تبليغاتX
جورابای نشسته
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384

توصيه ميکنم قبل از خواندن اين مطلب، اینجا را بخوانيد.

 

خوب... بعد از خواندن مطلب مکابيز، به فکرم رسيد که راه های سرکيسه کردن جماعت کم هم نيست! خصوصاً که استفاده از شوق "متفاوت بودن" و "خاص بودن" و "روشنفکر بودن" نوباوگان عزيز، اصولاً چيزی نيست که افراد باهوش بتوانند از آن بگذرند! و خوب... هوش به هيچ دردی نخورد، به درد سواری گرفتن ميخورد. چند مورد از سواری های لذّت بخش به ذهنم رسيده. اوّلی اش همانيست که مکابيز نوشته. موارد بعدی را من مينويسم.

 

2 . شما هنر خوانده ايد. مهم هم نيست چه هنری. هنر اصلی شما، داشتن ديدی اقتصادی و در عين حال روانشناسانه از قشر دانشجوی منوّر الفکر است. در نزديکی يک دانشگاه (دانشگاهش تفاوتی ندارد. فقط بايد دانشجويانش در تلاش برای "خاص بودن"، هر مزخرفی را بپذيرند) يک مغازه تهيه ميکنيد. از سِد اِسمال چند دست صندلی لهستانی کهنه و چند ميز ميخريد و يك کافی شاپ درست ميکنيد. تا اينجای کار شما هم يکی از صد ها کافی شاپ اين شهريد. ولی تفاوت شما در هوشتان است. يک اسم خاص - برگرفته از يک نمايشنامهء معروف -  مثلاً "کافه گودو"، ميتواند لشکری از نوگلان باغ هنر و تئاتر و علّافان حول و حوش تئاتر شهر را به کافی شاپ شما بکشاند. تازه ميتوانيد کارتان را گسترش هم بدهيد! مثلاً جگرکی آن طرف خيابان را ميخريد و اسمش را ميگذاريد "کاليگولا"!!! از آن به بعد همان هايی که وقت گذشتن از کنار جگرکی دماغشان را ميگرفتند، با ولع آت و آشغال های شما را خواهند لمباند. تازه، نميگويند "ميريم جيگرکی"، ميگويند "ميريم کاليگولا!". با کلّی اهن و تلپ.

پول در مياوريد. سواری خوبی است. لذّت ببريد.

 

3 . شما صاحب يک انتشاراتی هستيد. نه اعتبار ناشران قديمی را داريد و نه هيچ کتاب درست و حسابی اي چاپ کرده ايد. شاهکار ترين کتاب چاپ شده توسّط شما، "مجموعه اشعار متاليکا" است که آن هم به لطف ديگر ناشران متال باز، فروشش از سکّه افتاده است. باخبر ميشويد که در گوشه اي از اين دنيا، نويسنده اي پيدا شده که از روی يکی از داستان های مولانا کتابی نوشته و فروش خوبی هم داشته. کتابش را چاپ ميکنيد. ملّت ميخرند (اصولاً ملّت هر آنچه را که با نام "مکاشفه" و "مراقبه" و "جستجو در خود" و اين جور عبارات باشد خوب ميخرند). وضعتان بهتر ميشود. بقيه کتاب های نويسنده را (که الان با تبليغات شما به عنوان يکی از بزرگترين نويسندگان جهان - کی به کيه؟ يکی از بزرگترين نويسندگان "تاريخ" - مطرح شده است) چاپ ميکنيد. هر آشغالی که نوشته است. هر مصاحبه مهملی که کرده است. حتّی نظرات حضرتش را در مورد جام جهانی(!) هم ميچاپانيد... بعد از چندی خود نويسنده را به ايران دعوت ميکنيد. مثل خرس سيرک نمايشش ميدهيد. او هم با چهار تا خاطرهء مزخرف و "سلام" و "كودافظ" گفتن به زبان شيرين فارسی و لهجهء شيرين تر پانگولازيايی، حسابی گوش های ملّت را مخملی ميکند و بهتر از هر روضه خوانی اشکشان را در مياورد...

