تبليغاتX
جورابای نشسته
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

 

يک بازهء زمانی 4، 5 ساله که آغازش برميگردد به ده، دوازده سال پيش، از ديد من دوران اوج طنز پس از انقلاب است. دورانی که کيومرث صابری با "دو کلمه حرف حساب" که چندين سال در روزنامهء اطّلاعات به چاپ ميرسيد، و بعد از آن با نشريات گل آقا، خالق تعدادی از به ياد ماندنی ترين شخصيت های طنز و به جرأت ميگويم وزين ترين نشريهء طنز تاريخ روزنامه نگاری ايران بود.

هنوز يادم هست که در دوران آسّه برو آسّه بيای حاکم بر ايران، چگونه مجلّاتی مثل "خورجين" يا "فکاهيون" را که ميخواندی، سر تا تهشان حکايت گرانی سيب زمينی بود و چاله چوله های کوچه و خيابان... ولي گل آقا - خصوصاً "دو کلمه حرف حساب" - آن روز ها جايي بود برای خواندن از چيز هايی که به جِد مجال گفتنشان نبود. گل آقا و شاغلام و غضنفر و ممصادق و عيالش و مش رجب آنچنان به نعل و ميخ ميزدند که گاهی برای در آوردن کنايه از درون متن، بايد چند بار متن را دوره ميکردی!

 

بعد از دوّم خرداد و به وجود آمدن مجال برای کار آزادانه تر، نویسندگانی مثل سيد ابراهيم نبوی با آن قلم زهر آگين و گاه وقيحش (اين وقاحت، از معدود وقاحت هاييست که ميستايم) يا نشرياتی مثل "توانا"، با آن طرح های اعجاب انگيزشان، ديگر جايی برای پيرمرد محافظه کاری مثل صابری نگذاشتند. در جَو ملتهب آن روز ها، ديگر زمانی برای دوباره و سه‌باره خواندن مطالب گل آقا نبود. آنچه صابری "زير لحاف" ميگفت، ديگران مشغول فرياد زدنش بودند...

 

آن روز ها تمام شده. رفته. باد و بروت جماعت جَو گير خوابيده. آنان که صدايی داشتند، يا خفقان گرفته اند (به زعم خودشان "خاموشی فعال") يا در اينجا و آنجای دنيا مينويسند و ما هم ميخوانيم و لذّت ميبريم و حسرت ميخوريم كه چرا اينجا نيستند تا همينجا بنويسند. ولی اين روز ها، وقتی - برای مثال - ستون "شهر های نامرئی" يا "کرگدن نامه" را در شرق ميخوانم، دلم ميسوزد. بندهء خدا ميرفتّاح، آنچنان به نعل و در و ديوار ميزند، که گاهی ميخ از دست خودش هم در ميرود... هرچند، باز خوب است که آخر چيزکی ميگويد و در ميرود.

 

با خودم ميگويم کجاست گل آقا؟ شاغلام تلخندي ميزند و آه ميکشد... غضنفر سرش پايين است. ممصادق و عيالش هم که نيستند. چای ديشلمه سرد و سماور دمرو... بد روزگاريست. بد روزگاريست...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:47  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384

 

 

مرد کاپوت را بالا زده و دست به کمر جلويش ايستاده است.  جادّه تا افق خاليست و به طرز آزار دهنده اي مستقيم. توقف  ميکنم.

 

- سلام. چيزی شده؟

- سلام عليکم. والّا نميدونم... نفس نداره. راه نميره.

 

درون موتور همه چيز به نظر طبيعی ميرسد.

 

- شما بشين يه استارت بزن.

 

مرد پشت رل مينشيند و استارت ميزند. ماشين خرخری ميکند  و روشن ميشود.

 

- اين که روشن شد! چشه پس؟

 

مرد جوری نگاه ميکند گويی از روشن شدن ماشين شرمنده است.

 

- روشن ميشه، درست راه نميره. فوقش پنجاه شصت تا بره.

