تبليغاتX
جورابای نشسته
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385

 

دخترکِ شيطانی بود. از دوستان خانوادگيمان بودند. پدرش با پدرم شريک بود و مادرانمان هم همديگر را خواهر صدا ميزدند. چهار پنج ماهی از من بزرگتر بود. يادم نيست من به او ياد دادم يا او به من، ولی يادم هست که يك تابستان که مادرش روز ها او را پيش ما ميفرستاد - مادرش کارمند بود و مادر من خانه دار - ظهر که مادر خاموشی ميزد که همه بعد از ناهار بخوابند، من و او بيدار ميمانديم و وقتی همه ميخوابيدند، دکتر بازی ميکرديم... يک بار او سرما ميخورد و ميامد پيش "آقای دکتر" تا خوب بشود و يک بار من آنژين ميشدم - از گفتن "آنژين" خوشم ميامد. من بلد بودم و او نه! - و ميرفتم که "خانوم دکتر" آمپولم بزند. فرقی هم نداشت. هر درد و مرضی بود، بايد با آمپول درمان ميشد. هرچند... عاقبت با قاشق داغی که مادرم پشت دستم گذاشت، تمام مريضی هامان درمان شدند. مادر او هم ديگر دخترک را روز ها خانه ما نفرستاد...

 

*

با زنم نشسته بوديم که مادرم تلفن کرد. حال زنم را پرسيد و وضع کاسبی من و آخرش سؤال کرد که سه روز تعطيلی هفتهء ديگر را خانه ايم يا نه، که گفتم خانه ايم و جايی نميرويم. گفت دخترک - که حالا ديگر برای خودش خانمی شده - با شوهرش ميخواهند ماه عسل بيايند شيراز و مادر دخترک پرسيده که آيا ما خانه ايم که بيايند خانهء ما يا نه. من هم گفتم خوشحال ميشويم و بيايند. پرسيدم شوهرش کيست و مادرم گفت آقای دکتريست که گويا به تازگی از خارج برگشته و تخصّص فلان دارد. قرار شد خودشان زنگ بزنند و قرار بگذارند. قطع که کردم زنم پرسيد "کی بود؟"، جواب دادم "هيشکی... از دوستام بود. دكتره. ازدواج کرده، ماه عسل با خانمش ميخوان بيان اينجا."

پشت دستم گز گز ميکرد...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43  توسط   | 

~ ~ ~
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385

با گامپاگن صحبت از هايکو های دوستان عزيزمان بود. گامپاگن چيزی گفت که از مدّتها پيش ذهن من را هم مشغول کرده بود. ابتدا قصد داشتيم در بخش نظرات وبلاگ دوستانمان بنويسيم، ولی طولانی شدن صحبت منصرفمان کرد. بد نديدم با اجازهء گامپاگن، برآيند صحبت هايمان را اينجا بياورم.

 

صحبت از هايکو که ميشود، آنچه در ذهن خوانندهء فارسی زبان ميايد، شعريست غالباً در سطوري کوتاه (نميدانم ميتوانم بر روی اين "سطر" ها نام "مصرع" بگذارم يا خير؟ به "سطر" بسنده ميکنم) که غالباً با استفاده از الفاظي ساده، تصاويری ميسازند که گاه به طرز حيرت انگيزی زيبا و عميقند!* اينجا برای ما سؤالی پيش آمده. سؤال اين است که آيا آنچه شاعران فارسی زبان با نام "هايکو" ميسرايند نيز واقعاً هايکوست؟ جواب ما منفيست. دليل آن هم اين است که آنچه ما با نام "هايکو" ميشناسيم، در اصل "ترجمهء" هايکو های ژاپنی است، نه "خود آن هايکو ها"! اين ترجمه ها در خوشبينانه ترين حالت تنها ميتوانند منتقل کنندهء مفاهيم باشند و نه منتقل کنندهء ساختار.

هايکو، (تا جايی که ما ميدانيم) صرف نظر از مفهوم، ساختار نيز دارد. تعداد هجا های هايکو مشخص است و چيدمان آنها نيز به همچنين. با ترجمهء هايکو، نوعی فرم به دست ميايد. سرودن شعری در همان فرم و نام "هايکو" نهادن بر آن همان قدر خنده دار است که فرضاً گوته با توجّه به ارادت و اشرافی که بر شعر حافظ داشت، اشعار حافظ را به آلمانی ترجمه کند و از روی آن ترجمه ها و به زبان آلمانی شعری بسرايد و روی آن شعر نام "غزل" بگذارد!