شما پيروز شده ايد. پول در آورده و مياوريد. سواری خوبی است. لذّت ببريد.

 

4 . شما همان قدر از نقاشی سر در مياوريد که راقم اين سطور از پختن لوبياپلو! ولی شما با هوشيد. ميرويد در يک پياده رو - باز هم ترجيحاً نزديک يک دانشگاه - مينشينيد و با يکی دو تا قلم موی پهن و دو سه تا سطل رنگ - ترجيحاً هرچه جيغ تر و تيره تر، بهتر - شروع ميکنيد به نقاشی کردن. طرح های روشنفکرانه اي ميکشيد از مردی که دارد مثلاً جيغ ميزند (به روی خودتان هم نمياوريد که کمی پيش از شما، مونش همين جيغ را کشيده) يا از ترکيب چند رنگ تيره و در هم و بر هم، طرحی نامفهوم و مزخرف از آب در مياوريد. اسمش را هم ميگذاريد "کابوس"، يا "توهّم" يا "دوستت دارم"!!! چندان تفاوتی نميکند. يا حتّی وقتی کاملاً ايده هايتان ته کشيد، يک تکّه چوب را بدون هيچ طرحی ميگذاريد و رويش مينويسيد "بدون شرح! 5000 تومان"!!!

مطمئن باشيد جوجه روشنفکرانی که تا ديروز عکس گلزار و شادمهر و ديگر بادکنک های صنعت خالتور ايران را به ديوار اتاقشان ميزدند، حالا با قبولی در دانشگاه به دنبال نقاشی های "روشنفکرانه و هنری" شما خواهند آمد. شک نکنيد. شايد پولدار نشويد. ولی سواری خوبی خواهيد کرد. لذّت ببريد.

 

5 . ملّت پول دارند و نميدانند کجا پولشان را دور بريزند. خوب! اينجا نوبت شماست که وارد عرصه شويد. يک مغازه - ترجيحاً بالا تر از ونک - دست و پا ميکنيد. کوچک و بزرگش فرقی ندارد. فقط بايد جايی باشد که جماعتِ بر ما مگوز از آنجا رد شوند. با کارگاهی در جاده قديم کرج، يا جاده ساوه، يا اصلاً همين کوچه مروی عزيز خودمان قرارداد ميبنديد تا برايتان اجناس زير را (تماماً از چوب) بسازند:

- کمان چوبی و تير های مربوطه (با پَر و ديگر مخلّفات)، صنايع دستی سرخپوستان امريكا.

- مجسّمهء ماتحت فيل (به نوعی که انگار خود فيل در ديوار فرو رفته و ماتحت مبارکش بيرون مانده) تداعی کنندهء هندوستان.

- يک تکّه گونی ريش ريش شده با چند تکّه پر و رنگ که به آن چسبيده (باز هم سوغات برادران و خواهران سرخپوست).

- يک تکّه نخ که از آن گوشماهی و صدف و هر جک و جانور ديگری - به غير از سوسک - رد شده باشد (سوغات هر کشور ساحلی اي که دلتان خواست. کسی در اصل ماجرا تحقيق نخواهد کرد).

- مجسّمه های تکراری زن يا مردي لخت و لاغر با شکم ور آمده (سوغات آفريقا. ميتوانيد بين سنگال، زيمبابوه و سومالی يکی را به دلخواه انتخاب کنيد)

و الخ...

حد اکثر بهايی که به کارگاه ميپردازيد (برای هر کدام از اين شاهکار ها) چيزی حدود 500 تومان خواهد بود. حد اقل بهايی که از جماعت ميگيريد هم چيزی حدود 6000 تومان. کاسبی بدی نيست... شکر!

جماعت جَو گير برای خريدن مزخرفات شما به مغازه هجوم خواهند آورد. هرچه بيشتر بخرند، عرفان سرخپوستی و سياهپوستيشان بالا تر است! پولدار ميشويد. سواری خوبی است. لذّت ببريد.