 

در ماشين باز ميشود و زني بيرون ميايد. به نظر حدود  سی ساله ميرسد.

 

- چشه؟

 

اوّل به درون موتور نگاه ميکند و بعد با استفهام به من.  سلام ميکنم و جواب ميدهد.

 

- من که چيزی سر در نياوردم...

 

مرد به جاده نگاه ميکند. صدای ونگ ونگ بچه اي از داخل ماشين  ميايد. زن ميرود سراغ بچه و مرد، بلاتکليف به من نگاه  ميکند. نميتوان رهايشان کرد. پيشنهاد ميکنم با همان  سرعت آرام پشت سر من بيايند تا به جايی برسيم که بتوان  ماشين را به تعميرکار نشان داد. مرد قبول ميکند و راه  ميفتيم.

 

*

 

غذاخوری محقّری است. صاحبش حتّی تلاش هم نکرده که  زينتی به در و دکانش بدهد. مشتريانش ماييم و يکی دو  رانندهء تريلی که نشسته اند و چيزکی ميخورند. زن و مرد ساده اي اند. پيراهن مرد برايش کمی تنگ است. كم حرف است و موقع حرف زدن "سين"  اش ميزند. زن بر عکس، مثل بلبل چه چه ميزند. حتّی در اين قهوه خانهء - به قول خودش - ترسناک! در ده دقيقه فهميده ام که  بچّه شان را - پسرشان که تازه به دنيا آمده - ميبرند به  مادربزرگ و پدربزرگ نشان بدهند و مرد کارمند است و زن  آرايشگر و 4 سال است ازدواج کرده اند و پيش فلان دکتر رفته اند برای درمان نازايی و ماشين - که در مكانيكي کنار  قهوه خانه مشغول تعمير شدن است - مال يکی از بستگان مرد  است و امانت. و جواب داده ام که از همسرم جدا شده ام و بچّه ام پيش مادرم است و سفرم جنبهء کاری دارد و اگر خدا بخواهد به جايی - کجايش را خودم هم نميدانم - مهاجرت خواهم کرد و تأييد کرده ام که همسرم  اگر اينجا طلاق نميگرفت، خارج از ايران حتماً اين کار را ميکرد.

بچه شان قشنگ است، هرچند از خستگی کمی نزار شده. هوس  ميکنم بغلش کنم. زن، بچه را ميدهد و از طرز  بغل گرفتنم به خنده ميفتد. مرد هم مُردّد ميخندد.

 

- کار آزاد که نميکنين؟

 

سؤال کردنش صرفاً برای وقت گذرانيست. به نظرم اگر در  جوابش از وضعيت آب و هوا هم بگويم متوجّه نخواهد شد.

 

- تقريباً نه... اگه منظورتون خريد و فروشه، نه. کار آزاد  نميکنم.

 

- راستی چی شد که جدا شدين از خانومتون؟

 

زن فضولی است. هنوز حتّی اسمم را هم نميداند، ولی ميميرد  برای دانستن مسايل شخصی. بدم نميايد جواب سؤالش را بدهم. من که ديگر آنها را نخواهم ديد. بگذار کنجکاوی اش ارضا شود.

 

- اختلاف داشتيم. افسرده شده بود. رفت استراليا.

 

مرد گويی با خودش ميگويد:

 

- استراليا... گوسفند زياد داره. با کانگورو...

- يکی از آشنا های منم همينجوری جدا شد. مسالمت آميز. رفت خارج پيش برادرش اينا.

 

زن "مسالمت آميز" را با ادا ميگويد. مرد با تعجّب نگاهش  ميکند.

 

- کی؟ نگفته بودی!

- مگه تو پرسيدی که بگم؟

 

زن جواب ميدهد و نخودی ميخندد. يکی از راننده ها جلوی دخل ايستاده و از جيبش پول در مياورد. به ما نگاه ميکند و  نگاهش روی زن ميماند. مرد قندي بالا ميندازد و چايش  را هورت ميکشد. بچه توی بغلم بيدار شده. سرش را تکان  ميدهد و صدايی در مياورد.

