تبليغاتX
جورابای نشسته
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385

Last night I dreamed that I was dreaming of you
And from a window across the lawn I watched you undress
Wearing your sunset of purple tightly woven around your hair
That rose in strangled ebony curls
Moving in a yellow bedroom light
The air is wet with sound
The faraway yelping of a wounded dog
And the ground is drinking a slow faucet leak
Your house is so soft and fading as it soaks the black summer heat
A light goes on and the door opens
And a yellow cat runs out on the stream of hall light and into the yard

A wooden cherry scent is faintly breathing the air
I hear your champagne laugh
You wear two lavender orchids
One in your hair and one on your hip
A string of yellow carnival lights comes on with the dusk
Circling the lake with a slowly dipping halo
And I hear a banjo tango

And you dance into the shadow of a black poplar tree
And I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared…

 

- Tom Waits (Watch Her Disappear)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:59  توسط  

~ ~ ~
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385

 

شما مسئول برنامه ريزی برای توليدات صدا و سيما در ايام نوروز هستيد، ولی نميدانيد چگونه ميتوان به بهترين شکل روی اعصاب و روان ملّت راه رفت. خوب... ميتوانيد بر اساس نسخهء حاضر عمل کرده و مطمئن باشيد در پايان عيد حتّی راقم بی عار و بيخيال اين سطور را هم روانی خواهيد کرد!

 

قدم اوّل:

شما بودجه اي نامحدود برای مزخرف سازی داريد. بهترين راه براي به مصرف رساندن اين بودجه، ساخت سريال هاييست که لفظ "در پيت" برايشان در حکم جايزهء اسکار است! مضمون هم که شکر خدا تا دلتان بخواهد فت و فراوان. فعلاً کوبيدن يهود در اولويت قرار دارد. ساخت سريالش هم کاری ندارد. يکی، نهايتاً دو تا بازيگر برای سريالتان کافيست. برای بقيهء نقش ها هم از فک و فاميل تهيه کننده استفاده کنيد. سناريو را هم ميتوانيد از سريال های انقلابی دهه 60 کش برويد. صرفاً به جای ساواکی ِ آن سريال ها، يک نفر يهودی بگذاريد. جوری هم گريمش کنيد که حتّی مُنگل ترين بيننده ها هم در دلشان بگويند: "وای وای وای! چقدر اين يهوديا بدن! ".

* تبصره: اگر باز هم مُنگل هايی پيدا شدند که چنين حرفی نزدند، ميتوانيد روی کلّهء يهودی مزبور شاخ گذاشته، هيکلش را هم به يک دم نوک تيز مزيّن کنيد.

* تبصره 2: يک داستان عاشقانهء آبگوشتی هم برای محکم کاری در سناريو بتپانيد که تمامي اقشار تماشاچی شاهکارتان باشند.

برای تيتراژ اين سريال ها هم ميتوانيد از خيل عظيم ممّد اصفهانی های راديو و تلويزيون بهره بگيريد. نگران هم نباشيد. يا خودش تيتراژ را ميخواند، يا بدل هايش.

 

قدم دوّم:

يک اسپانسر گير بياوريد و مثل سالهاي پيش يک مشت غول را کنار هم بگذاريد که استاد دَمرو کردن لاستيک، هل دادن کاميون، زور زدن زير لنگر و امثالهم باشند. اصلاً باکی نداشته باشيد از اينکه يکی از همين ها، پارسال به جرم تجاوز به چند دختر دستگير شده، يا يکی ديگرشان تا همين چند ماه پيش به شغل شريف زورگيری مشغول بوده، يا اگر يک سوزن تو بازوی يکی ديگرشان فرو کنی ناندرولون است که بيرون ميزند... به هر حال تمامشان دست علی و ائمّهء اطهار را يار و ياور خود ذکر خواهند كرد!

خوب... پول که از جاي ديگر است. زورش را هم کسان ديگری ميزنند. شما صرفاً بنشينيد، برنامه خودش ساخته ميشود.

 

قدم سوّم:

يک سر برويد حوالی ميدان انقلاب. کيسهء يکی از اين سی‌دی فروش ها را "نديد" بخريد. کاملاً درهم! سوا نکنيد که ضرر خواهيد کرد! تمامشان را در عرض يک ماه دوبله کرده و در ايام نوروز روزي 3 نوبت به ترتيب يک فيلم هندی، يک فارسی، يک امريكايي پخش کنيد تا تمام شوند (قبل از غذا و بعد از غذايش مهم نيست. به هر حال دارو اثر خواهد کرد). فقط حواستان باشد که شما در تغيير فيلمنامه و جرح و تعديل صحنه ها (حتّی صحنهء چشمک زدن قهرمان فيلم به همسرش) آزاديد. يک فيلم آمريکايی ميهن پرستانه را ميتوانيد با تغيير فيلمنامه به يک فيلم ضد آمريکايی تبديل کنيد. يا مثلاً چنان "آقا و خانم اسميت" را دچار جراحت کنيد که اگر اسم فيلم را بگذاريد "آقا و خانم موسوی" هم به جايی بر نخورد! در کل خيالتان راحت... فيلم هايی که داريد پخش ميکنيد آنچنان سطح پايين و مزخرفند که سانسور شدن يا نشدنشان چندان تغييری در آنها ايجاد نخواهد کرد!

 

قدم چهارم:

شما شانس آورده ايد که امسال عيد پر است از عزاداری. برای محکم کاری که يک وقت خدای ناکرده مناسبت عزا کم نياوريد، سالگرد شهادت امام هشتم را هم که به تغيير ماه خورده، سرخود يک روز جلو بکشيد. خيالتان كماكان راحت... قبلی ها که به جايی بر نخورد، اين يکی هم به اميد خدا به جايی بر نميخورد!

