کند. دلخور نمي‌شوم. اتاق خودش است. حق دارد پيرمرد...

 

*

 

زينب خانوم (نمي‌دانم چرا اسم همهء کارگران منزل، يا زينب خانوم است، يا سکينه خانوم، يا زهرا خانوم؟!) امشب از شهرستان مهمان دارد. به جايش مي‌آيم پيش پيرمرد. کلّی دعايم کرد!

ليوان آب و قرص هايش را مي‌برم بالا. از بالای عينک نگاهم مي‌کند.

- امروز که نوبت تو نبود!؟

- به جای زینب خانوم اومدم. مهمون داشتن انگار.

قرص هايش را مي‌دهم و برمي‌گردم که بروم.

- مي‌خوای بيا همينجا بشين. چيز ميز هاتم بيار همينجا بنويس.

از روزی که فهميده از راه نوشتن پول در مي‌آورم، جور ديگری نگاهم مي‌کند. وقت چيز نوشتن بيرونم نمي‌کند. از مقام يک پادوی ساده، به نوكر قلم به دست ارتقاء درجه پيدا کرده ام! دفتر و دستکم را مي‌آورم. گاهی لغتی را - از همان بالای عينک - پرتاب مي‌کند به من!

- سفسطه رو با چی مي‌نويسن؟

- با... با ط دسته دار.

- نخير. با سين مي‌نويسن. با سين!

و با خس خس مي‌خندد... پيرمرد کپک زدهء دوست داشتنی مرا منتر خود کرده! از آن توده اي چی های قديمی است که آخر عمری به فکر قلمی کردن خاطرات "دوران مبارزه" مي‌افتند.

 

*

 

کم حرف مي‌زند. بچه هايش هم که بعد از روز استخدام، ديگر پيدايشان نشد. از عکس هايش پيداست که نظامی بوده. احتمالاً عصای مانده در گلوی پسرش ارث پدريست. در همهء عکس ها صاف و شق و رق ايستاده. در يکی زن جوانی کنارش روی صندلی نشسته و دست مرد بر شانه اش است. در عکس بعدی، همان زن، و کودکی روی پايش و کودکی آويزان به دامنش و همان دست که بر روی همان شانه آرام گرفته. انگار که دو کودک از غيب به عکس سنجاق شده باشند. و همين طور قاب های کوچک و بزرگ در تمام خانه پراکنده اند. چه خوب که در اين خانه پر از ملحفه سفيد، زينب خانوم ديگر اين قاب ها را ملحفه پوش نميکند!

 

 

- آقا خانوم رو خيلی دوست داشتن. شما نمي‌دونين. وقتی خانوم فوت کرد آقا به اين روز افتاد. قبلش سرپا بود! هر روز ميرفت نون مي‌خريد، عصر دست خانوم رو مي‌گرفت مي‌برد پياده روی... حيف... ای خدا! شکر...

 

زينب خانوم گفت و چادرش را به سر کشيد و رفت.

 

*

 

بين زنگ من و صدای آيفون هيچ فاصله اي نبود! انگار که پای آيفون نشسته باشند!

 

- آقا بهنام، آقا حالشون بده! يعنی خيلی بد هم نيس ها! ولی خوب هم نيس. من زنگ زدم به آقا پرويز، گفتن شما مي‌دونين چيکار کنين...

 

با هول و هراس تند تند توضيح مي‌دهد و مي‌رود. نفس پيرمرد گرفته است. سفيدی چشم های آبی اش به قرمزی مي‌زند. زود پنجره ها را باز مي‌کنم و قرص هايش را مي‌دهم. هوای اتاق را دم برداشته. زنک وقتی مي‌ترسد، به هيچ چيز دست نمي‌زند! پيرمرد آرام مي‌شود و مي‌خوابد. کنارش در اتاق مي‌مانم. اين چند وقت خيلی نحيف تر شده است...

پيرمرد چند ساعت خوابيد. گاهی خيال مي‌کردم نکند تمام کرده باشد! ولی سينه اش آرام بالا و پايين ميرود.

 

*

 

بيدار که شد، انگار که هيچ اتّفاقی نيفتاده باشد.

- بهنام! اون عينک منو بيار. يه مداد هم بيار. اين تموم شده.

 

"خودکار" را "مداد" مي‌گويد. از کلّه شقی اش خنده ام مي‌گيرد! حالا تو خاطراتت را ننويسی از دنيا کم مي‌آيد پيرمرد؟!