 

6 . شما بيکاريد. مدرک روانشناسيتان را هم از رودهن گرفته ايد و نميدانيد آن را دم کدام کوزه بگذاريد. ولی باهوشيد. و تفاوت شما با بقيهء روانشناسان رودهن در همين يک نکته است. مجوّز تشکيل يک کلاس را ميگيريد. نامش ميتواند هرچه ميخواهيد باشد. "خودشناسی"، "سفر به درون"، "زُروان"، "در جستجوی نيروانا"... و هرچه دلتان بخواهد. هدف اين کلاس ها هم "افزايش اعتماد به نفس"، "خودشناسی"، "طی مدارج روحانی و عرفانی" و غيره خواهد بود. سبيل هرکه را لازم است، چرب کنيد تا بتوانيد کلاس هايتان را مختلط برگزار کنيد. در اين کلاس ها هر مزخرفی كه ميتوانيد بگوييد. تأکيد ميکنم! "هر مزخرفی که ميتوانيد!". کسی به شما اعتراض نخواهد کرد. اصولاً آنهايی که به کلاس شما آمده اند چنان اعتماد به نفس متزلزلی دارند که کلامی روی حرفتان حرف نخواهند زد. همين قدر که چهار تا دختر و پسر عاجز از ايجاد رابطهء ساده و عادّی در محيط بيرون را در يک چارديواري بگذاريد تا بتوانند کمی بيشتر از سلام و عليک با هم حرف بزنند، از شما ممنون هم خواهند شد.

پول در خواهيد آورد. سواری خواهيد کرد. لذّت خواهيد برد...

 

***

 

سخن به درازا ميکشد... وگرنه نمونه آنقدر هست که سرت به دوران ميفتد! پول در آوردن برای شمايی که باهوشيد، سخت نيست. سواری کردن هم همين طور. لذّت ببريد. فقط رفقا! حواستان باشد: اينبار که مجسّمه کون فيل را به ديوار اتاقتان آويزان کرديد، اينبار که فلان ملغمهء رنگ و طرح مزخرف را به عنوان "فوران آزاد احساسات" خريديد، يا اينبار که برای يک شير قهوهء ساده 1500 تومان پول بی زبان را دور ريختيد (صرفاً چون اسمش "قهوهء واندرلی لوکزامبورگو" يا "كاپوچينوي دوناسيمنتو" يا هر اسم دهان پر کن ديگری است)، گوشتان را تيز كنيد... کسی در همان نزديکی دارد ميخندد! با لذّت هم ميخندد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:39  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

 

 

استاد تدوين نيامده. مثل اکثر جلسات اين دوره. در تريای  کوچک آموزشگاه نشسته ايم. پوريا صندلی اش را بر عکس  گذاشته و انگشت هايش را روی پشتی صندلی - که در اين حالت  نمي‌توان رويشان نام "پشتی" گذاشت - زير چانه اش در هم قلّاب کرده است.  جا به جای روميزی پلاستيکی لک شده. لکّه های چای و نسکافه،  لکّه های نوچ و چسبناک خرما، لکّه های نوک خودکار و لکّه  هايی که نمي‌توانی منشاء شان را حدس بزنی. مورچه اي روی ميز  سَفيل و سرگردان مي‌چرخد. اگر خواهر زاده ام اينجا بود، مورچه را نشانم مي‌داد و مجبورم ميکرد برای بار هزارم داستان مورچهء جهانگرد را برايش بگويم... چايم يخ کرده است. انگشتم را  آرام به سطح چای مي‌زنم. از شکستن لايهء نازک املاح روی چای خوشم مي‌آيد. ياد اسکيمو ها ميفتم که يخ را مي‌شکنند و  ماهی مي‌گيرند.

 

- سلام!

 

مهشيد است که بلند سلام مي‌کند و چاي در دست به سمت ميز ما مي‌آيد. پوريا  صاف مي‌نشيند. تصوّر مي‌کنم اگر دُم داشت، احتمالاً الآن به  سرعت در حال تکان دادنش مي‌بود.

