تبليغاتX
جورابای نشسته
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

 

 

جناب مهرپرور عقيده داشت از آن انسانهايی است که هر صد و پنجاه، دويست سال شايد به سختی يکی دو تا ازشان به هم برسد. حتّی برای اين ادّعا دليل و برهان هم داشت. البتّه تا جايی که ما ميدانيم، بعد از صد و اندی سال هم که خلقتِ يکی مثل آقای مهرپرور از دست فلک در ميرود، هيچ تغيير خاصّی يا هيچ  واقعهء مبارک يا هولناکی روی نميدهد! اينها را گفتم که بدانيد با هيچ قهرمان يا ضد قهرمانی طرف  نيستيد. جناب مهرپرور هم صرفاً کسيست مثل همهء ما.

 

باری... جناب مهرپرور دوران کودکی خوشی داشت. و طبق معمول داستان هايی از اين دست، در اين دوران کودکی پسر عمّه اي هم بود که با جناب مهرپرور مثل يک روح بودند در دو بدن! (شايان ذکر است که گويا در دوران تاريك ستمشاهی، تنها چيزی که فت و فراوان نبود، همين "روح" بود. هر که را ميبينی در آن دوران يکی را داشته که به همراه هم از يک روح به صورت اشتراکی در دو بدن استفاده کرده باشند!)

کجا بوديم؟ بله... اين جناب مهرپرور و  پسر عمّهء مربوطه آن چنان صميمی بودند که اگر از بد روزگار يکيشان مريض ميشد، ديگری هم تب ميکرد و در رختخواب ميفتاد (البته نظر ننه آغا اين بود که مريض دوّم صرفاً برای فرار از مدرسه است که چنين تب کرده. که البته همه ميدانيم که به هيچ وجه چنين نبود و مو لای درز صداقت اين فرشتگان خشتك پارهء زانو زخمی نميرفت!).

 

خلاصه... جناب مهرپرور و پسر عمّهء عزيز جناب مهرپرور (مثل هر جناب و پسر عمّه عزيز جناب ديگری) بزرگ شدند و کم کم از هم دور افتادند. خانوادهء عمّه جان به اصفهان کوچ کردند و ديدار های دو نيمهء روح به سالی يکی دو بار محدود شد. جناب مهرپرور ديپلمش را گرفت و در يکی از همين اداره جات دولتی مشغول کاری دفتری شد و پسر عمّهء جناب مهرپرور هم پس از اتمام دبيرستان، سهم الارث پدريش را از خانه و ملک فروخت و رفت به ينگهء دنيا. و اين گونه بود که جناب مهرپرور ديگر چشمش به جمال پسر عمّه عزيز تر از جانش روشن نشد. 

 

*

سالها از آن دوران گذشت. جناب مهرپرور خود را از اداره بازخريد کرده و با يکی از رفقا دکانی زده بود و نان و آبش رونقی گرفته بود.

شبی از شبها جناب مهرپرور جلوی تلويزيون لم داده و سرش به ميوه خوردن گرم بود که تلفن زنگ زد. از  آنجا که در خانهء جناب مهرپرور رسم نبود که حتّی وقتی آخر شب هم تلفن زنگ ميزند، به هم نگاه کنند و با تعجّب بگويند "يعنی کيه اين وقت شب؟!"، خانم مهرپرور گوشی را برداشت. از طرز سلام و عليک کردنش مشخص بود که کسی که در آن سوی خط صحبت ميکند، نميتواند چندان آشنا باشد. بعد از  احوالپرسی، خانم گوشی را به جناب مهرپرور سپرد.

شنيدن هيچ صدايی به آن اندازه شوکّه اش نميکرد! (البته ما شوکّه نشده ايم. در تمام داستان ها پسر  عمّه، يا پسر خاله، يا رفيقی که سالهاست از او خبری نبوده، زنگ ميزند و رفيقش را شوکّه ميکند.)  خلاصه جناب مهرپرور به شنيدن صدای پسر عمّهء مقيم فرنگ، حسابی جا خورده بود.