از اوّل عيد تا روز آخر بايد به گونه اي برنامه ريزی کنيد که در هر لحظه از شبانه روز، حدّاقل دو تا از شبکه های تلويزيون در حال پخش نوحه و عزا باشند. در ضمن حواستان به مسايل سياسی روز هم باشد! (کوبيدن قوم يهود را عرض ميکنم). شما که توانستيد حضرت فاطمه را در شش هفت سال اخير از مقام "راحل"، به مقام شامخ "شهيد" ارتقای درجه بدهيد؛ تلاشتان را بکنيد. شايد توانستيد پيامبر را هم شهيد کنيد! ان تپّه هايی که روی منبر ازشان فيلم ميگيريد بايد حتماً قضيهء شربت عسلی را که پيامبر در فتح خيبر از دست زن يهودی خورد ذکر کرده و بيان کنند که زهر شربت مذکور پس از 19 سال(!) به جگر پيامبر اکرم رسيد!!! چندان فکرتان را هم مشغول صحّت و سقم ماجرا (چه از لحاظ علمی، چه تاريخی) نکنيد... در هر صورت پيدا ميشوند كساني که با همين اراجيف تو سر و سينهء خود بکوبند.

 

قدم آخر:

اگر احساس ميکنيد که عليرغم اقدامات بالا هنوز هم پيدا ميشوند کسانی که کاملاً از دست شما روانی نشده باشند، به عنوان محكم كاري ميتوانيد اين مرحله را انجام دهيد.

پس از پايان عيد يک دوربين، يک مجری و يک ميکروفن برداشته و برای مصاحبه به خيابان برويد. تلاش کنيد کسانی را برای مصاحبه پيدا کنيد که قيافه شان سمبل بلاهت باشد. در حالی که مشغول سفيد کردن روی سنگ پا هستيد، ازشان بپرسيد "شما به شبکهء ما در ايام نوروز چه نمره اي ميدين!؟" فرد مصاحبه شونده در بدترين حالت به شما 17 خواهد داد. حتّی يك ماچه الاغ ميتواند فيلسوف هم از آب در بيايد و بگويد "من ميدم 19، چون اصولاً هيچ چيزی کامل نيست!" (محض احتياط شماره تلفنتان را به بانوی مذکور بدهيد. برای پخش شدن روی ماهش از سيمای جمهوری اسلامی ايران، احتمالاً از ماچ كردن روي پشمالويتان هم ابايی نخواهد داشت!)

 

خوب... شما نوروز را به كاملترين وجهی به نکبت کشيده ايد. خسته نباشيد برادر!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:33  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه هجدهم فروردین 1385

 

مرتيکهء ان تپّه گفته: "در سفر های استانی من، مردم بيهوش ميشوند"!!!

رفيقي ميگفت: "چيز عجيبی نيس. مايکل جکسون هم تو کنسرت هاش ملّت بيهوش ميشدن. بعداً بچه باز از آب در اومد..."

 

والسلام. 

 

پ.ن: شرمنده بابا جان! ولی به خدا اگه نمينوشتم حنّاق ميشد گلومو ميگرفت!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:46  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385

 

از سيزده به‌در بدم ميايد. حتّی بيشتر از چهارشنبه سوری. انقدر که نميتوانم ننويسم چقدر از اين روز و ببر و بيار و رفت و آمدش بيزارم! آدم از زمين ميجوشد انگار. کوچهء خلوت که تازه رنگ سبزی به خود ديده و سکوت، پر ميشود از ملّتی که هار ِ دو متر چمن و سايه اند که بنشينند و مرد هايشان سر جای پارک بحث کنند... شکمشان را بغل بزنند... يله بدهند به بالشی، مخده اي، چيزی... قليان بکشند... با کرّه ها واليبال بازی کنند و فوتبال... زنهاي بدبختشان هم كماكان مثل کنيز کوکی. گيريم جايش عوض شده. ببرد... بياورد... پخته را گرم کند و گرم کرده را سر سفره بگذارد... نامزد ها هم رمانتيک شوند و بروند "با هم قدمی بزنند"!!! کجا؟! کجا قدم بزنيد بيچاره ها؟! گوش تا گوش آدم ها و زير انداز ها تپيده اند به هم! لاس خشکه‌تان را يک روز به تعويق بيندازيد! جای دوری نميرود به خدا!

 

قرار است خوش باشند... "قرار است" خوش باشند! کوچهء ساکت نيمه خواب را به چندش آور ترين شکلی بيدار ميکنند، به کثافت ميکشند و عصر که شد جل و پلاسشان را برميدارند و ميروند. پنجره ام که تا ديروز صدای نسيم را مياورد و سم و شيههء اسب ها، امروز شرمنده است از جوش و خروش مزخرفی که از لای لنگه های بسته اش به داخل نشت ميكند...

 

شما را به خدا سيزدهء نحستان را در خانه بمانيد. اينجور کرم وار ميان هم نلوليد! بگذاريد اين روز هم مثل روز های ديگر، خوش يا ناخوش، بگذرد... اقلّاً به پنجرهء ساکت من رحم بياوريد!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:33  توسط   | 

~ ~ ~
چهارشنبه دوم فروردین 1385

 

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت

 

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

 گل داد و مژده داد:

"زمستان شکست!"

و

                                    رفت...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  توسط   | 

~ ~ ~