 

- ميخواين بدينش به من.

 

پيشنهاد بدی هم نيست. تا بچه را بلند ميکنم بالا مياورد روی آستين پيراهنم.

 

- خدا مرگم بده! ببين چی شد علی!

 

مرد از جايش بلند ميشود:

 

- بذارين واستون يه پيرهن بيارم!

- نه نه! چيزی نيست! يه آب بزنم بهش درست ميشه.

- آخه اينجوری که بده! کاش اصلاً نميداديش دستشون!

 

با ملامت به زن نگاه ميکند. حوصلهء تعارف تکّه پاره کردن  ندارم. صاحب کافه با پوزخند نگاهم ميکند.

 

- نه! مهم نيست! يه آب بهش ميزنم، تو جاده هم ميگيرم دستمو  بيرون، زود خشک ميشه ميره. چيزی نيست.

 

مرد دوباره مينشيند سر جايش. صدای تق و تق منظّم پنکهء سقفی، تنها صدای قهوه خانه است. زن با دلخوری لب و لوچهء بچّه را پاک ميکند. گويی تقصير من است که استفراغی شده ام! احتمالاً بايد حرفی عادّی بزنم که جَو را برگردانم. هيچ حرفی به ذهنم نميرسد. در قهوه خانه باز ميشود و مکانيک مغازهء بغلی سرش را مياورد تو. فرشته اي با دست و بال روغنی!

 

- جناب! ماشينتون.

 

سه نفری بلند ميشويم. مرد اصرار دارد که پول چای را حساب  کند. مانعش نميشوم. ميگذارم کمتر احساس گناه کند. آبي به آستينم ميزنم. خداحافظی ميکنيم و سوار ماشين ميشوم. صد متر دور نشده ام  که يادم ميفتد گوشی موبايلم را جا گذاشته ام. دور ميزنم و برميگردم. ماشينشان بيرون مکانيکی پارک است. موبايلم را از کافه‌‌‌چی ميگيرم و برميگردم. مرد، بچه به بغل پشت در توالت کافه ايستاده. زن را نميبينم. با لبخند سري به طرفم  تکان ميدهد. موبايل را بلند ميکنم و به قهوه خانه اشاره  ميکنم. لبخند ميزند. من هم در جوابش لبخند ميزنم.

سوار ماشين ميشوم. ياد حرف مرد ميفتم. "گوسفند و  کانگورو". از ايران خواهم رفت. هر جا که بشود. ولی نه به  استراليا. دلم ميخواهد به مرد هم بگويم که به زنش بگويد. ماشين را روشن ميكنم. ميبينمشان که سوار ماشين ميشوند. احساس ميکنم هوا سنگين است. شيشه را پايين ميکشم و راه ميفتم...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه بیست و دوم بهمن 1384

 

رفتم مسافرت. يکباره و فوری! چهار تا آدم، يه ماشين، چند تا کيسه خواب و يه چادر و کلّی جادّه و شهر... عالی بود! عالی! هر چند همه جا تعطيل بود، ولي معرکه بود.

از مسافرت های اينجوری خوشم مياد. اين که حتّی ندونی دقيقاً کجا ميخوای بری. اين که هتل و چادر و کيسه خواب برات فرقی نداشته باشن با هم. خوشم مياد از اينکه يه نقشه دستت بگيري و نگاه کنی که "خوب! حالا کدوم وری بريم؟!"

هرچی که بود، لذّت بخش بود. شب اوّل تو اصفهان، بعد از کلّی سر و کلّه زدن با کيسه خواب ها، تازه خوابمون برده بود که يه سرباز چلغوز اومد و بيدارمون کرد و نصفه شبی مجبور شديم بريم يه جا ديگه چادر بزنيم... چهار نفری هرچی فحش چارواداری بلد بوديم داديم به باعث و بانيش! چه حالی داد! به قول يکی از رفقا "يه ربع فحش داديم، حتّي يکيش هم تکراری نبود!"