غزل، جدا از مفاهيمی که در آن مطرح ميشود، بايد از قوانين خاصّی در ساختار نيز پيروی کند. قافيه ها و اوزان چيز هايی هستند که با ترجمهء غزل به زبان بيگانه از ميان ميروند. و طبعاً شعری که به آن زبان - حتّی با رعايت کامل مفاهيم عرفانی و استعاره های کلامی غزل حافظ - سروده شود، نامش هرچه باشد "غزل" نخواهد بود.

 

از اين روست که از ديد ما، هايکو های شاعران فارسی زبان با وجود زيبايی بسيارشان، "هايکو" نيستند. نامی ديگر ميبايدشان. نامی که خود سرايندگان آنها بايد در فکرش باشند.

 

________________

* مسلّماً اين جمله، تعريف کلاسيک هايکو نيست. تنها شمايی کلّی است از آنچه با نام "هايکو" در زبان فارسی شناخته شده است.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:52  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه نهم خرداد 1385

 

سياست خارجی ايران در مورد رابطه با امريکا در دوران زمامداری سه رئيس جمهور اخير را ميتوان به سه شکل تصوير کرد:

 

دوران رفسنجانی

سياست خارجی ايران در اين دوره، حاج خانوم تپل مپلی است خواستنی و حاجی پسند، حمّام رفته و خوشبو و چشم به راه حاج آقا که از پيش هوو برگردد و دوران خوش ِ گذشته دوباره آغاز شود.

حاج خانوم تپل مپل مورد نظر برای رسيدن به دوران خوش فوق الذکر عملاً کار خاصّی نميکند. يا دنبال دعا نويس ميرود يا با حاج خانوم های تپل مپل (يا لاغر و لندوک) همسايه به ور ور کردن و گاهن صفحه گذاشتن پشت سر حاج آقای فوق الذّکر ميپردازد...

 

نتيجهء سياست مذکور: با وجود تمام جذّابيت های آشکار و پنهان حاج خانوم تپل مپل مذکور، حاج آقا حال و هول با هوو (یا هوو هاي) فوق الذّکر را به هر گونه رابطهء دوباره با حاج خانوم ترجيح ميدهد.

 

دوران خاتمی

دوران دخترکِ لوند و ظريف سيت و سماقی خوش سر و زبان و جوانک تازه شهد عشق چشيدهء خجالتی. دخترک نامه های عاشقانه به مخاطبی خيالی با کلمات زيبا و بزرگتر از ذهن و سنّش مينويسد و از پنجره به کوچه مياندازد و جوانک نامه ها را ميخواند و شبها عاشقانه زير پنجره گيتار ميزند. دخترک دل ميبرد و جوانک يواشكي رؤياهای بالای 18 سال ميبافد و همه چيز هم به خوبی پيش ميرود. ولی... ولی جوانک انقدر دست دست ميکند و به خواستگاری نميايد که ميبرندش به سربازی!

 

نتيجهء سياست مذکور: جوانکی که از سربازی برگشته کاملاً عوض شده. لات بی سر و پايی شده خشن و بی چاک دهن! دخترک هم مانده و حسرت که چرا بيشتر دل نبرده بود...

 

دوران احمدی نژاد

سياست خارجی ايران در اين دوره زنی آپارتی است که چادرش را به کمرش ميبندد و کنار کوچه مينشيند و با بقّال و چقّال و دوره گرد و پليس و شهردار و هر کس که گير بياورد دعوا ميکند. مردِ زندگی ِ اين‌يکی، جاهلی بی سر و پاست که هر شب مست و لايعقل از عرق فروشی قاراپت بيرون ميايد و استفراغ کنان و آواز خوانان توی اين جوب و آن جوب ميفتد و با گدا گشنه های کوچه و خيابان کتک کاری ميکند. هر وقت هم کمی هشيار ميشود واسطه هايش را ميفرستد که بلكه عاقبت با زن آپارتی مذکور آشتی کند. واکنش زنک جز نعره و عربده چيز ديگری نيست.

 

نتيجهء سياست مذکور: زنک کماکان فحش خوار مادر ميدهد و هوار ميکشد و مردک جاهل مذکور هم کماکان عربده ميکشد و استفراغ ميکند و گدا گشنه های کوچه را به کتک ميگيرد... جفت پوچ!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:51  توسط   | 

~ ~ ~