جناب مهرپرور عقيده داشت از آن انسانهايی است که هر صد و پنجاه، دويست سال شايد به سختی يکی دو تا ازشان به هم برسد. حتّی برای اين ادّعا دليل و برهان هم داشت. البتّه تا جايی که ما ميدانيم، بعد از صد و اندی سال هم که خلقتِ يکی مثل آقای مهرپرور از دست فلک در ميرود، هيچ تغيير خاصّی يا هيچ واقعهء مبارک يا هولناکی روی نميدهد! اينها را گفتم که بدانيد با هيچ قهرمان يا ضد قهرمانی طرف نيستيد. جناب مهرپرور هم صرفاً کسيست مثل همهء ما.
باری... جناب مهرپرور دوران کودکی خوشی داشت. و طبق معمول داستان هايی از اين دست، در اين دوران کودکی پسر عمّه اي هم بود که با جناب مهرپرور مثل يک روح بودند در دو بدن! (شايان ذکر است که گويا در دوران تاريك ستمشاهی، تنها چيزی که فت و فراوان نبود، همين "روح" بود. هر که را ميبينی در آن دوران يکی را داشته که به همراه هم از يک روح به صورت اشتراکی در دو بدن استفاده کرده باشند!)
کجا بوديم؟ بله... اين جناب مهرپرور و پسر عمّهء مربوطه آن چنان صميمی بودند که اگر از بد روزگار يکيشان مريض ميشد، ديگری هم تب ميکرد و در رختخواب ميفتاد (البته نظر ننه آغا اين بود که مريض دوّم صرفاً برای فرار از مدرسه است که چنين تب کرده. که البته همه ميدانيم که به هيچ وجه چنين نبود و مو لای درز صداقت اين فرشتگان خشتك پارهء زانو زخمی نميرفت!).
خلاصه... جناب مهرپرور و پسر عمّهء عزيز جناب مهرپرور (مثل هر جناب و پسر عمّه عزيز جناب ديگری) بزرگ شدند و کم کم از هم دور افتادند. خانوادهء عمّه جان به اصفهان کوچ کردند و ديدار های دو نيمهء روح به سالی يکی دو بار محدود شد. جناب مهرپرور ديپلمش را گرفت و در يکی از همين اداره جات دولتی مشغول کاری دفتری شد و پسر عمّهء جناب مهرپرور هم پس از اتمام دبيرستان، سهم الارث پدريش را از خانه و ملک فروخت و رفت به ينگهء دنيا. و اين گونه بود که جناب مهرپرور ديگر چشمش به جمال پسر عمّه عزيز تر از جانش روشن نشد.
*
سالها از آن دوران گذشت. جناب مهرپرور خود را از اداره بازخريد کرده و با يکی از رفقا دکانی زده بود و نان و آبش رونقی گرفته بود.
شبی از شبها جناب مهرپرور جلوی تلويزيون لم داده و سرش به ميوه خوردن گرم بود که تلفن زنگ زد. از آنجا که در خانهء جناب مهرپرور رسم نبود که حتّی وقتی آخر شب هم تلفن زنگ ميزند، به هم نگاه کنند و با تعجّب بگويند "يعنی کيه اين وقت شب؟!"، خانم مهرپرور گوشی را برداشت. از طرز سلام و عليک کردنش مشخص بود که کسی که در آن سوی خط صحبت ميکند، نميتواند چندان آشنا باشد. بعد از احوالپرسی، خانم گوشی را به جناب مهرپرور سپرد.
شنيدن هيچ صدايی به آن اندازه شوکّه اش نميکرد! (البته ما شوکّه نشده ايم. در تمام داستان ها پسر عمّه، يا پسر خاله، يا رفيقی که سالهاست از او خبری نبوده، زنگ ميزند و رفيقش را شوکّه ميکند.) خلاصه جناب مهرپرور به شنيدن صدای پسر عمّهء مقيم فرنگ، حسابی جا خورده بود.