 

- سلام.

- سلام. چطوری؟

- بد نيستم مرسی. چی شد نرفتين؟

- بيرون سرد بود گفتيم بشينيم يه خورده.

 

پوريا نگاه عاقل اندر سفيهی مي‌کند. مي‌دانم دليل چرندی  آورده ام. سؤال بيجا، جواب بی ربط... مهشيد هم دنبال حرف را  نمي‌گيرد. کيفش را روی زمين ولو مي‌کند و روی يکی از صندلی ها  مي‌نشيند. پوريا چيزی مي‌پراند که حرفی زده باشد.

 

- اين يارو مگه چن تا فيلم دستشه؟ ترم تموم شد اين اصلاً نيومد!

- ميگن سه تا. باس برسوندشون به جشنواره انگار.

- خوب مجبور بود حرص بزنه که حالا زيرش بزاد؟!

 

مهشيد شانه اي بالا مي‌اندازد و جوابی نمي‌دهد. چيزی مي‌گويم که يعنی من هم بازی:

 

- خوب... چه خبر؟

 

مهشيد کعب الاخبار است. تقريباً هميشه چيزی دارد که تعريف کند. اين که فلان كارگردان با دستيارش روی هم ريخته يا فلان هنرجو چقدر پول داده و خودش را در فلان سريال چرند تلويزيون چپانده يا هزار خبر با ربط و بی ربط ديگر.

 

- خبر تازه که هيچی... خبر خاصّی نيس. فقط همين دختره ديگه، کی بود؟ ناهيد. ناهيد دوانی.

- اوهوم. ميگن تحويلش گرفتن از پزشکی قانونی. امروز تشييع جنازه اش بود، نه؟

 

از شنيدن جملهء پوريا شوکّه مي‌شوم!

 

- ببينم چی مي‌گين؟!! قضيه چيه؟! درست بگين منم بدونم!

- مگه خبر نداشتی؟ ناهيد دوانيو ميگه ديگه. همين دختره که خودشو کشته.

 

پوريا انگار در مورد مزّهء چای و خرمايش نظر مي‌دهد. خونسردِ خونسرد.

 

- نه! کِی؟ واسه چی؟

- پريروز. در اصل پريشب. ميگن مشکل داشته.

 

از توضيح واضحاتش کفری مي‌شوم.

 

- ميدونم نابغه! مشکل داشته مشکل داشته! خوب مشکلش چی بوده آخه!؟

 

مهشيد آمار مي‌رساند:

 

- والّا اونش دقيق معلوم نيس. يکی مي‌گفت با نامزدش به هم زده بود چن وقت پيش. اين خانوم صالحی هم مي‌گفت انگار تو خونه شون با پدر مادرش مشکل داشته. اون شب هم گويا باباهه زده بوده تو گوشش، اينم نصف شبی ميره سر قرصای مادره، کلّی قرص خواب و آرامبخش مي‌خوره و مي‌خوابه. صبح مي‌بينن تو تختش يخ کرده.

 

كم كم چهره اش در ذهنم کامل مي‌شود. دختر ساکتی بود. اصلاً اهل خودنمايی و شلوغ کردن نبود. حتّی آرايش چندانی هم نمي‌کرد. کوتاه قد و رنگ پريده. نمي‌توانستی زيبا محسوبش کنی. عملاً مي‌شد وجودش را ناديده گرفت. در تمام اين دو ماه و نيم تنها کلماتی که بينمان رد و بدل شده بود، اين بود که فلان استاد آمده يا نه، يا امتحان پايان دورهء فلان درس کی برگزار مي‌شود.

 

- مفت مرد. با قرص. خيلي مفت مرد.

