دخترکِ شيطانی بود. از دوستان خانوادگيمان بودند. پدرش با پدرم شريک بود و مادرانمان هم همديگر را خواهر صدا ميزدند. چهار پنج ماهی از من بزرگتر بود. يادم نيست من به او ياد دادم يا او به من، ولی يادم هست که يك تابستان که مادرش روز ها او را پيش ما ميفرستاد - مادرش کارمند بود و مادر من خانه دار - ظهر که مادر خاموشی ميزد که همه بعد از ناهار بخوابند، من و او بيدار ميمانديم و وقتی همه ميخوابيدند، دکتر بازی ميکرديم... يک بار او سرما ميخورد و ميامد پيش "آقای دکتر" تا خوب بشود و يک بار من آنژين ميشدم - از گفتن "آنژين" خوشم ميامد. من بلد بودم و او نه! - و ميرفتم که "خانوم دکتر" آمپولم بزند. فرقی هم نداشت. هر درد و مرضی بود، بايد با آمپول درمان ميشد. هرچند... عاقبت با قاشق داغی که مادرم پشت دستم گذاشت، تمام مريضی هامان درمان شدند. مادر او هم ديگر دخترک را روز ها خانه ما نفرستاد...
*
با زنم نشسته بوديم که مادرم تلفن کرد. حال زنم را پرسيد و وضع کاسبی من و آخرش سؤال کرد که سه روز تعطيلی هفتهء ديگر را خانه ايم يا نه، که گفتم خانه ايم و جايی نميرويم. گفت دخترک - که حالا ديگر برای خودش خانمی شده - با شوهرش ميخواهند ماه عسل بيايند شيراز و مادر دخترک پرسيده که آيا ما خانه ايم که بيايند خانهء ما يا نه. من هم گفتم خوشحال ميشويم و بيايند. پرسيدم شوهرش کيست و مادرم گفت آقای دکتريست که گويا به تازگی از خارج برگشته و تخصّص فلان دارد. قرار شد خودشان زنگ بزنند و قرار بگذارند. قطع که کردم زنم پرسيد "کی بود؟"، جواب دادم "هيشکی... از دوستام بود. دكتره. ازدواج کرده، ماه عسل با خانمش ميخوان بيان اينجا."
پشت دستم گز گز ميکرد...
