توصيه ميکنم قبل از خواندن اين مطلب، اینجا را بخوانيد.
خوب... بعد از خواندن مطلب مکابيز، به فکرم رسيد که راه های سرکيسه کردن جماعت کم هم نيست! خصوصاً که استفاده از شوق "متفاوت بودن" و "خاص بودن" و "روشنفکر بودن" نوباوگان عزيز، اصولاً چيزی نيست که افراد باهوش بتوانند از آن بگذرند! و خوب... هوش به هيچ دردی نخورد، به درد سواری گرفتن ميخورد. چند مورد از سواری های لذّت بخش به ذهنم رسيده. اوّلی اش همانيست که مکابيز نوشته. موارد بعدی را من مينويسم.
2 . شما هنر خوانده ايد. مهم هم نيست چه هنری. هنر اصلی شما، داشتن ديدی اقتصادی و در عين حال روانشناسانه از قشر دانشجوی منوّر الفکر است. در نزديکی يک دانشگاه (دانشگاهش تفاوتی ندارد. فقط بايد دانشجويانش در تلاش برای "خاص بودن"، هر مزخرفی را بپذيرند) يک مغازه تهيه ميکنيد. از سِد اِسمال چند دست صندلی لهستانی کهنه و چند ميز ميخريد و يك کافی شاپ درست ميکنيد. تا اينجای کار شما هم يکی از صد ها کافی شاپ اين شهريد. ولی تفاوت شما در هوشتان است. يک اسم خاص - برگرفته از يک نمايشنامهء معروف - مثلاً "کافه گودو"، ميتواند لشکری از نوگلان باغ هنر و تئاتر و علّافان حول و حوش تئاتر شهر را به کافی شاپ شما بکشاند. تازه ميتوانيد کارتان را گسترش هم بدهيد! مثلاً جگرکی آن طرف خيابان را ميخريد و اسمش را ميگذاريد "کاليگولا"!!! از آن به بعد همان هايی که وقت گذشتن از کنار جگرکی دماغشان را ميگرفتند، با ولع آت و آشغال های شما را خواهند لمباند. تازه، نميگويند "ميريم جيگرکی"، ميگويند "ميريم کاليگولا!". با کلّی اهن و تلپ.
پول در مياوريد. سواری خوبی است. لذّت ببريد.
3 . شما صاحب يک انتشاراتی هستيد. نه اعتبار ناشران قديمی را داريد و نه هيچ کتاب درست و حسابی اي چاپ کرده ايد. شاهکار ترين کتاب چاپ شده توسّط شما، "مجموعه اشعار متاليکا" است که آن هم به لطف ديگر ناشران متال باز، فروشش از سکّه افتاده است. باخبر ميشويد که در گوشه اي از اين دنيا، نويسنده اي پيدا شده که از روی يکی از داستان های مولانا کتابی نوشته و فروش خوبی هم داشته. کتابش را چاپ ميکنيد. ملّت ميخرند (اصولاً ملّت هر آنچه را که با نام "مکاشفه" و "مراقبه" و "جستجو در خود" و اين جور عبارات باشد خوب ميخرند). وضعتان بهتر ميشود. بقيه کتاب های نويسنده را (که الان با تبليغات شما به عنوان يکی از بزرگترين نويسندگان جهان - کی به کيه؟ يکی از بزرگترين نويسندگان "تاريخ" - مطرح شده است) چاپ ميکنيد. هر آشغالی که نوشته است. هر مصاحبه مهملی که کرده است. حتّی نظرات حضرتش را در مورد جام جهانی(!) هم ميچاپانيد... بعد از چندی خود نويسنده را به ايران دعوت ميکنيد. مثل خرس سيرک نمايشش ميدهيد. او هم با چهار تا خاطرهء مزخرف و "سلام" و "كودافظ" گفتن به زبان شيرين فارسی و لهجهء شيرين تر پانگولازيايی، حسابی گوش های ملّت را مخملی ميکند و بهتر از هر روضه خوانی اشکشان را در مياورد...
شما پيروز شده ايد. پول در آورده و مياوريد. سواری خوبی است. لذّت ببريد.
4 . شما همان قدر از نقاشی سر در مياوريد که راقم اين سطور از پختن لوبياپلو! ولی شما با هوشيد. ميرويد در يک پياده رو - باز هم ترجيحاً نزديک يک دانشگاه - مينشينيد و با يکی دو تا قلم موی پهن و دو سه تا سطل رنگ - ترجيحاً هرچه جيغ تر و تيره تر، بهتر - شروع ميکنيد به نقاشی کردن. طرح های روشنفکرانه اي ميکشيد از مردی که دارد مثلاً جيغ ميزند (به روی خودتان هم نمياوريد که کمی پيش از شما، مونش همين جيغ را کشيده) يا از ترکيب چند رنگ تيره و در هم و بر هم، طرحی نامفهوم و مزخرف از آب در مياوريد. اسمش را هم ميگذاريد "کابوس"، يا "توهّم" يا "دوستت دارم"!!! چندان تفاوتی نميکند. يا حتّی وقتی کاملاً ايده هايتان ته کشيد، يک تکّه چوب را بدون هيچ طرحی ميگذاريد و رويش مينويسيد "بدون شرح! 5000 تومان"!!!