 

پورياست که احتمالاً به بار دراماتيکِ خودكشي با حلق آويز کردن فکر مي‌کند و اثر بصری اي که روی بيننده مي‌گذارد. مهشيد چای اش را هورت مي‌کشد و مي‌پرسد:

 

- مردن، مردنه. ديگه واسه مرده چه توفيری مي‌کنه؟

- خيلی توفير مي‌کنه. اونايی که با قرص خودکشی مي‌کنن، واقعاً قصدشون مردن نيس. بيشتر واسه جلب توجّهه. اكثر مواقع هم قبل از اينکه کار از کار بگذره، يکی متوجّه ميشه و مي‌رسوندشون بيمارستان. اونجام شستشوی معده و سرم و اين چيزا. دو سه روز بستری ميشن و بعد هم ميان خونه. يه مدّت توجّه اطرافيان بهشون اينجوری جلب ميشه و بيشتر لي‌لی به لالاشون ميذارن. فقط انگار اين بندهء خدا بد شانس بوده که کسی پيداش نکرده. به هر حال... مُرد...

 

چيزی در مغزم زنگ مي‌زند. مهشيد ابرويی بالا مي‌اندازد و سر تکان مي‌دهد و رو به پسری که تازه وارد تريا شده است بلند مي‌گويد:

 

- آي اوستا! تو نمي‌خوای اين فيلمای منو ورداری بياری؟

 

جواب پسرک را نمي‌شنوم. پوريا دوباره چانه اش را روی دستهايش گذاشته و قوز کرده. گنگ مانده ام. پاهاي مورچهء روی ميز به يکی از لکّه ها چسبيده است و نمي‌تواند تکان بخورد. بايد لکّهء شيرهء خرما باشد. شاخک های کوچکش تند تند تکان مي‌خورند. ناخنم را روی کمرگاهش مي‌گذارم و با فشار به سمت خود مي‌کشم. نصفه هايش روی ميز کشيده مي‌شوند. پاهای هر نصفه، تکان تکان مي‌خورند. شاخک هايش نيز.

 

- اوهوم... مفت مرد! مفت...

 

پورياست که به مورچه خيره مانده است.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:0  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه نوزدهم دی 1384

 

 

احتمالاً بايد از برف بنويسم. و احتمالاً بايد بنويسم که برف را دوست دارم چون خجالتی است و نرم و بی صدا مي‌آيد* و بيدار مي‌شوی و مي‌بينی همه جا سفيد است... يا از رد پايی مانده بر روی برف های سپيد دست نخورده بايد بنويسم و باسمه اي بسازم از اين که چه مي‌دانم سال پيش، رد پا ها دو رديف بود و امسال يکی شده و اشک و آه از بد عهدی ايام. گيريم که نه دو تا بود و نه الآن يکيست... يا شايد هم بايست خودم را تصوير کنم رقص کنان و پای کوبان در زير برف و "سرده هوا خيلی دل انگيزه" و برف بازی دخترکان همسايه... يا بی ربط تر از اينها، رگ انسان دوستی و محروم پرستی ام گل کند و از سوز سرما و دستان يخ بستهء مستمندان بنويسم و قس علی هذه...

 

نه... راستش را بخواهی نه بی سر و صدا بودن برف برايم فرقی با هوي و هوار باران دارد، نه عشّاق با هم و دور از هم زير برف قدم زن برايم معنايی دارند، نه حوصله دارم که پايم هنگام رقصي ابلهانه زير برف پيچ بخورد و خانه نشينم کند و نه دخترکان همسايه ديگر من پيرمرد را به بازيشان راه مي‌دهند، و نه سرماي خانهء هيچ فقيری (با ديش ماهواره برف گرفتهء بالای خانه هاشان) برايم بهانهء روضه خوانی مي‌شود.

 

برف مي‌آيد. دو کلمه. پايانش نه [...]ي گيج و گنگ هميشگی ام است، نه علامت تعجّبِ احساسات. صرفاً نقطه. جملهء خبری. برف مي‌آيد. همين.

 

________________

* همان "نرم و آرام" دستمالی شدهء سهراب...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:57  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه سیزدهم دی 1384

 

 

ستارگانشان سو سو مي‌زنند

     عشاق بی پايان ميز های تاريک...