شب دوّم تو يزد، نميدونستيم عاشق اون چهار تا دختر چادری اي بشيم که مثل مينياتور زيبا بودن، يا دلدادهء دختر خانوم مؤدّب و خوشروی مسؤول هتلی که توی يه خونهء صد و پنجاه ساله ساخته شده بود! با شيراز چه حالی کرديم... ملّت سهل گير و راحتش انصافاً خودِ آرامبخش بودن! مهربون، خوش رو، خوش برخورد، راحت... و چه مَهرويانی... خدای من! چه مَهرويانی! خدايا توبه! اين دفعه يا شيراز نميرم، يا اگه برم، با چشم بند ميرم... نمي‌دونين زيبارويان شيرازي چه دل و ديني بردند از ما چهار نفر آواره!

 

خوش بودم. هنوز هم هستم. به چنين سفری نياز داشتم. ريتم زندگيم دوباره آرام شده. به نفس نفس نميفتم. اين چهار روز، به هيچ چيز جز بالا و پايين رفتن سيم های برق و تلفن فکر نکردم. اين چهار روز با هيچ کس جز سه دوستي که برايم بی اندازه خوشايندند، حرف نزدم. چهار روز خوبی بود. چهار روز خيلی خوبی بود...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:29  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه هفدهم بهمن 1384

 

از کودکی هر بار صدای اذانی خاص (اذان معروف موذّن زادهء اردبيلی) را مي‌شنيدم، حالم بد مي‌شد. بيقرار مي‌شدم. روزی به مادرم گفتم و او برايم تعريف کرد که سالها پيش از آن، وقتی خيلی کوچک بودم، در دوران تصفيه های خونين پس از انقلاب، کميته به خانه اي تيمی در انتهای کوچه اي که در آن ساکن بوديم حمله مي‌کند. تير و تفنگ و مسلسل از صبح تا بعد از ظهر و بعد از ظهر که اثری از خانه و تيم نمانده بود، همين اذان را (که انصافاً موسيقی اش را خيلی دوست دارم) با بلند گو پخش مي‌کنند. به صدای بلند... خيلی بلند... هنوز اين اذان را دوست دارم و هنوز که هنوز است، به شنيدنش بيقرار مي‌شوم. گويی سينه ام فشرده مي‌شود...

 

اوايل دبستان، هشتمين يا نهمين سال پيروزی انقلاب. کودکانی بوديم بی خبر از سياست و راست و دروغش. سرود های دههء فجر به گوش و ذهن کودکانه مان خيلی زيبا بود. "ايران ايران"، "بهمن خونين جاويدان"، "ديو چو بيرون رود..." و ده ها سرود انقلابی ديگر. از شنيدنشان کودکانه شاد مي‌شديم. اينها برايمان به معنی کاغذ رنگی بود و پرچم های کوچک و مدرسه های زشتی که ده روز زيبا که نه، دست کم رنگين تر مي‌شدند. گيريم چوب و فلک در آن ده روز هم به راه بود! ولی حتّی حالا که هم دروغ را مي‌شناسم و هم فهميده ام سياست چه مستراح بد بويی است، هنوز که هنوز است به شنيدن آن سرود ها ناخودآگاه شاد مي‌شوم. گويی همه جا کمی رنگين تر مي‌شود... از خودم خنده ام مي‌گيرد. برادر کوچکترم کانال تلويزيون را عوض مي‌کند. حرفی نمي‌زنم... شده ام سگ پاولوف. شرطی ِ شرطی. نه بيقراری هايم دست خودم است، نه شاد شدن هايم...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:47  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه پانزدهم بهمن 1384

 

به مکّه رفته و برگشته. همان گاويست كه بود! الاغ رفته و خر باز آمده. بالای مجلس نشسته و دوباره و صد باره، خاطرات چرخيدن ها و سنگ پراندن ها و هَروله رفتن هايش را تعريف مي‌کند. ايل و طايفه اش جمع شده اند برای وليمه و صحنهء چندش آور ملّت شکم سيری که آنچنان به سيخ های جوجه و ديس های برنج و کباب حمله ميکنند که گويی غذای آخرشان است!

