تبليغاتX
جورابای نشسته
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

گشتن تو کوچه خیابون رو دوست دارم ٬ چون راه رفتن رو دوست دارم .

نه اينکه به راه رفتن عادت کرده باشم ٬ هر وقت راه ميرم واقعا حال ميکنم .

جاش زياد مهم نيست ٬ نفس عمل مهمه .

 

جديداً علاقه عجيبی به رنگ قرمز پيدا کردم ٬ ترکيبش با سفيد ٬ رو ديوارای اطاقم تصور جالبيه .

 

غول چراغ جادو رو دوست دارم ٬ چون مثل خودم بچه زمون اون خدا بيامرزه .

 

پوست ليمو ترش رو دوست دارم ٬ هيچ دليل خاصی هم نداره .

 

مورچه بالدار رو دوست دارم ٬ چون وقتی بالهاشو ميکنم خود بيچارست .

 

گربه رو دوست دارم ٬ چون وقتی از گردن به دار آويزونه ٬ قشنگ ناله ميکنه .

 

دريل رو دوست دارم ٬ چون ميتونم باهاش دو طرف کله اون مردک رو سوراخ کنم ٬ که وقتی دارم مغزشو تو سطل آشغال خالی ميکنم زياد به زحمت نيفتم .

حتی اگه شانس بيارم ٬ قبل از اينکه اجل راحتش کنه ٬ ميتونم مغزشو نشون خودشم بدم که ببينه چه دسته گليه ٬ بعد بميره .

 

عمو جيرجيرک رو دوست دارم ٬ چون فدای مرام و معرفتش شد . روحش شاد .

 

مورچه جهانگرد رو دوست دارم ٬ خيلی بيشتر از اونچه که فکر ميکنم ٬ چون دمادم قدمهای نازکش رو روی پوستم ٬ لا بلای موهام ٬ روی گونه هام ٬ آرزو ميکنم ٬ حس ميکنم ٬ميپرستم .

 

پنير هم خيلی دوست دارم ٬ يه جورايی مثل گوجه فرنگی .

 

 

- خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:14  توسط خان  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و چهارم تیر 1385

صورت سيبيلو - سيگار بهمن- کوچه خاکی- لوبيا پلو با سالاد شيرازی-  آقای حيدری- دندون مصنوعی .

 

صورت بی سيبيل - سيگار united – بيزينس – موتور خونه - چک - مامور - مامور - مامور - ...  .

 

صورت سيبيلو - البته که علم بهتر است از ثروت .

 

                                        من چند سالمه ؟

 

  

- خان

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط خان  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و چهارم تیر 1385

مردک اصلاً توجيه نيست!

تو رو خدا يکی گوشيو دست اين بابا بده! روشنش کنه که ميون آسمون ابری- آفتابی گفتن "عجب رنگين کمون قشنگی" اصلاً هنر نيس! اگه زل زدی تو چشمای خورشيد و رعد و برق از وسط نصفت کرد، اون موقع شرطه. وگر نه صبح های بهاری شمردن فرشته های خدا زياد کاری نداره.

يکی دست اين بيچاره رو بگيره، نشونش بده که دو دو تا ميتونه پنجشنبه نباشه...

 

- خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:43  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه هفدهم تیر 1385

پسر کوچولو گفت :"من گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد ."

پيرمرد  کوچولو گفت :"من هم همينطور ".

پسر کوچولو آهسته گفت :"من شلوارم را خيس ميکنم !".

پيرمرد کوچولو خنديد و گفت :"من هم همينطور".

پسر کوچولو گفت :" من بيشتر وقت ها گريه ميکنم ".

پيرمرد کوچولو گفت :"من هم همينطور ".

پسر کوچولو گفت :"از همه بدتر ، انگار آدم بزرگ ها به فکر من نيستند ".

آنگاه پسر کوچولو ، گرمای دست چين خورده اي را احساس کرد .

پيرمرد کوچولو گفت :" می فهمم ، می فهمم چه ميگويی " .

 

 

                                                                                           عمو شلبی

 

 

                     - خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:6  توسط خان  | 

~ ~ ~
سه شنبه سیزدهم تیر 1385

پريروز ...

تو خونهء مادر بزرگه ديگه فقط آقای پتی بل مونده بود و مخمل .

نيش نيش و خونواده محترم رفته بودن فرنگستون کسب معارف کنن .

از همون اوّلا معلوم نشد کدوم شير پاک خورده اي قصّهء عشق سيندرلا و باکسل رو انداخت سر زبونا و مادربزرگه هم ديگه ول نکرد .

عکسای سيندرلا (که ايندفعه استثنائاً شمارهء کفشش 44 بود و خب بالطّبع ديگه کفش بلوری تو پاش نميرفت) مستقيما DHL ميشد لاي دفتر مشق باکسل .

باکسل هم که ديگه... آره و اينا .