بعله... آقای پسر عمّهء جناب مهرپرور آن طرف دنيا، برای خودش کاسبی كوچكي دست و پا کرده بود. زن و بچّه دار شده بود و حالا هم که زنش طلاق گرفته و دختر و پسرش هم رفته بودند سی خودشان، تنها  مانده بود.

 

جناب مهرپرور و پسر عمّه عزيز از هر دری صحبت کردند. از چوب و فلک ناظم مدرسه... از توپ و تشر ننه  آغا... از بادبادک و فانوس شب جمعه و از باميه سَری* فروختن دم شاه عبدالعظيم... صورت جناب مهرپرور  از ياد آوری خاطراتش گل انداخته بود. مدّتها بود از صحبت با هيچ کس چنين شاد نشده بود. آن هم نه  هر کس! پسر عمّه اي که با هم بزرگ شده بودند... چوب خورده بودند... شرارت کرده بودند و هزار چيز ديگر  که يک روح را به تساوی ميان دو بدن تقسيم ميکرد.

صحبتشان يک ساعتی طول کشيد. عيال جناب مهرپرور هر چند دقيقه سرک ميکشيد و با تعجّب شوهرش را نگاه ميکرد که پای تلفن چهار زانو نشسته و قاه قاه ميخندد، يا گاهی قطره اشکی را از گوشه چشمش  پاک ميکند...

جناب مهرپرور وقتی گوشی را گذاشت، تو گويی پرچم فتح شامات را به دست گرفته باشد، روی کاناپه رو به  روی عيال نشست و بادی به غبغب انداخت که:

- کی گفته هر کی بره خارج دلش سنگ ميشه؟ اصلاً اونايی که ميگن خارجيا قلب و عاطفه ندارن چی ميفهمن؟!

 

خانم که کمی جا خورده بود و از طرفی دلش ميخواست سرّ اين تغيير حال شوهرش را بداند پرسيد:

- چطور؟

- ميدونی کی بود پشت خط؟ پسر عمّه‌ام! از آمريکا. اونور دنيا!

 

خانم مهرپرور يک لنگهء ابرو را داد بالا:

- جدّاً؟ نگفته بودی اونجاهام فاميل داری!

- بعله خانوم. داريم. خودمون يادمون نبود. از بس که هی نشستن و پا شدن و گفتن "هرکی ميره اون طرفا،  عاطفه از يادش ميره" و هی به گوشمون خوندن که "اونجا فقط با حيووناشون مهربونند و هيشکی ياد بابا  ننهء خودش هم نيست"، ما هم باورمون شده بود. هيچ سراغ از اين بنده خدا نگرفتيم...

 

خلاصه جناب مهرپرور سخنرانی غرّايی کرد در اين باره که "بعله... اونايی که رفتن و پشت سرشون رو هم  نگاه نکردن، خودشون مشکل داشتن. وگرنه چرا پسر عمّه جان عزيز من اون طوری نشد؟ چطور اون بنده خدا، تو قلب تمدّن و تکنولوژی، هنوز وقتی ياد الاغ سواری جادّهء اِمزه داوود و چراغ سه فيتيلهء ننه و  خرمالو های باغ تجريش ميفته بغضش ميگيره؟ آره... اون که قلبش پاکه، هر جا باشه رفقاش رو فراموش  نميکنه. کاش ميشنيدی چه گريه اي ميکرد به ياد قديما..."

 

البته جناب مهرپرور حواسش بود که نگويد "هی جوونی..."! به هر حال، ايشون خوششان نميامد که جلوی  کهولت سن احياناً کم بياورد. صرفاً به يک آه رمانتيک اکتفا کرد و خانمش را - که اواسط سخنرانی خوابش برده بود - بيدار کرد و به رختخواب فرستاد.

 

*

فردای آن شب، باز هم پسر عمّهء عزيز ساعت 12 شب زنگ زد و تا دير وقت، اوقات پسر دايی و پسر عمّه به مرور خاطرات کودکی و دوران خوش بی غمی و بهره‌مندی، سپری شد. پسر عمّه از ينگه دنيا گفت و تعارفی زد که "دعوتنامه بفرستم، دست زنتو بگير بيا يه استراحتی بکن" و مهرپرور در آمد که "تو که مجرّدی و مجرّدی هم كه عشق است و صفا! سابقهء سياسی هم که نداری. بلند شو بيا اينجا، ببريمت مملکتو بگرديم دو نفری."  و خلاصه آن شب هم گذشت...