بعله... آقای پسر عمّهء جناب مهرپرور آن طرف دنيا، برای خودش کاسبی كوچكي دست و پا کرده بود. زن و بچّه دار شده بود و حالا هم که زنش طلاق گرفته و دختر و پسرش هم رفته بودند سی خودشان، تنها مانده بود.
جناب مهرپرور و پسر عمّه عزيز از هر دری صحبت کردند. از چوب و فلک ناظم مدرسه... از توپ و تشر ننه آغا... از بادبادک و فانوس شب جمعه و از باميه سَری* فروختن دم شاه عبدالعظيم... صورت جناب مهرپرور از ياد آوری خاطراتش گل انداخته بود. مدّتها بود از صحبت با هيچ کس چنين شاد نشده بود. آن هم نه هر کس! پسر عمّه اي که با هم بزرگ شده بودند... چوب خورده بودند... شرارت کرده بودند و هزار چيز ديگر که يک روح را به تساوی ميان دو بدن تقسيم ميکرد.
صحبتشان يک ساعتی طول کشيد. عيال جناب مهرپرور هر چند دقيقه سرک ميکشيد و با تعجّب شوهرش را نگاه ميکرد که پای تلفن چهار زانو نشسته و قاه قاه ميخندد، يا گاهی قطره اشکی را از گوشه چشمش پاک ميکند...
جناب مهرپرور وقتی گوشی را گذاشت، تو گويی پرچم فتح شامات را به دست گرفته باشد، روی کاناپه رو به روی عيال نشست و بادی به غبغب انداخت که:
- کی گفته هر کی بره خارج دلش سنگ ميشه؟ اصلاً اونايی که ميگن خارجيا قلب و عاطفه ندارن چی ميفهمن؟!
خانم که کمی جا خورده بود و از طرفی دلش ميخواست سرّ اين تغيير حال شوهرش را بداند پرسيد:
- چطور؟
- ميدونی کی بود پشت خط؟ پسر عمّهام! از آمريکا. اونور دنيا!
خانم مهرپرور يک لنگهء ابرو را داد بالا:
- جدّاً؟ نگفته بودی اونجاهام فاميل داری!
- بعله خانوم. داريم. خودمون يادمون نبود. از بس که هی نشستن و پا شدن و گفتن "هرکی ميره اون طرفا، عاطفه از يادش ميره" و هی به گوشمون خوندن که "اونجا فقط با حيووناشون مهربونند و هيشکی ياد بابا ننهء خودش هم نيست"، ما هم باورمون شده بود. هيچ سراغ از اين بنده خدا نگرفتيم...
خلاصه جناب مهرپرور سخنرانی غرّايی کرد در اين باره که "بعله... اونايی که رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن، خودشون مشکل داشتن. وگرنه چرا پسر عمّه جان عزيز من اون طوری نشد؟ چطور اون بنده خدا، تو قلب تمدّن و تکنولوژی، هنوز وقتی ياد الاغ سواری جادّهء اِمزه داوود و چراغ سه فيتيلهء ننه و خرمالو های باغ تجريش ميفته بغضش ميگيره؟ آره... اون که قلبش پاکه، هر جا باشه رفقاش رو فراموش نميکنه. کاش ميشنيدی چه گريه اي ميکرد به ياد قديما..."
البته جناب مهرپرور حواسش بود که نگويد "هی جوونی..."! به هر حال، ايشون خوششان نميامد که جلوی کهولت سن احياناً کم بياورد. صرفاً به يک آه رمانتيک اکتفا کرد و خانمش را - که اواسط سخنرانی خوابش برده بود - بيدار کرد و به رختخواب فرستاد.
*
فردای آن شب، باز هم پسر عمّهء عزيز ساعت 12 شب زنگ زد و تا دير وقت، اوقات پسر دايی و پسر عمّه به مرور خاطرات کودکی و دوران خوش بی غمی و بهرهمندی، سپری شد. پسر عمّه از ينگه دنيا گفت و تعارفی زد که "دعوتنامه بفرستم، دست زنتو بگير بيا يه استراحتی بکن" و مهرپرور در آمد که "تو که مجرّدی و مجرّدی هم كه عشق است و صفا! سابقهء سياسی هم که نداری. بلند شو بيا اينجا، ببريمت مملکتو بگرديم دو نفری." و خلاصه آن شب هم گذشت...