 

نشسته ايم رو به روی هم

   من و خنده های تو

 ميز تاريک و فنجان های خالی

 

ستاره ات را نيفروز

          خنده ات بوی گند مي‌گيرد...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:16  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه نهم دی 1384

 

پک عميقی به سيگارش مي‌زند. از ژستِ سيگار کشيدن خوشش مي‌آيد. شايد بيشتر از خود سيگار.

 

- مي‌دونی شک يعنی چی؟

- هوم؟

- شک يعنی عدم شجاعت ذهن در برابر پذيرش شواهدی که حقيقت رو نشون ميدن!

- نمي‌دونم... يعني چی؟

 

خونسرد نگاهم مي‌کند.

 

- ته تهش يعنی جناب! اين جيگر طلا يه جاش باد ميده!

- از کجا انقدر مطمئنّی آخه؟!

 

با تحقير نگاهم مي‌کند. مي‌دانم به حالم دل مي‌سوزاند و باز هم مي‌دانم دل سوزاندنش چندان هم از سر رفاقت نيست. بيشتر خوشش مي‌آيد علّامهء دهر باشد و نتيجه گيری هایش را بلغور کند.

 

- تعجّب مي‌کنم که خودت متوجّه نمي‌شی! ببين، اين يه پروسهء تکراريه. خيال مي‌کنی اوّلين نفری هستی که دوست دخترش زير آبی ميره؟!

- آخه هيچی صد درصد نيس اين وسط! شايد همش بيخودی بود!؟

 

سيگارش را در بشقاب خالی پيتزايش خاموش مي‌کند و دست به سينه تکيه مي‌دهد.

 

- ببين تمومشون مثل همن! حتّی انقدر مغز ندارن که جور ديگه اي رفتار کنن! اوّل اون پارتی که رفته بود و جناب عالی خيال مي‌کردی داره واسه امتحان پسون فرداش مي‌خونه! اين از شروع كار. بعدش مثل همه‌شون يه مدّت يا موبايلش خاموشه، يا در دسترس نيست، يا شارژش تموم شده، يا جاييه که نمي‌تونه راحت حرف بزنه، يا گوشی دست باباشه، يا هزار بهونهء احمقانهء ديگه که فقط يه نفر با آی کيوی خودشون مي‌تونه باورش بشه.  اين شکلی دو هفته اس که جناب عالی پيچونده شدي.

 

از اين که بدون اينکه چيزی گفته باشم تمامش را درست مي‌گويد لجم مي‌گيرد.

 

- خوب اينا که دليل نميشه!

- دليل نميشه؟ باشه. فعلاً هم که موعد امتحاناس. خانوم از يه هفته مونده به فرجه نشسته به خر زدن! نه بيرون مياد، نه جواب تلفن ميده، نه آنلاين ميشه، نه هيچی به هيچی. دوشيزه درسخون شدن اين ترم! چطور ترم پيش وسط سخت ترين امتحاناش پايهء همه چي بود؟ اين ترم تربيت بدنيش رو هم بايد بخونه؟!

 

جوابی ندارم بدهم. شنيدن چيز هايی که مدّتيست شبانه روز در ذهن خودم هم چرخ مي‌زنند، کلافه ام مي‌کند. احساس مي‌کنم زبانم به سقّم چسبيده. ته ماندهء نوشابه ام را ته حلقم مي‌ريزم.

 

- ببينم، مگه مسعود نگفت که با احسان ديده بودش؟ وسط خيابون هِر و کِر کردنش با احسان چی؟ احسان که ديپلمشم به زور داره، ديگه از اين يكي که جزوهء دانشگاه نمي‌خواسته بگيره، ها؟!

- مي‌گفت دی‌ وی ‌دی مهرنوش دست احسان بوده، مي‌خواسته ازش پس بگيره. قبل از اين که من بپرسم خودش گفت بهم.

- هه! دست پيش گرفته که عقب نيفته! فهميده بود که مسعود متوجّه شده، مطمئن هم بود که مسعود به تو خبر ميده.

- ببين، همهء اينا که ميگی درست. ولی هيچ کدوم دليل نميشن!

