در کتابخانهء کوچک شوهر خاله ام هر کتابی را ممکن بود بيابی. از قصّه ترسناک های "معاد" دستغيب گرفته تا "نان و شراب" و "پابرهنه ها"... هنوز سنّی نداشتم. شايد اوّل يا دوّم راهنمايی. "نامه به کودکی که زاده نشد" را اوّلين بار محض کنجکاویِ نامش به دست گرفتم. مادرم گفت "اينو فعلاً نخون... واسه ات مناسب نيست!". طبعاً من آن شب تا سحر بيدار ماندم تا خواندنش را به آخر برسانم. نام اوريانا فالاچی از آن شب در ذهن من حک شد.
بعد ها "اگر خورشيد بميرد"اش را خواندم و بعد تر ها به لطف دسته دوّم فروشی های انقلاب، "زندگی، جنگ و ديگر هيچ" را و آخر از همه هم "يک مرد" و آن ميان هم بقيهء آنچه از او در ايران به چاپ رسيده است.
فالاچی را به عنوان روزنامه نگار و گزارشگری جسور ميشناسند. اين عنوان را برايش دوست ندارم. گزارش های فالاچی (مثلاً از جنگ ويتنام يا از سفر بشر به ماه) خيلی فراتر از گزارش هايی صرفاً "جسورانه" هستند و گفتگو هايش (چه با شاه، چه با لخ والسا، چه با خمينی) بسيار مزخرف تر از آن که حتّی رغبت کنم در آنها را در زمره آثار نويسنده اي که دوستش دارم قرار دهم!
فالاچی ِ نويسنده، نويسنده ايست که با نگاهي خاص خودش مينويسد. احساساتی است و اين احساساتی بودن در کنار قوی بودنش ترکيب عجيبی است. خيلی جاها به هيچ عنوان بی طرف نيست و لطف نوشته هايش هم دقيقاً به همين است. او بين "نويسنده" بودن و "ضبط صوت" بودن، اوّلی را برميگزيند. در گزارش هايش واقعاً گاهی يکّه ميخوری. سر تا ته "اگر خورشيد بميرد" را ميخوانی و تعجّب ميکنی وقتی ميبينی شور و هيجان پرتاب موشک سرنشين دار به فضا و دلهرهء آن را اصلاً ناديده گرفته! ولی در عوض با ری برادبری کلّه شق صحبت کرده يا از فلان فضانورد قول گرفته که خاک ماه را برايش بياورد (کاری که آخر هم فضانورد عزيز انجام نداد!). "نامه به کودکی که زاده نشد" را ميخوانی و با اينکه ميدانی اين کودک هرگز قرار نيست زاده شود، انقدر نثر فالاچی گيراست که تا آخر دنبالش ميکنی. و وقتی "يک مرد" را ميخوانی، حتّی اگر بعد ها هزار جور تکذيبش کنند، از خواندن زندگی آن آزاديخواه يونانی، عجيب لذّت ميبری.
ولي فالاچی ِ مصاحبه گر (حدّاقل از ديد من) چيز هجويست. صرفاً يک بچّه زبل ِ تند و تيز است که بسته به سفارش صاحب کار (در اينجا صاحب روزنامه) گفتگو ميکند، گفتگو را پيش ميبرد، اگر طرف مقابل قرار باشد که آدم خوبهء داستان باشد، چنان او را زيبا نشان ميدهد که نميتوانی دوستش نداشته باشي و اگر طرف مقابل قرار است آدم بدهء داستان باشد، چنان به لجنش ميکشد که بيا و تماشا کن! خصوصاً اين حالتش در گفتگو با شاه عقب ماندهء ايران (ممرضا خلهء خودمان) بدجور توی ذوقت ميزند. هنگامی که مردک از ملاقات حضوری اش با امام زمان حرف ميزند و فالاچی آخر کار مجبور است برای ماستمالي دري وري هاي اين ابله هم که شده، گرم بودن و صميمی بودن شاه را آن آخر بتپاند... صرفاً چون شاه ايران و دوست عزيز امريکاست و نبايد به روی کسی آورد که چه لعبتی است!
به هر حال، فالاچی برای من دوست داشتنی بود. انقدر دوست داشتنی که آنچه را از او دوست داشتم به خاطر بسپارم و آنچه دوست نداشتم به عمد ناديده بگيرم. و حال که خبر درگذشتش را ميخوانم، آرزو ميکنم اگر روزی روزگاري بچّه اي داشته باشم، او هم حوصله کند که آنچه را از او منع ميکنند، بخواند.
- Lafcadio