 

هر بار از رفتن به چنين مجالسی مثل سگ (حتّی بد تر از سگ) پشيمان شده ام و باز "فلانی دلخور مي‌شود!"، "فلانی انتظار دارد!"، "اگر نيايی فلانی هزار جور حرف خواهد زد"... و من که باز رفته ام و دوباره و دوباره... نفرتی که از اين جماعت حريص شکم سير مزخرف باف دارم در کلام نمي‌گنجد! نفرتی که از خودم برای نشست و برخاست با چنين جماعتی دارم که ديگر هيچ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:12  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه دهم بهمن 1384

 

 

روز هايم کوتاه تر و کوتاه تر مي‌شوند. ريتمشان تند تر مي‌شود و تند تر... به هن و هن مي‌افتم. به اين سرعت عادت ندارم. گيج مي‌شوم و راه خانه را گم مي‌کنم. ساعتم كه کم آورد. گرفت خوابيد...

 

*

موسيقی اين روز هايم يکی صدای زيبای زنی است ژاپنی که نمي‌فهمم چه مي‌خواند و ديگری حکايت کلاغ سياهی که هوای زيارت امام رضا کرده و به خاطر روسياهي اش غصّه مي‌خورد... از بی ربطيشان خودم هم گنگ مانده ام!

 

*

از ترافيک بعد از ظهر ها خوشم مي‌آيد. مي‌شود توی ماشين خوابيد و کفر راننده را در آورد!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:45  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه یکم بهمن 1384

 

پاهاش پرانتزی شده بودن. ميدونی، سختی زياد کشيده بود. مفصلاش كج و كوله شده بودن. وقتی ميخواس پاشه، با همون لهجهء ترکی ميگفت "وای نَنَه جان..." تازه دندون مصنوعی هاش هم وقت غذا خوردن صدا ميدادن. بدت ميومد. دست خودش که نبود. دست تو هم نبود كه بدت ميومد! يه جوری مثل بچه ها شده بود. باس بهش ميرسيدی، باهاش حرف ميزدی... اگه ميفهميد يه جا تو فاميل، يه بنده خدايی مهمونی داده و خبرش نکردن، کلّی دلخور ميشد. يعنی کم ِکمِش يه هفته مريضی رو شاخش بود. ولی واقعاً هيچيش نبود که! الکی ميگف مريضم...

يه وَختايی تنها مينشست. يهو يه آهی ميکشيد ميگف "چه ميدونم..." ميپرسيدم "چيو چه ميدونی؟" ميگف "هيچی ننه جان. عزرائيل مياد ميگه کی ميميری؟ ميگم چه ميدونم!" يادم نيس وختی اينو ميگف ميخنديد يا نه... حالا قضيه مال خيلی وقت پيش هم نيس ها! همين پارسال مرد. خلاصه يادم نيس. ولی دوس دارم فکر کنم ميخنديد. راستش فرقيم نميکنه. واسه دل خودم ميگم. الکی... ولی اين "چه ميدونم" هاش خوب يادمه. يه دعايی هم ميکرد، ترکی. نميفهميدم چی ميگه. يه چيزی مثل "آلاه سَنَه توکّل..." و اينا. باورت ميشه هنوزم نميدونم يعنی چی؟ اصلاً نميدونم همين بود که ميگف يا چيز ديگه بود؟ خلاصه هرچی که بود، وقتی مينشس تو ماشين، ميگفت. ما دستش مينداختيم ميگفتيم دعا که ميخونی، ماشين پنچر ميشه. ابروشو مينداخت بالا ميگفت "نگو اينا رو. مگه کافری؟". اصلاً پيرزن ساده اي بود. فکرشو بکن! با کوفته تبريزی تو قابلمه حرف ميزد! ميگف اگه کوفته رو دعواش کنی، وا نميره. ميرفتی خونَش ميديدی نشسته پای گاز، آخه گازش از اين رو ميزيا بود. فِر نداشت. گذاشته بوديمش رو زمين که بتونه نشسته غذا بپزه. آره... ميديدی نشسته پای گاز، داره به کوفتِهه فحش ميده. حالا کوفتهه هم عين خيالش نيس ها! بی‌صاحاب وا ميرف مثل چی! غيظش ميگرفت! يا ميخورديم، يا يه چيزی درست ميکرديم به جاش.

