پريروز ...
تو خونهء مادر بزرگه ديگه فقط آقای پتی بل مونده بود و مخمل .
نيش نيش و خونواده محترم رفته بودن فرنگستون کسب معارف کنن .
از همون اوّلا معلوم نشد کدوم شير پاک خورده اي قصّهء عشق سيندرلا و باکسل رو انداخت سر زبونا و مادربزرگه هم ديگه ول نکرد .
عکسای سيندرلا (که ايندفعه استثنائاً شمارهء کفشش 44 بود و خب بالطّبع ديگه کفش بلوری تو پاش نميرفت) مستقيما DHL ميشد لاي دفتر مشق باکسل .
باکسل هم که ديگه... آره و اينا .
باکسل از همون موقع ها ياد گرفت زنگای تفريح هر وقت خواست سيب سرخی رو که مامانش تو کيفش گذاشته بود بخوره ، تنهايی بره گوشهء حياط مدرسه ، تکيه بده به سينهء ديوار ، زل بزنه به سرخی سيب و گاااااااااااز بگيره اون لامصبۥ .
ديروز ...
از وقتی نيش نيش و دار و دستَش از فرنگستون بر گشتن ، ديگه نمی شه اين آقای دکتر رو از برق بيرون کشيد . گيريم يه مرد پيدا شد ، جرات کرد ، سينه اش رو سپر بلا کرد و ضد حالی به آقای دکتر زد ، حالا خود دکتر که برق اضطراری داره هيچ ، جواب نق زدنای مادر بزرگه رو - که تحمّل نداره بالای چشم آقای دکترش ابرو باشه - کی می خواد بده .
ما که خودمون نديديم ؛ اما ميگن آدم بلاد بی دين و ايمون فرنگۥ که مي بينه ته دلش قرص ميشه که خدايی اون بالاها نشسته ، که روز حساب کتابی هست ، که بعد از صد و بيست سال قراره جلسهء پرسش و پاسخی با حضور نکير و منکر برگزار شه ، پس حتماً "پيشگيری بهتر از درمان است " .
نتيجهء همهء اين حرفا شد هرم قانون اساسی نيش نيش که هيچ تبصره اي واسه هيجده سال به بالا نداشت (کاری هم نداريم که اگه هم داشت ، همه تو صورتش می گفتن بابا دمت گرم ، تو ديگه کی هستی ، ولی پشت سرش...)
حالا باکسل مونده بود و يه مشت پسر هم سن و سال که توی هر مهمونی يا دور هم جمع شدنی ، بعد از اينکه از معدّل و نمره انضباط و کوفت و زهر مار همديگه سر در آوردن ، از درد بيکاری نون بيار کباب ببر بازی ميکردن . اون طرف هم سيندرلا و بقيه دخترا حتماً !!!! راجع به دستور پخت آلو اسفناج و گلدوزی و چيچيک بافی و اينا حرف ميزدن ديگه .
تو اين گير و دار بود که دم به دم حرم (به ضم ح ، سکون ر و میم ) عشق سيندرلا ، خاکستر نقره فام باکسل رو به رقص در می آورد .
امروز...
آقاي پتی بل بالاخره تصميم گرفته به زندگيش سر و سامونی بده .
فک و فاميل و دوست و آشنا ، دست به دست هم دادن و آقای پتی بل رو از هفت خانِ مرد افکن خاطر خواهی ، سالم و سر حال رد کردن و نشوندن سر سفرهء عقد .
امشب هم به مدد مي و مطرب ، عروس کشونه به سلامتی .
ولی تو اطاق آقايون ، اون گوشه موشه ها ، باکسل با صورت سرخی نشسته که اتفاقا ايندفعه - بر عکس هميشه - از خجالت سرخ نيست ، آتيش لبای سيندرلا به اين روز در آوردتش .
فردا ...
يه حاجی بود ، يه گربه داشت . گربشو خيلی دوست ميداشت . رفت بازار ، گوشت خريد ، داد گربه ، گربه خورد ، هزارماشالّا روز به روز تپل مپل تر و سرخ و سفيد تر شد .
گربه هم که تموم زندگيش شده حاجی . بتّرکه چشم حسود ايشالّا .
" عجب فرشته ايه اين حاجی ، خدا برکت بده به جونش .
ماشالا .
آدم زير سايش پر و بال ميگيره .
به خدا همين چيزاست که تو زندگی برا آدم ميمونه آبجی ... "
باکسل هم مثل هميشه ، بی خاطره - پر آرزو ، شب و روزشو دوخته به هم ، از پايين کوه سنگ ميگيره به کمرش می بره اون بالا ، ولش ميکنه رو زمين تا بلکه با خورده ريزش ، اين قلعهء وامونده رو زودتر تحويل شاهش - که ديگه زيادم فرقی نمی کرد دو پا باشه يا چار پا - بده .
قصهء ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد .
- خان