 

*

شب سوّم، پسر عمّهء عزيز باز دير وقت تلفن زد و باز هم دو يار قديمی نشستند به صحبت و آن ميان، حرف توی حرف آمد از دوست پسر عمّهء جناب مهرپرور که به ايران ميامد و پسر عمّه جان ميخواست بداند پسر دايی عزيزش چيزی ميخواهد که از آنور آب برايش بفرستد يا نه؟ و جناب مهرپرور که تعارف را با تعارف  مبسوطی پاسخ گفته بود و ماجرا ختم...

 

*

شب چهارم و پنجم هم به همين منوال گذشت. جناب مهرپرور از يک سو متعجّب از محبّت غريب پسر عمّه و  از سويی معذّب از اين شب بيداری ها، شب ششم به همسرش سپرد که بگويد مهرپرور سردرد داشت و خوابيد و شب هفتم هم که مهمانی بودند و کسی در خانه نبود... شب هشتم باز تلفن بود و پسر عمّه جان عزيز و کوله بار خاطرات (که ديگر بعضی هاشان از فرط تکرار، هم از  رونق افتاده بودند و هم از صفا...)

در ميان گفتگو و همان موقع که جناب مهرپرور بو ميکشيد به دنبال بهانه اي که بتوان سر و ته حرف را به  هم آورد، پسر عمّهء عزيز گفت:

- اون دوستم بود، که گفتم ميادش ايران، يادته؟

- آره آره. خوب؟ اومد؟

- آره. راستش يه خواهشی خواستم بکنم، نميدونم برات مقدوره يا نه؟

- بابا تو جون بخواه! اين چه حرفيه؟

 

خلاصه... بعد از يک دل سير تعارف کردن و کُرک و پر هم را کندن، پسر عمّهء عزيز گفت که به آن دوستِ از فرنگ برگشته، پانصد دلار ناقابل بدهکار است و طرف ميخواهد از ايران که برميگردد، سوغاتی پسته بياورد و قاليچه و خاويار و آنجا بفروشد... و مخلص کلام اين که اگر مهرپرور عزيز در دست و بالش چنين پولی دارد، بدهد  به دوست پسر عمّهء عزيز تا پسر عمّهء عزيز در اسرع وقت مبلغ را به جناب مهرپرور برساند. و خوب... جناب مهرپرور هم شرمنده از اين همه صفا و صميميت پسر عمّه جان، به ديدهء منّت قبول کرده بود و شمارهء تماس دوست پسر عمّه عزيز را گرفته و فردايش پول را به طرف مربوطه رسانده بود.

 

*

از آن هفتهء طلايی مزّه مزّه کردن خاطرات قديمی، يک ماهيست که ميگذرد. از فردای آن شب، جناب مهرپرور سر ساعت 10:30،  بدون اينکه تلفن کارش داشته باشد، مثل هر پيرمرد سالم و سلامت ديگری ميخوابد. گاهی هم با خود فکر  ميکند "خواب خوش، جدّاً بيشتر از پونصد دلار ميرزه. ملّت ينگه دنيا هزار هزار خرج ميکنن که يه شب  سر راحت به بالين بذارن!" و در خواب، رؤياي بادبادک و فانوس ميبيند و خرمالو های باغ همسايه...

 

 

_________________

 * باميهء شيرينی که به جای شکل های گرد يا چند سانتی امروزی، به صورت نواری دراز و مارپيچ سرخ ميشد. شيوهء خريدنش هم با شيوه های امروزی متفاوت بود. ميزان معيّنی پول ميدادی و يک "سَر" شيريني دراز را برميداشتی و بلند ميکردی. هر جا که باميه از فشار وزنش ميشکست، همان مقدار را ميگرفتی. اين بود كه نامش شده بود "باميه سَري".