مطمئن باشيد جوجه روشنفکرانی که تا ديروز عکس گلزار و شادمهر و ديگر بادکنک های صنعت خالتور ايران را به ديوار اتاقشان ميزدند، حالا با قبولی در دانشگاه به دنبال نقاشی های "روشنفکرانه و هنری" شما خواهند آمد. شک نکنيد. شايد پولدار نشويد. ولی سواری خوبی خواهيد کرد. لذّت ببريد.
5 . ملّت پول دارند و نميدانند کجا پولشان را دور بريزند. خوب! اينجا نوبت شماست که وارد عرصه شويد. يک مغازه - ترجيحاً بالا تر از ونک - دست و پا ميکنيد. کوچک و بزرگش فرقی ندارد. فقط بايد جايی باشد که جماعتِ بر ما مگوز از آنجا رد شوند. با کارگاهی در جاده قديم کرج، يا جاده ساوه، يا اصلاً همين کوچه مروی عزيز خودمان قرارداد ميبنديد تا برايتان اجناس زير را (تماماً از چوب) بسازند:
- کمان چوبی و تير های مربوطه (با پَر و ديگر مخلّفات)، صنايع دستی سرخپوستان امريكا.
- مجسّمهء ماتحت فيل (به نوعی که انگار خود فيل در ديوار فرو رفته و ماتحت مبارکش بيرون مانده) تداعی کنندهء هندوستان.
- يک تکّه گونی ريش ريش شده با چند تکّه پر و رنگ که به آن چسبيده (باز هم سوغات برادران و خواهران سرخپوست).
- يک تکّه نخ که از آن گوشماهی و صدف و هر جک و جانور ديگری - به غير از سوسک - رد شده باشد (سوغات هر کشور ساحلی اي که دلتان خواست. کسی در اصل ماجرا تحقيق نخواهد کرد).
- مجسّمه های تکراری زن يا مردي لخت و لاغر با شکم ور آمده (سوغات آفريقا. ميتوانيد بين سنگال، زيمبابوه و سومالی يکی را به دلخواه انتخاب کنيد)
و الخ...
حد اکثر بهايی که به کارگاه ميپردازيد (برای هر کدام از اين شاهکار ها) چيزی حدود 500 تومان خواهد بود. حد اقل بهايی که از جماعت ميگيريد هم چيزی حدود 6000 تومان. کاسبی بدی نيست... شکر!
جماعت جَو گير برای خريدن مزخرفات شما به مغازه هجوم خواهند آورد. هرچه بيشتر بخرند، عرفان سرخپوستی و سياهپوستيشان بالا تر است! پولدار ميشويد. سواری خوبی است. لذّت ببريد.
6 . شما بيکاريد. مدرک روانشناسيتان را هم از رودهن گرفته ايد و نميدانيد آن را دم کدام کوزه بگذاريد. ولی باهوشيد. و تفاوت شما با بقيهء روانشناسان رودهن در همين يک نکته است. مجوّز تشکيل يک کلاس را ميگيريد. نامش ميتواند هرچه ميخواهيد باشد. "خودشناسی"، "سفر به درون"، "زُروان"، "در جستجوی نيروانا"... و هرچه دلتان بخواهد. هدف اين کلاس ها هم "افزايش اعتماد به نفس"، "خودشناسی"، "طی مدارج روحانی و عرفانی" و غيره خواهد بود. سبيل هرکه را لازم است، چرب کنيد تا بتوانيد کلاس هايتان را مختلط برگزار کنيد. در اين کلاس ها هر مزخرفی كه ميتوانيد بگوييد. تأکيد ميکنم! "هر مزخرفی که ميتوانيد!". کسی به شما اعتراض نخواهد کرد. اصولاً آنهايی که به کلاس شما آمده اند چنان اعتماد به نفس متزلزلی دارند که کلامی روی حرفتان حرف نخواهند زد. همين قدر که چهار تا دختر و پسر عاجز از ايجاد رابطهء ساده و عادّی در محيط بيرون را در يک چارديواري بگذاريد تا بتوانند کمی بيشتر از سلام و عليک با هم حرف بزنند، از شما ممنون هم خواهند شد.
پول در خواهيد آورد. سواری خواهيد کرد. لذّت خواهيد برد...
***
سخن به درازا ميکشد... وگرنه نمونه آنقدر هست که سرت به دوران ميفتد! پول در آوردن برای شمايی که باهوشيد، سخت نيست. سواری کردن هم همين طور. لذّت ببريد. فقط رفقا! حواستان باشد: اينبار که مجسّمه کون فيل را به ديوار اتاقتان آويزان کرديد، اينبار که فلان ملغمهء رنگ و طرح مزخرف را به عنوان "فوران آزاد احساسات" خريديد، يا اينبار که برای يک شير قهوهء ساده 1500 تومان پول بی زبان را دور ريختيد (صرفاً چون اسمش "قهوهء واندرلی لوکزامبورگو" يا "كاپوچينوي دوناسيمنتو" يا هر اسم دهان پر کن ديگری است)، گوشتان را تيز كنيد... کسی در همان نزديکی دارد ميخندد! با لذّت هم ميخندد...