- ببينم حلزون! مغزت فقط صفر و يک کار مي‌کنه؟! قدرت استدلال و منطقتو سگ خورده؟

- يعنی چی؟

- يعنی هيچ کدوم از اينا به تنهايي دليل نميشن، درست. ولی جمع تمومشون که دليل ميشه! نميشه؟!!

 

مي‌خواهم زار بزنم... گوشهء رينگ گيرم انداخته و مفرّی ندارم. نه شک رهايم مي‌کند، نه اين نوادهء سقراط با منطق و استدلالش.

 

- اگه نمي‌خوری جعبه بگيرم ورش داريم ببريم. خفه شدم از گرما.

 

پيتزايم دست نخورده مانده است. حتّی نتوانستم به آن لب بزنم.

 

- بريم... اشتها ندارم.

 

جعبه اي مي‌گيرد و پيتزا را درونش مي‌گذارد و راهی مي‌شويم. باد خنک که به سرم مي‌خورد حالم بهتر مي‌شود. لپّش را باد مي‌کند و نفسش را بيرون مي‌دهد.

 

- به هر حال... با خودته. هم مي‌تونی تو شک بمونی و منتظر باشی يه روز بهت بگه فلانی ديگه هر چی بوده تموم شده، هم مي‌تونی قبل از اين که انقدر بدبخت بشی خودتو از شرّش خلاص کنی. واسه خاطر خودت ميگم. تو همچين شرايطی موندنت عينهو تف سر بالاس!

- مي‌دونی... به خدا اگه انقدر دوسش نداشتم تا حالا صد بار ولش کرده بودم!

- خوب عزيز من خری ديگه! ببين هيشکی با محبّتِ بيشتر، موندنی نميشه. تو مجله های خونواده به اين زنايی که شوهرشون سرشون هوو آورده ميگن به يارو بيشتر محبّت کنين که پابند خونه بشه و برگرده سر زندگيش! گه خورده مادرخراب كه بخواد پابند شه!!! اونی که سرش رفت تو آخور کس ديگه، باس ببنديش دم همون آخور، خودت رو هم اذيت نکنی. راحت!

 

ساکت مي‌مانم. تصوّر حتّی يک روز بدون ميترا برايم بی معنيست. از اينکه گذاشته ام اين جوجه فيلسوف با نتيجه گيری هايش اينگونه به گندش بکشد از خودم بيزار شده ام و از اين که چيزی ندارم که در جوابش بگويم، بيشتر! دست هايش را توی جيب کاپشنش کرده و کنارم آرام گام برمي‌دارد. موبايلم زنگ مي‌خورد. ميتراست. تند و تند سلام و عليک مي‌کند. از آن سوی خط صدای خيابان مي‌آيد.

 

- سلام سلام! کجايی؟

- بيرون، با فرهاد.

- مي‌تونی بيای ونک؟

- چطور مگه؟

- يعنی چی "چطور مگه"!؟ بيا يه کم بگرديم بابا! خسته شدم هی درس درس! ميای يا نه؟

 

مردّد مانده ام. فرهاد زير چشمی نگاهم مي‌کند.

 

- باشه ميام. ماشين داری؟

- آره آره! بيا سر ميرداماد! خوب؟ منم يه جا كار دارم، سه ربع ديگه مي‌رسم.

- باشه.

 

بی خداحافظی قطع مي‌کند.

 

- چيزه... ميترا بود.

 

لب هايش به هم چسبيده اند.

 

- اوهوم. ملتفت شدم.

 

لحظه مي‌خواهد تا ابد کش بيايد.

 

- خوب... خوب پس من برم ديگه. اين پيتزا رو هم مي‌خوای ببر.

 

پوزخند مي‌زند و پيتزا را مي‌گيرد.

 

- حالا چه عجله‌ ايه؟ از اينجا تا ونک بيس دقيقه اس همش!

- نه... نمي‌دونم... ترافيکه، مي‌ترسم دير شه. بده.

- باشه بابا. برو.