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:51  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه بیستم اسفند 1384

 

 

برايم از رفتنت

  نه تصويری به چهار چوب در مانده

              نه قاب عکسی کنار کتاب ها ...

 

فقط

     بعد از ظهر ها

همين بعد از ظهر ها!

 جای خالی ات

           در قلبم

                ميخارد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:58  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384

 

سال‌ها پيش در چنين روزی (هشتم مارس)، در شهري مثل همين شهر هاي خودمان در آن سوي دنيا، زنان کارگر در اعتراض به نابرابری حقوقشان با کارگران مرد دست به اعتصاب و راهپيمايی زدند. راهپيمايی اي که با دخالت نيرو های نظامی، به کشته شدن چند تن از آنان منجر شد.

آنها نه معصوم بودند، نه نظر کرده. نه دختران کسان خاصّی بودند، نه همسران و نه مادران کسان خاصّی... زنانی بودند مثل هر زن ديگر. تنها فرقشان با بقيه اين بود که قبول نداشتند برای شير دادن شايسته اند و برای رأی دادن نه، يا برای جان کندن مناسبند و برای برخورداري از حقوقی برابر نه. يک کلام، آنان خويشتن را خلقت پست تر هيچ خدايی نميدانستند...

 

روز کشته شدن آنان، روز "جهانی" زن ناميده شد. به احترام زنانی که ارزششان را صرفاً در توليد نسل و آرامش روح و جسم نميدانستند و نميدانند. قهرماناني که حتّی نامشان هم در خاطرم نیست – و تلاشي هم براي به خاطر سپردن نامشان نميكنم -  ولی بيش از هر معصوم و معصوم زاده اي برايشان ارزش و احترام قايلم.

روز جهانی زن، به تمام زنانی که چنين مي‌انديشند، مبارک.

 

 

* پ.ن : هشتم مارس هيچ برتری اي نسبت به روز زن مملکت اسلامیمان نداشته باشد، اين خوبی را دارد که در اين روز هيچ مردی گل و شيرينی و کادو به دست به داروخانه نميايد تا کاندوم بخرد!

 

 =======

بعد از تحرير :

اين سرود را جنبش زنان ايران به عنوان سرود خود انتخاب کرده است. ميدانم... شاید نه شعر قوی اي داشته باشد و نه موسيقی کاملی. ولی هر آنچه که هست، سرودی است از اميد و اتّحاد.

در نهايت اينکه اميدوارم روزی را ببينم که مطرح کردن بديهی ترين حقوق يک انسان در کشورم با باتوم و فحش پاسخ داده نشود.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:51  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384

 

مادرم پامچال ها را دوست دارد، من اسفند را. يادم ميايد از کوه صفی آباد و بوی پشکل گوسفند و پامچال ها که هميشه خجالتی، آن گوشه موشه ها، دور از چشم آفتاب در ميامدند و مادرم که چه چالاک از شيب ليز و گل آلود بالا ميکشيد و پامچال کوچک را با خاک و ريشه برميداشت و ما که آخر نميفهميديم چطور از آن شيب ليز ميتوان بالا رفت بي اينکه بغلتی و سر تا پايت گل آلود شود...

 

اينجا هم بهار ميشود. گيريم اينجا ديگر کوهی ندارد که پامچال هايش را بچينيم. مادر پامچال ميخرد و پشت پنجره ها ميکارد. پنجره هايی که آفتاب ندارند و سالی يک ماه، مادرم خوشحال است که در اين خانه آفتاب نداريم. پامچال هاي اينجا لوسند. آبِ زياد ميخواهند و سايهء فراوان. خوش آب و رنگند و دردانه. ميکاردشان پای گل های ديگر. نميدانم برای گل ها دل بسوزانم که اين گلک های لوس را تحمّل ميکنند، يا برای پامچال ها که شايد گل های سخت جان و زمخت گلدان بهشان زور بگويند؟ خدا کند با هم بسازند... پامچال ها خيلی مهمان نيستند. هوا که گرم شد، بی سر و صدا ميروند. مثل ماهی كوچك سياه چشم وق زدهء تُنگ. گيريم رفتن ماهی تنگ غم انگيز تر است انگار. هر چه باشد پامچال به انگشتت توک نميزند که خودش را در دلت جا کند...

