تبليغاتX
جورابای نشسته
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385

 

زن با يک دست، دست مرد را گرفته بود و با دست ديگرش در خانه را باز کرد.

 

- بيا تو. مواظب اون لبه باش.

 

مرد مستِ مست بود. کتش را دست گرفته بود و سعی ميکرد در را پشت سرش ببندد. زن دستش را گرفت  و به درون کشيد.

 

- نميخواد ببنديش. خودم ميبندم.

 

مرد در را محکم به هم کوبيد. قيافه اش مسخره شده بود.

 

- بستمش.

- باشه. باشه. خوب کاری کردی. باکفش نيا تو!

 

زن مانتو و روسريش را به جا رختی آويزان کرد. مرد ايستاده بود و به کفش هايش نگاه  ميکرد.

 

- من اينا رو چه جوری بستم؟! زهره؟

 

زن برگشت. خسته بود. نشست و مشغول باز کردن بند کفش های مرد شد.

 

- ميگم نميخواد بندشو ببندی واسه همينه! چه جوری اينطور رو هم گره زديشون؟!

- نميدونم! به خدا يکی زدم ها! کفش خودمه؟!

- آره. مال خودته. خودم دادمش دستت.

 

مرد با اخم لحن زن را تقليد کرد.

 

- "خودم دادم دستت". مثل مامان ها که ميشی دوستت ندارم.

 

زن لبخند زد.

 

- خوب نداشته باش. الان مامانتم جای من بذارن فرقی واست نميکنه.

 

مرد تلاش کرد قيافه اش جدّی باشد. يک ابرويش بالا بود و چشمانش باز نميشدند.

 

- مامانم اگه بود عين الان تو بود. هيچ کدومتون رو دوس ندارم اينجوری.

- من به زور بهت آبليمو نميدم. مامانت ميده.

 

زن بلند شد و مرد را به سمت اتاق برد.

 

- برو بگير بخواب.

- بخوابم؟

- آره. بخواب.

- لباسم!

- ولش کن. فردا عوضش کن.

 

مرد يک دفعه برگشت. زن دستش را دوباره گرفت.

 

- كجا؟

- مسواک!

- نميخواد مسواک بزنی! يه شب بی مسواک بخواب!

 

مرد را روی تخت خواباند و پتو را رويش کشيد. برگشت و شروع به در آوردن لباسش کرد. مرد دوباره از  جايش بلند شده بود.

 

- زهره؟

- ها؟

- خيلی ماهی. ميدونی؟

 

زن خنده اش گرفت.

 

- خوب باشه. مرسی. بگير بخواب.

- نه! ببين... يه چيزی ميخواستم بگم... ميخوابم مياد ها، تا ميام بگم نيس!

- خوب بذار فردا صبح بگو. الان برو بخواب.

 

زن به طرف مرد رفت.

 

- آها! آها! يادم اومد! کلاس عليجانی! کلاس عليجانی! يادته؟

- خوب؟ آره. يادمه.

- ببين خيال نکن حاليم نيس ها! به خدا حواسم سر جاشه!

- خوب باشه! حواست جمعه. باشه.

- زهره من سر کلاس عليجانی عاشقت شدم. حسابی هم عاشقت شدم...

 

زن نفسش را بيرون داد. برگشت و لباسش را درون کمد آويزان کرد. 

 

- قبلاً گفته بودی تو اردوی ماسوله عاشقم شدی. سر کلاس عليجانی عاشق من نشدی. کس ديگه بوده قاطی  کردی.

- نه! نه! به خدا عاشق خودت شدم!

 

زن به صورت مرد نگاه کرد. مرد ساکت به چشمان زن نگاه ميکرد. قيافه اش جوری بود که گويی هرگز مست نبوده.

 

- سر کلاس عليجانی عاشقت شدم. حالا فردا ميگی مست بودم اينا رو گفتم. به خدا مستم ها! ولی راس  ميگم.

- باشه. من الان بايد چيکار کنم!؟ بخواب منم لباسمو بپوشم بخوابم.

 

مرد سر جايش ايستاده بود. گويی جای ديگريست. چشمانش را بسته بود. انگار که متنی را از حفظ بخواند.

 

- يادته؟ ميومدی مينشستی اونجا، رديف دوّم رو اون صندلی کنار ديوار کيفتو ميذاشتی خودت مينشستی رو  صندلی کناريش.

 

مرد با دستش جايی را نشان ميداد و لبخند ميزد. زن خنديد.

 

- آره. اون 3 جلسه اي که اون ترم سر كلاس اومدی اونجا نشسته بودم.

 

مرد اصلاً نميشنيد.

 

- اومدم خودکار خواستم... باور كن خودکار ميخواستم! اينجوری نيگام نکن! خودکار نداشتم. اصلاً هيچی همرام  نبود... حالا هيچوقت نميخواستم ها! اون روز دلم خواست جزوه بنويسم. معارف!

 

مرد شكلكي ساخت و ادای بالا آوردن در آورد و ادامه داد.

 

- ميدونی عاشق چيت شدم؟ همين در ِخودکار گذاشتنت! اينجوری خودکارو در آوردی، نيگاش کردی، درشو  ورداشتی گذاشتی تهش، داديش به من... من اون موقع اصلاً حاليم نشد ها! ولي وقتی مينوشتم هی ياد در  خودکار گذاشتنت ميفتادم. هی ياد در خودکار گذاشتنت ميفتادم... انقد خوب بود! انقد خوب بود...

 

مرد ساكت شد. زن به مرد نگاه ميکرد كه لب تخت نشسته به خواب رفته بود. آرام مرد را خواباند. مرد با ناله کلماتی گفت كه زن نفهميد. پتو را روی مرد - كه جايی بين خنده  و گريه هق هق ميکرد – كشيد و از اتاق بيرون رفت. آرام روي راحتي نشست و چشمانش را روي هم گذاشت...

از کوچه صدای سوت شبگرد ميامد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:39  توسط   | 

~ ~ ~
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385

 

شبی گفتم "ميخوام خاطره بنويسم!" مادرم گفت "خوب بنويس! خيلی هم خوبه!" گفتم "دفتر خاطرات ندارم!" پدرم يک سر رسيد نامه برايم آورد و سر رسيد نامه شد دفتر خاطراتم. هر روز قصّهء ديروز... مدرسه، مشق، بازی. مدرسه، مشق، بازی. جمعه ها خيلی خوب بود! جاهای تازه! کار های تازه! ولی صفحهء جمعه سر رسيد من نصفه بود. پنجشنبه و جمعه اش روی هم يک صفحه بود! تنها روزی که ميتوانستم چيزکی بنويسم، کاغذ تمام ميشد و من بور ميشدم!

 

عاقبت خاطره نوشتن را رها کردم. ولی هنوز، هروقت سر رسيد نامه اي به دستم ميرسد، نگاه ميکنم ببينم جمعه هايش کاملند يا نه...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:54  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه نهم اردیبهشت 1385

 

ميدونی ضايع ترين موقعيتی که ميشه توش گير کرد چيه؟ ضايع ترين موقعيت ممکن اينه که تو مستراح باشی، برات SMS بياد، تند تند داری خودتو مرتّب ميکنی که بيای بيرون، يه نامردی از پشت در بگه "داداش! جوابشو بيا بيرون بنويس!"

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:28  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه دوم اردیبهشت 1385

 

تو

  نگاهت را ميدزدی

من

     بی پناه ترين مالباخته ميشوم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:4  توسط   | 

~ ~ ~