مرد کاپوت را بالا زده و دست به کمر جلويش ايستاده است. جادّه تا افق خاليست و به طرز آزار دهنده اي مستقيم. توقف ميکنم.
- سلام. چيزی شده؟
- سلام عليکم. والّا نميدونم... نفس نداره. راه نميره.
درون موتور همه چيز به نظر طبيعی ميرسد.
- شما بشين يه استارت بزن.
مرد پشت رل مينشيند و استارت ميزند. ماشين خرخری ميکند و روشن ميشود.
- اين که روشن شد! چشه پس؟
مرد جوری نگاه ميکند گويی از روشن شدن ماشين شرمنده است.
- روشن ميشه، درست راه نميره. فوقش پنجاه شصت تا بره.
در ماشين باز ميشود و زني بيرون ميايد. به نظر حدود سی ساله ميرسد.
- چشه؟
اوّل به درون موتور نگاه ميکند و بعد با استفهام به من. سلام ميکنم و جواب ميدهد.
- من که چيزی سر در نياوردم...
مرد به جاده نگاه ميکند. صدای ونگ ونگ بچه اي از داخل ماشين ميايد. زن ميرود سراغ بچه و مرد، بلاتکليف به من نگاه ميکند. نميتوان رهايشان کرد. پيشنهاد ميکنم با همان سرعت آرام پشت سر من بيايند تا به جايی برسيم که بتوان ماشين را به تعميرکار نشان داد. مرد قبول ميکند و راه ميفتيم.
*
غذاخوری محقّری است. صاحبش حتّی تلاش هم نکرده که زينتی به در و دکانش بدهد. مشتريانش ماييم و يکی دو رانندهء تريلی که نشسته اند و چيزکی ميخورند. زن و مرد ساده اي اند. پيراهن مرد برايش کمی تنگ است. كم حرف است و موقع حرف زدن "سين" اش ميزند. زن بر عکس، مثل بلبل چه چه ميزند. حتّی در اين قهوه خانهء - به قول خودش - ترسناک! در ده دقيقه فهميده ام که بچّه شان را - پسرشان که تازه به دنيا آمده - ميبرند به مادربزرگ و پدربزرگ نشان بدهند و مرد کارمند است و زن آرايشگر و 4 سال است ازدواج کرده اند و پيش فلان دکتر رفته اند برای درمان نازايی و ماشين - که در مكانيكي کنار قهوه خانه مشغول تعمير شدن است - مال يکی از بستگان مرد است و امانت. و جواب داده ام که از همسرم جدا شده ام و بچّه ام پيش مادرم است و سفرم جنبهء کاری دارد و اگر خدا بخواهد به جايی - کجايش را خودم هم نميدانم - مهاجرت خواهم کرد و تأييد کرده ام که همسرم اگر اينجا طلاق نميگرفت، خارج از ايران حتماً اين کار را ميکرد.
بچه شان قشنگ است، هرچند از خستگی کمی نزار شده. هوس ميکنم بغلش کنم. زن، بچه را ميدهد و از طرز بغل گرفتنم به خنده ميفتد. مرد هم مُردّد ميخندد.
- کار آزاد که نميکنين؟
سؤال کردنش صرفاً برای وقت گذرانيست. به نظرم اگر در جوابش از وضعيت آب و هوا هم بگويم متوجّه نخواهد شد.
- تقريباً نه... اگه منظورتون خريد و فروشه، نه. کار آزاد نميکنم.
- راستی چی شد که جدا شدين از خانومتون؟
زن فضولی است. هنوز حتّی اسمم را هم نميداند، ولی ميميرد برای دانستن مسايل شخصی. بدم نميايد جواب سؤالش را بدهم. من که ديگر آنها را نخواهم ديد. بگذار کنجکاوی اش ارضا شود.
- اختلاف داشتيم. افسرده شده بود. رفت استراليا.
مرد گويی با خودش ميگويد:
- استراليا... گوسفند زياد داره. با کانگورو...
- يکی از آشنا های منم همينجوری جدا شد. مسالمت آميز. رفت خارج پيش برادرش اينا.
زن "مسالمت آميز" را با ادا ميگويد. مرد با تعجّب نگاهش ميکند.
- کی؟ نگفته بودی!
- مگه تو پرسيدی که بگم؟
زن جواب ميدهد و نخودی ميخندد. يکی از راننده ها جلوی دخل ايستاده و از جيبش پول در مياورد. به ما نگاه ميکند و نگاهش روی زن ميماند. مرد قندي بالا ميندازد و چايش را هورت ميکشد. بچه توی بغلم بيدار شده. سرش را تکان ميدهد و صدايی در مياورد.
- ميخواين بدينش به من.
پيشنهاد بدی هم نيست. تا بچه را بلند ميکنم بالا مياورد روی آستين پيراهنم.
- خدا مرگم بده! ببين چی شد علی!
مرد از جايش بلند ميشود:
- بذارين واستون يه پيرهن بيارم!
- نه نه! چيزی نيست! يه آب بزنم بهش درست ميشه.
- آخه اينجوری که بده! کاش اصلاً نميداديش دستشون!
با ملامت به زن نگاه ميکند. حوصلهء تعارف تکّه پاره کردن ندارم. صاحب کافه با پوزخند نگاهم ميکند.
- نه! مهم نيست! يه آب بهش ميزنم، تو جاده هم ميگيرم دستمو بيرون، زود خشک ميشه ميره. چيزی نيست.
مرد دوباره مينشيند سر جايش. صدای تق و تق منظّم پنکهء سقفی، تنها صدای قهوه خانه است. زن با دلخوری لب و لوچهء بچّه را پاک ميکند. گويی تقصير من است که استفراغی شده ام! احتمالاً بايد حرفی عادّی بزنم که جَو را برگردانم. هيچ حرفی به ذهنم نميرسد. در قهوه خانه باز ميشود و مکانيک مغازهء بغلی سرش را مياورد تو. فرشته اي با دست و بال روغنی!
- جناب! ماشينتون.
سه نفری بلند ميشويم. مرد اصرار دارد که پول چای را حساب کند. مانعش نميشوم. ميگذارم کمتر احساس گناه کند. آبي به آستينم ميزنم. خداحافظی ميکنيم و سوار ماشين ميشوم. صد متر دور نشده ام که يادم ميفتد گوشی موبايلم را جا گذاشته ام. دور ميزنم و برميگردم. ماشينشان بيرون مکانيکی پارک است. موبايلم را از کافهچی ميگيرم و برميگردم. مرد، بچه به بغل پشت در توالت کافه ايستاده. زن را نميبينم. با لبخند سري به طرفم تکان ميدهد. موبايل را بلند ميکنم و به قهوه خانه اشاره ميکنم. لبخند ميزند. من هم در جوابش لبخند ميزنم.
سوار ماشين ميشوم. ياد حرف مرد ميفتم. "گوسفند و کانگورو". از ايران خواهم رفت. هر جا که بشود. ولی نه به استراليا. دلم ميخواهد به مرد هم بگويم که به زنش بگويد. ماشين را روشن ميكنم. ميبينمشان که سوار ماشين ميشوند. احساس ميکنم هوا سنگين است. شيشه را پايين ميکشم و راه ميفتم...