 

من اسفند را دوست دارم، مادرم پامچال ها را...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:15  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه هفتم اسفند 1384

 

داشتيم راه ميرفتيم، ديديم ماشاللّه هزار ماشاللّه زمين شده نمايشگاه نقاشی! پرچم امريکا و اسرائيل و انگليس و دانمارک رو کشيده بودن رو زمين. ناموساً جا نبود؛ وگرنه پرچم فرانسه و اتريش و عجالتاً از بابت پيشگيری، پرچم اوگاندا و ترينيداد و توباگو رو هم ميکشيدن! ملّت هم از همه جا بی خبر (شايد هم با خبر! کی به کيه!؟) راه ميرفتن روش.

خان باهامون بود. گفت چند وقت ديگه راحتمون ميکنن. يه کره ميذارن، ايرانش رو در ميارن، کره رو ميندازن زمين. هر کی رد شد، يه لقدی بزنه زيرش در راستای کوبيدن مشت محکم (البته در اينجا جفتک محكم) به دهان استکبار جهانی و آره و اينا.

خلاصه جمع را وقت خوش گشت و نعره ها بزديم...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:22  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه پنجم اسفند 1384

 

نمای اوّل : ترافيك بزرگراه. صفی چند کيلومتری از اتومبيل ها و حرکت لاک‌پشت وار‌ي كه اعصاب همه را خرد و خمير ميکند. بعد از نيم ساعت ميبينی راهبندان به خاطر اتوبوسی است كه از مسير خارج شده و چپ کرده. اتوبوس در مسير بزرگراه نيست! ولی تمام ماشين ها برای اينکه نگاه کوچکی بيندازند، ترمز ميزنند. تو هم ترمز ميکنی. ماشين پشت سر بوق ميزند. سرعتت را زياد ميکنی و پنجاه متر جلو تر، ديگر هيچ خبری از ترافيک نيست!

 

نمای دوّم : بساط سی‌دی فروش های حوالی انقلاب. از فيلم هاي هندی قديمی تا کانديدا های اسکار امسال را ميتوانی گير بياوری. آن ميان چشمت ميخورد به سی دی هايی با عناوين غريب!  "مرگ های فجيع" ، "فيلم جنايات صدّام" ، "صحنه های واقعی از اتّفاقات ناگوار" و... يکيشان را ببينی انگار که بقيه را  هم ديده اي. صحنه هاي هولناك مردانی که از آسمانخراشی شعله ور به پايين ميپرند، مردی که توسّط شير هاي گرسنه جلوی چشم خانواده اش دريده ميشود، صحنه های مردن، کشتن، تکّه تکّه کردن و...

 

*

علاقه به فاجعه، از اشتراکات تمام ماست. نام های غلط انداز فراوانی روی اين حس گذاشته اند. "کنجکاوی"، "فضولی"، يا  مزوّرانه تر : "انسان دوستی"(!)، "عبرت"(!) و نام های ديگر. تمامشان هم برچسب های رنگارنگی هستند که روی اين تمايل - تمايل به ديدن و لمس کردن فاجعه - گذاشته اند.

 

حقيقت آن است که هيچ کس حقيقتاً "کنجکاو" نيست که بداند آيا در تصادف اتوبوس، کسی کشته شده يا نه. حقيقتاً کسی از روی "فضولی" سی دی مرگ های فجيع را تماشا نميکند و هيچ کس پس از ديدن فيلم جنايات صدّام، خواهر و مادر صدّام را از لحاظ فيزيولوژيک تحليل ساختاری نخواهد کرد! حقيقت اين است که دوست داريم فاجعه را ببينيم. ميلی حيوانی در ماست برای ديدنِ هر چه بيشتر و نزديكتر* فاجعه. حسّ زندگی عملاً از همهء ما به نوعی گرفته شده و برای اينکه ميان خود و مردگان تفاوتی ببينيم، بايد حتماً شاهد کسانی باشيم که دچار فاجعه شده اند. کسی که تصادف کرده و مرده برای تماشا سوژهء جذّابی است؛ ولی همان فرد نگون بخت اگر زنده باشد و در حال جان كندن، کسی به سويش نخواهد رفت.