منو دوسم نداشت. نه که بگه من بدم ها! نه. اصلاً فرمش اين‌شکلی بود. تو هر خونه اي يکی دو نفرو دوس داشت، بقيه هم کون لقّشون. منم كون لقّم بود. يه وختايي سر به سرش ميذاشتيم. وقتی فاميل جمع بود، بهش گير ميداديم که تو هر خونه کيا رو دوس داره، کيا رو نداره. اوّلش مُقُر نميومد. حالا همه ميدونسّيم ها! ولی ميپرسيديم. الکی. محض خنده. آخرش خسته ميشد ميگف "فلانيو از همه بيشتر دوس دارم!". هيشکی دلگير نميشد. ميخنديديم... همين پارسالی مرد. راستش اونايی که بيشتر دوسشون داشت، بيشتر گريه کردن. من نه. گِريَم نيومد. يعنی زور نزدم كه الكي زر زر كنم. بغضم گرفته بود، ميشد گريه کنم ها. نکردم. ميخواس چيکار؟ ولی بعضيا رو بيشتر دوس داشت. خداييش بيشتر دوس داشت. فکر کنم دوس داشت وختی ميميره گريه کنن همه. خيليا گريه کردن. دختراش، پسراش، نوه هاش هم اونايی که بيشتر دوسشون داشت. فکر کنم اگه ميديد خوشش ميومد. ولي من گِريَم نيومد.

باسلق دُرُس ميکرد. سفت ها! سفت! من نصف يه دندونمو تو يکی از باسلقاش جا گذاشتم! ولی باسلقاشو دوس داشتم. خيلی! يه کم خسيس بود. خودش شيره و گردو نميخريد باسلق دُرُس کنه. ميگف بخر منم درست کنم واست. ميخريديم درست ميکرد. هيشکی تو فاميل نميخورد باسلقاشو جز من! پير بود ديگه. بهداشت مهداشت تعطيل! ميذاش باسلقا رو تو ايوون تا خشک شن. گرد و خاک، مو، همه چی توشون بود. پسرداييم ميگف مگس مرده هم توشون ديده! من که نديدم. ميخوردم. بقيه هم نديدن ها! ولي نميخوردن. شيرين ِ شيرين نبود. واسه همين دوس داشتم باسلقاشو. ولی اون خيلی دوسم نداشت. شبا مينشستم تا صبح راديو گوش ميکردم کتاب ميخوندم. ميومد ميگف "فلانی هم شبا نميومد خونه تا صبح! الان معتاد شده! بيگير بخواب!" اون وختا لجم ميگرف. الان نه. الان اصلاً از هيچيش لجم نميگيره. از هيچيش. فقط گاهی که يه دونه برنج تهديگ ميمونه لای اين دندون نصفه ام، ياد باسلقاش ميفتم. يه آب ميگردونم تو دهنم، دونه برنجه ميره. خداییش باسلقاش خوشمزّه بودن. گيريم هيشکی نميخوردشون...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:43  توسط  

~ ~ ~
شنبه یکم بهمن 1384

 

 

 

نمايشگاه نقاشی آبرنگ، آثار خانم فرشته غزل خوان، از روز شنبه 8 بهمن تا پنجشنبه 13 بهمن در گالری مهرين برگزار خواهد شد. از تمام رفقا دعوت ميشه برای بازديد از نمايشگاه تشريف بيارند.

 

نشانی نگارخانه مهرين : کوی نصر - خيابان فاضل غربی - پلاک 21 - طبقه اوّل.

تلفن : 88240946

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:42  توسط   | 

~ ~ ~