باکسل از همون موقع ها ياد گرفت زنگای تفريح هر وقت خواست سيب سرخی رو که مامانش تو کيفش گذاشته بود بخوره ، تنهايی بره گوشهء حياط مدرسه ، تکيه بده به سينهء ديوار ، زل بزنه به سرخی سيب و گاااااااااااز بگيره اون لامصبۥ .

 

 

ديروز ...

از وقتی نيش نيش و دار و دستَش از فرنگستون بر گشتن ، ديگه نمی شه اين آقای دکتر رو از برق بيرون کشيد . گيريم يه مرد پيدا شد ، جرات کرد ، سينه اش رو سپر بلا کرد و ضد حالی به آقای دکتر زد ، حالا خود دکتر که برق اضطراری داره هيچ ، جواب نق زدنای مادر بزرگه رو - که تحمّل نداره بالای چشم آقای دکترش ابرو باشه -  کی می خواد بده .

ما که خودمون نديديم ؛ اما ميگن آدم بلاد بی دين و ايمون فرنگۥ که مي بينه ته دلش قرص ميشه که خدايی اون بالاها نشسته ، که روز حساب کتابی هست ، که بعد از صد و بيست سال قراره جلسهء پرسش و پاسخی با حضور نکير و منکر برگزار  شه ، پس حتماً  "پيشگيری بهتر از درمان است " .

 نتيجهء همهء اين حرفا شد هرم قانون اساسی نيش نيش که هيچ تبصره اي واسه هيجده سال به بالا نداشت (کاری هم نداريم که اگه هم داشت ، همه تو صورتش می گفتن بابا دمت گرم ، تو ديگه کی هستی ، ولی پشت سرش...)

حالا باکسل مونده بود و يه مشت پسر هم سن و سال که توی هر مهمونی يا دور هم جمع شدنی ، بعد از اينکه از معدّل و نمره انضباط و کوفت و زهر مار همديگه سر در آوردن ، از درد بيکاری نون بيار کباب ببر بازی ميکردن . اون طرف هم سيندرلا و بقيه دخترا حتماً !!!! راجع به دستور پخت آلو اسفناج و گلدوزی و چيچيک بافی و اينا حرف ميزدن ديگه .

تو اين گير و دار بود که دم به دم حرم (به ضم ح ، سکون ر و میم ) عشق سيندرلا ، خاکستر نقره فام باکسل رو به رقص در می آورد .

 

 

امروز...

آقاي پتی بل بالاخره تصميم گرفته به زندگيش سر و سامونی بده .

 فک و فاميل و دوست و آشنا ، دست به دست هم دادن و آقای پتی بل رو از هفت خانِ مرد افکن خاطر خواهی ، سالم و سر حال رد کردن و نشوندن سر سفرهء عقد .

امشب هم به مدد مي و مطرب ، عروس کشونه به سلامتی .

 ولی تو اطاق آقايون ، اون گوشه موشه ها ، باکسل با صورت سرخی نشسته که اتفاقا ايندفعه - بر عکس هميشه - از خجالت سرخ نيست ، آتيش لبای سيندرلا به اين روز در آوردتش .

 

 

فردا ...

يه حاجی بود ، يه گربه داشت . گربشو خيلی دوست ميداشت . رفت بازار ، گوشت خريد ، داد گربه ، گربه خورد ، هزارماشالّا روز به روز تپل مپل تر و سرخ و سفيد تر شد .

گربه هم که تموم زندگيش شده حاجی . بتّرکه چشم حسود  ايشالّا  .

" عجب فرشته ايه اين حاجی ، خدا برکت بده به جونش .

ماشالا .

آدم زير سايش پر و بال ميگيره .

به خدا همين چيزاست که تو زندگی برا آدم ميمونه آبجی ... "

باکسل هم مثل هميشه ، بی خاطره - پر آرزو ، شب و روزشو دوخته به هم ، از پايين کوه سنگ ميگيره به کمرش می بره اون بالا ، ولش ميکنه رو زمين تا بلکه با خورده ريزش ، اين قلعهء وامونده رو زودتر تحويل شاهش - که ديگه زيادم فرقی نمی کرد دو پا باشه يا چار پا - بده .

قصهء ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد .

 

 

 

- خان

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:57  توسط خان  | 

~ ~ ~
دوشنبه پنجم تیر 1385
سلام

خان هستم يک مسافر

 

- خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:2  توسط خان  | 

~ ~ ~
شنبه سوم تیر 1385

 

 

برای مدّتی (شايد چند ماه) نخواهم بود. از اين پس خان (مدّ ضلّه العالی)، حدّاقل تا زمانی که من نيستم، اينجا از هر آنچه بخواهد خواهد نوشت. اميدوارم پس از آمدنم نيز بماند و بنويسد که هر گاه جسته و گريخته چيزی از او خوانده ام، دوست داشته ام. معرّفی خان را هم به عهدهء خودش ميگذارم. هر گونه بخواهد خود را خواهد شناساند.

دلتان گرم و سرتان خوش.

 

تا بعد، خداحافظ.

- لافکاديو

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:24  توسط   | 

~ ~ ~