 

*

مقدّمه طولانی شد. بگذريم...

علاقه به فاجعه، هم‌معنای علاقه و توجّه به تراژدی نيست. تراژدی را نميبينيم، نميفهميم، و گاه حتّی نميخواهيم ببينيم و بفهميم! تراژدی تا صورت فاجعه به خود نگيرد، برايمان جذّاب نيست. وقتی هم صورت فاجعه به خود گرفت، ديدنش ديگر کارکردی در "انسان تر شدن" بيننده ندارد. تماشايش فقط لذّتيست که به حيوانی ترين شکل ارضا ميشود.

 

تجاوز به حريم خصوصی افراد - تا جايی که حتّی صورتِ قانون به خود ميگيرد - تراژدی است و سنگسار شدن زنی به اتّهام داشتن رابطهء نامشروع، فاجعه. اوّلی به چشممان نميايد، ولی دوّمی را خود به تماشا مينشينيم. گيريم لطف كنيم و خودمان سنگی نيندازيم.

زندانی شدن يک "انسان" در سلّول انفرادی با حدّاقل مايحتاج لازم برای زنده ماندن، صرفاً به جرم داشتن و بيان انديشه اي مخالف، تراژدی است. او را نميبينيم. اسمش را - حتّی اگر بشنويم- تکرار نميکنيم. آثارش را - حتّی از سر کنجکاوی - نميخوانيم. ولی وقتی تا سرحد مرگ اعتصاب غذا ميکند، وقتی به تراژدی اش رنگی از فاجعه ميزند، گوگل را برای يافتن عکسش - نه هر عکسی! بلکه فقط عکس های نحيف و نزارش بر تخت بيمارستان - شخم ميزنيم! عکسش را ميبينيم، احساس خوشبختی ميکنيم که چاقيم و سير و پُر؛ و تمام... او را به انفرادی اش بازميگردانند و ما را به گورستان فراموشيمان. ما انسانيم! به خدا انسانيم!

 

*

بخش فجيع تراژدی اکبر گنجی - اگر بخش های تازه اي بدان نفزايند- رو به اتمام است. فاجعهء گرسنگی، بيماری، و شکنجهء وحشتناک سلّول انفرادی علی‌الظّاهر به پايان خواهد رسيد. ولی تراژدی بر جاست. من و تويی که حرفمان سيخی به هيچ كجای دنيا فرو نميکند، سالميم. بو ميکشيم و دنبال فاجعه ميگرديم تا با ديدنش احساس ِ زنده بودن كنيم. ولی تراژدی آنجاست که اكبر گنجي در همين نزديکی، زير دماغ عمل کردهء من و تو، به جرم "متفاوت انديشيدن" به زندان ميفتد، شکنجه ميشود، و در بهترين حالتِ متصوّر مجبور خواهد شد باقيماندهء عمرش را – دست كم تا زمانی که مخالفانش بر سر کارند - در خارج از مرز های کشورش بگذراند.

 

*

هيچ. همين. بيشتر گفتن اطالهء کلام است و ژاژ خايی. کاش جاهای ديگری نيز از گنجی ميشنيديم. نه تنها برای دفاع از آنچه ميگويد، بلكه برای دفاع از آزادی اي که او به قيمت تن دادن به ساختن تصويری فجيع از تراژدی اش، در پی نشان دادنش به ماست.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:57  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه دوم اسفند 1384

  

حالا از ما که گذشت... بعد از اين اگه شبی، نصفه شبی، به کسونی مثّ ما قلندر و مست و خراب، تو کوچه برخوردی، اون چشا رو هم بذار. يا اقلّاً ديگه اين ريختی بهش نيگا نکن!

آخه من قربون هيکلت برم! اگه هر نگاه بخواد اينجوری آتيش بزنه، پس باهاس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:29  توسط   | 

~ ~ ~