خودکار و عينکش را برايش مي‌آورم و پشت ميز کوچک اتاق مي‌نشينم. از آن روز های پاييزی است که دلت مي‌خواهد هيچ کاری نکنی و فقط از صبح تا ظهر بنشينی و بشماری چند برگ از درخت پايين افتاده است...

- ملاطفت رو با چی مينويسن؟

باز از بالای عينکش نگاه مي‌کند. کم نمي‌آورم!

- با ط دسته دار و ت دو نقطه.

سرش را بالا مي‌گيرد و اين بار از پشت شيشهء عينک ديد مي‌زند. چشم های آبی اش بزرگ تر به نظر مي‌رسند.

- نخير. با لام مي‌نويسن. با لام!

 

***

 

خوب. چند لحظه صبر کنيد. بهنام و پيرمرد و زينب خانوم با مهمان هايش و پسر وسطی پيرمرد را با عصای قورت داده از دسته اش بگذاريد هر جا هستند، بمانند.

من اينجا چه بايد بکنم؟ پيرمرد مي‌نويسد و کلماتش هر روز سخت تر مي‌شوند! امروز "ملاطفت"، فردا حتماً "استغنا"، پس فردا هم شايد چيزی بپرسد که جوانک که سهل است، من‌ ِ نويسندهء داستان هم شايد در املايش دربمانم! از اين پيرمرد ها هر چه بگويی بر مي‌آيد...

دو راه دارم. مي‌توانم در يک شب (ترجيحاً به همراه باران و رعد و برق) پيرمرد را به ديار باقی بفرستم و جوانک هم به بچه های پيرمرد زنگ بزند و آنها هم برای افزايش بار دراماتيک داستان (يا حتّی صرفاً از روی پيزی گشادیشان) بگذارند و صبح فردا به سراغ پيرمرد بيايند، و پسر در اين اثنا، دفترچهء پيرمرد را باز کند و تازه متوجّه شود که پيرمرد خاطره نمي‌نوشته و تمام اين مدّت، نوشته هايش نامه هايی عاشقانه بوده اند خطاب به همسر مرحومه اش.

 

ولی نمي‌توانم. اين چند وقت، عجيب به اين پيرمرد چشم آبی سپيد جامه، با اين شوخی تکراری و شريرانه اش خو گرفته ام. دلم نمي‌آيد بمیرد. راه دوّم را در پيش ميگيرم. ميگذارم زنده بماند. حداقل کمی بيشتر. اصلاً هم نمي‌خواهم بدانم در آن دفترچهء کذايی چه مي‌نويسد. مرا چه به اين کار ها؟! توده اي کپک زده، حتماً خاطراتش را قلمی ميکند! بگذار بکند...

 

*

- نخير. با لام مي‌نويسن. با لام!

باز خس خس خنده. کار سختی نيست دوست داشتن اين لاک‌پشت پير...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:17  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه سیزدهم آذر 1384

 

از سر کوچه که به داخل مي‌پيچم، دلم مي‌خواهد کوچه تا آخر دنيا برود! سکوت... خنکی ملس هوا... حتّی سگ‌های ولگرد هم به تنهايی ‌ات تجاوز نمي‌کنند! و بوی چوب سوخته اي که هوا را پر کرده است. رفتگر برگ‌ها را سوزانده و بوی دود برگ‌های سوخته، مست ات ميکند...

بوی چوب سوخته، بوی کودکی های من است. بوی شمال... بوی کوه کوتاه کنار خانه. بوی دود آتشی که شب قبل، شوپه* ها را گرم کرده بود... بوی آسمان سفيد قبل از طلوع خورشيد... بو های سبز تند و زيتونی و قهوه اي...

به خانه مي‌رسم. بوی چوب سوخته به لباسم مانده... امروز های من، عجيب بوی چوب سوخته مي‌دهند...

 

_____________

   * شوپه : لغتی مازندرانی. کشاورزانی که شب در کشتزار مي‌مانند و با سر و صدا، خوک‌ها را فراري مي‌دهند.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:33  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه دوازدهم آذر 1384

 

فرق آدم با گوسفند اينه که گوسفند از خودش فکر نداره. در برابر هر شرايطی تسليم ميشه. ولی آدم، فکر ميکنه، سبک سنگين ميکنه، اونوقت تسليم ميشه...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:22  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه یازدهم آذر 1384

 

من بی می ناب زيستن نتوانم

بی باده کشيد بار تن نتوانم

من بنده‌ي آن دمم که ساقی گويد

يک جام دگر بگير و من نتوانم

 

                             خودت بفهم من الان کجام ديگه...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:13  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه نهم آذر 1384

 

آقا دست ما که نبود... ديديم همه دارن دنيا ميان، ما رو هم جو گرفت، افتاديم تو رودرواسی خودمون، دنيا اومديم. به خيالمون بدون ما دنيا يه چيزی کم داشت. (البته ناموساً بدون ما دنيا خيلی چيزا کم داشت ها! خودمون خودمونو تحويل بگيريم اقلّاً!)