*
شب سوّم، پسر عمّهء عزيز باز دير وقت تلفن زد و باز هم دو يار قديمی نشستند به صحبت و آن ميان، حرف توی حرف آمد از دوست پسر عمّهء جناب مهرپرور که به ايران ميامد و پسر عمّه جان ميخواست بداند پسر دايی عزيزش چيزی ميخواهد که از آنور آب برايش بفرستد يا نه؟ و جناب مهرپرور که تعارف را با تعارف مبسوطی پاسخ گفته بود و ماجرا ختم...
*
شب چهارم و پنجم هم به همين منوال گذشت. جناب مهرپرور از يک سو متعجّب از محبّت غريب پسر عمّه و از سويی معذّب از اين شب بيداری ها، شب ششم به همسرش سپرد که بگويد مهرپرور سردرد داشت و خوابيد و شب هفتم هم که مهمانی بودند و کسی در خانه نبود... شب هشتم باز تلفن بود و پسر عمّه جان عزيز و کوله بار خاطرات (که ديگر بعضی هاشان از فرط تکرار، هم از رونق افتاده بودند و هم از صفا...)
در ميان گفتگو و همان موقع که جناب مهرپرور بو ميکشيد به دنبال بهانه اي که بتوان سر و ته حرف را به هم آورد، پسر عمّهء عزيز گفت:
- اون دوستم بود، که گفتم ميادش ايران، يادته؟
- آره آره. خوب؟ اومد؟
- آره. راستش يه خواهشی خواستم بکنم، نميدونم برات مقدوره يا نه؟
- بابا تو جون بخواه! اين چه حرفيه؟
خلاصه... بعد از يک دل سير تعارف کردن و کُرک و پر هم را کندن، پسر عمّهء عزيز گفت که به آن دوستِ از فرنگ برگشته، پانصد دلار ناقابل بدهکار است و طرف ميخواهد از ايران که برميگردد، سوغاتی پسته بياورد و قاليچه و خاويار و آنجا بفروشد... و مخلص کلام اين که اگر مهرپرور عزيز در دست و بالش چنين پولی دارد، بدهد به دوست پسر عمّهء عزيز تا پسر عمّهء عزيز در اسرع وقت مبلغ را به جناب مهرپرور برساند. و خوب... جناب مهرپرور هم شرمنده از اين همه صفا و صميميت پسر عمّه جان، به ديدهء منّت قبول کرده بود و شمارهء تماس دوست پسر عمّه عزيز را گرفته و فردايش پول را به طرف مربوطه رسانده بود.
*
از آن هفتهء طلايی مزّه مزّه کردن خاطرات قديمی، يک ماهيست که ميگذرد. از فردای آن شب، جناب مهرپرور سر ساعت 10:30، بدون اينکه تلفن کارش داشته باشد، مثل هر پيرمرد سالم و سلامت ديگری ميخوابد. گاهی هم با خود فکر ميکند "خواب خوش، جدّاً بيشتر از پونصد دلار ميرزه. ملّت ينگه دنيا هزار هزار خرج ميکنن که يه شب سر راحت به بالين بذارن!" و در خواب، رؤياي بادبادک و فانوس ميبيند و خرمالو های باغ همسايه...
_________________
* باميهء شيرينی که به جای شکل های گرد يا چند سانتی امروزی، به صورت نواری دراز و مارپيچ سرخ ميشد. شيوهء خريدنش هم با شيوه های امروزی متفاوت بود. ميزان معيّنی پول ميدادی و يک "سَر" شيريني دراز را برميداشتی و بلند ميکردی. هر جا که باميه از فشار وزنش ميشکست، همان مقدار را ميگرفتی. اين بود كه نامش شده بود "باميه سَري".