- خوشحال شدم ديدمت.

- قربانت.

- خدافظ.

- خدافظ.

 

دست مي‌دهيم و او مي‌رود و من کنار خيابان منتظر تاکسی مي‌مانم. لحظه اي برمي‌گردم و نگاهش مي‌کنم. سيگاری گيرانده و آهسته دور مي‌شود.

 

- ونک؟

- پونصده ها!

- برو.

 

سوار مي‌شوم. ماشين گرم است.

بوی سيگار مي‌آيد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:38  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه هفتم دی 1384

 

 

"هر روز بي تو، روز مباداست..."

-  قيصر امين پور

 

 

 

پوچيِ واژگان را

        چه نيازي به وزن؟

 

      وقتي تو نيستي

                  شعرهايم نيز

          بيهودگيشان را

                به زبان بي زباني هزار واژه

                                           فرياد ميزنند...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:57  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه سوم دی 1384

 

ماشالّا هزار ماشالّا مملکت شده مملکت هزار تپّه! جناب مستطاب رئيس جمهور که ديگه رسماً تپّهء نريده تو سر تا ته مملکت باقی نذاشته، دستگاه عريض و طويل تلويزيون مملکت هم دو تا دست داشت، دو تا ديگه هم قرض کرده، افتاده تو دنيا دنبال تأييد واسه شاهکار های اين عصارهء سياست و تدبير!

من نميفهمم، اين که هولوکاست افسانه بوده يا نه، يا اين که شش ميليون يهودی کشته نشده اند و پنج و نيم ميليون کشته شده اند، چه ارتباطی به سياست های نژاد پرستانهء اسرائيل و حکومتش داره!؟ اگه اسرائيل جنايتکاره، تو بيا نقدش کن! چرا به در و ديوار ميزنی!؟ اصلاً ما و اسرائيل چه فرقی با هم داريم؟! اونها از هولوکاست استفادهء تبليغاتی ميکنن، ما از فلسطين. باز گلی به جمال قوم يهود که از بلا هايی که سر خودشون اومده برای توجيه جناياتشون استفاده ميکنن! ما که اگه فلسطين رو ازمون بگيرن كه ديگه دندون نداريم پاچهء دنيا رو بگيريم! اونها مظلوميت يهودی های دوران جنگ جهانی رو دست آويزی کردن برای تجاوز به مملکت و خاک يه ملّت، ما هم الان وقتی تو اتوبوس يه مهد کودک در اسرائيل بمب ميذارن و 15 تا بچّهء بيگناه کشته ميشن، اعلام ميکنيم که "در عمليات انتحاری در فلسطين، 15 "صهيونيست" کشته شدند". غير اينه؟!

 

واقعاً چقدر ميتونيم چشم ببنديم؟! چقدر ميشه نديد و نديده گرفت؟! تلويزيون مياد رسماً مينويسه "اظهار نظر متفکّرين جهان در مورد افسانهء هولوکاست"!!! تنها متفکّر اين "جهان" هم روژه گارودی فرانسويه که معلوم نيست اين بابا فيلسوفه؟ مورّخه؟ جامعه شناسه؟ چيه؟ حالا گيريم بر اساس يه سری شواهد و مدارک – كه ميتونن درست باشن يا غلط -  در مورد "عمق و وسعت" هولوکاست شک کرده. ما باس بشيم کاسهء داغ تر از آش و بنويسيم "افسانهء" هولوکاست؟!

 

نهايتاً يه سؤال؛ چطور ميشه كشته شدن چند ميليون يهودي رو که در همين قرن اتّفاق افتاده، از بيخ و بن منکر شد ولی به واقعهء عاشورا که 14 قرن پيش اتّفاق افتاده ايمان داشت؟!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:15  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه یکم دی 1384

 

بوی کودکی هايم را

مي‌فروشد

به بهای ماهيانه اش.

 

پيرمردِ نارنجي ِ برگ های سوخته

بی ماهيانه

ياد کودکی هايم را

دیگر به باد هم نمي‌دهد...