خلاصه... اين همه آسمون ريسمون واسه اين بود که بگم امشب، شب تولّد منه و آره و اينا...

ديگه همين.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:32  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه هشتم آذر 1384

 

همه دوست داشتند پيرمرد را. با همان لهجه آذری شيرين و خط و خط چين و طرح و رسم و نقشه هايش. کمتر کسی است که در پلی تکنيک درس خوانده باشد و استاد امين فر را نشناسد. کسی که از تأسيس پلی تکنيک آنجا بود و اکنون ديگر در بين ما نيست...

دوستش داشتيم پيرمرد را. دلمان تنگ خواهد شد. برای گام های کوتاه و لهجه آذری اش. و برای خاطراتی که هزار بار تعريف ميکرد و يادش ميرفت که تعريف کرده...

روحت شاد استاد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:46  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه پنجم آذر 1384

از خيابان شلوغ و پر رفت و آمد، عملاً به درون  کافی شاپ شيرجه مي‌روم! امروز عجيب از شلوغی خيابان  گريزانم... بقيه پيش از من رسيده اند و فنجان های  خاليشان روی ميز است. محسن و سميّه، طبق معمول با  هم مشغول پچ پچند، عاطفه با موبايلش ور مي‌رود  و گوشهء لبش به لبخندی کج شده است. احمد و سعيد هم  آمده اند. سعيد پيش از همه متوجّهم مي‌شود:

- خوب! آقای هويشام هم اومد!

اين فوران طنز و مطايبه ديگران را که سهل است، مدّتی  است که حتّی احمد را هم به خنده نمي‌اندازد. با همه سلام و عليک مي‌کنم. صندلی کنار احمد خاليست.  بارانی ام را در مي‌آورم و رويش مي‌نشينم.

- خوب آقا، شروع کنيم.

محسن است که شروع مي‌کند. هر وقت مي‌خواهد جدّی  باشد آرنج هايش را روی ميز مي‌گذارد. مثل حالا.

- دو دقيقه ديگه صبر کنين اين جديدا هم بيان.

- دو تا مترجميا؟

- اوهوم.

محسن ابرويی بالا مي‌اندازد و به ساعت مچی اش نگاه  ميکند.

- ايول! اومدن.

دو دختر به سمت ميز مي‌آيند. يکيشان عملاً به ديگری  آويزان شده. از سينه های بزرگشان مشخّص است که از  کشفيات سعيد هستند. تازه مي‌فهمم چرا انقدر اصرار  داشت که جلسه را اين بار در "يه جاي باكلاس تر" برپا کنيم. سلام و عليکی مي‌کنند و اين پا و آن پا مي‌کنند تا کسی برايشان  دو تا صندلی تيار کند.

- شروع کنيم؟

- بفرمايين.

سعيد دو تا صندلی مي‌آورد و سر جايش آرام مي‌گيرد.  محسن سينه اش را صاف مي‌کند.

- خوب... اوّل دوستان جديدمون خودشون رو معرّفی کنن. بفرمايين.

- ناهيد.

- شيما.

- از بچه های مترجمی زبانن. کارشون هم خيلی خوبه. تو بخش ترجمه مي‌تونن کار کنن.

سعيد است که معرّفی شان را تکميل ميکند. با قدر شناسی به سعيد نگاه ميکنند. بعيد ميدانم دخترک دوّم حتّی بداند جلسه  تحريريه چيست. همه خودمان را به همراه سِمَتمان در  نشريه معرفی مي‌کنيم و همراه با معرّفی هر کدام از  ما، سعيد متلکی مي‌گويد و احمد با صدای خُر خُر  مانندی مي‌خندد. محسن چشم غرّه اي مي‌رود.

- خوب... راستش من شخصاً نظرم اين بود که معرّفی بچّه هاي تازه وارد رو بذاريم واسه يه روز ديگه. به هر  حال کم کم با اوضاع بيشتر آشنا مي‌شن.

سرفه اي مي‌کنم. عاطفه کماکان با موبايلش  مشغول است. محسن زير چشمی نگاهی مي‌کند و ادامه  مي‌دهد.