تبليغاتX
جورابای نشسته
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

 

 

در کتابخانهء کوچک شوهر خاله ام هر کتابی را ممکن بود بيابی. از قصّه ترسناک های "معاد" دستغيب گرفته تا "نان و شراب" و "پابرهنه ها"... هنوز سنّی نداشتم. شايد اوّل يا دوّم راهنمايی. "نامه به کودکی که زاده نشد" را اوّلين بار محض کنجکاویِ نامش به دست گرفتم. مادرم گفت "اينو فعلاً نخون... واسه ات مناسب نيست!". طبعاً من آن شب تا سحر بيدار ماندم تا خواندنش را به آخر برسانم. نام اوريانا فالاچی از آن شب در ذهن من حک شد.

بعد ها "اگر خورشيد بميرد"اش را خواندم و بعد تر ها به لطف دسته دوّم فروشی های انقلاب، "زندگی، جنگ و ديگر هيچ" را و آخر از همه هم "يک مرد" و آن ميان هم بقيهء آنچه از او در ايران به چاپ رسيده است.

 

 فالاچی را به عنوان  روزنامه نگار و گزارشگری جسور ميشناسند. اين عنوان را برايش دوست ندارم. گزارش های فالاچی (مثلاً از جنگ ويتنام يا از سفر بشر به ماه) خيلی فراتر از گزارش هايی صرفاً "جسورانه" هستند و گفتگو هايش (چه با شاه، چه با لخ والسا، چه با خمينی) بسيار مزخرف تر از آن که حتّی رغبت کنم در آنها را در زمره آثار نويسنده اي که دوستش دارم قرار دهم!

 

فالاچی ِ نويسنده، نويسنده ايست که با نگاهي خاص خودش مينويسد. احساساتی است و اين احساساتی بودن در کنار قوی بودنش ترکيب عجيبی است. خيلی جاها به هيچ عنوان بی طرف نيست و لطف نوشته هايش هم دقيقاً به همين است. او بين "نويسنده" بودن و "ضبط صوت" بودن، اوّلی را برميگزيند. در گزارش هايش واقعاً گاهی يکّه ميخوری. سر تا ته "اگر خورشيد بميرد" را ميخوانی و تعجّب ميکنی وقتی ميبينی شور و هيجان پرتاب موشک سرنشين دار به فضا و دلهرهء آن را اصلاً ناديده گرفته! ولی در عوض با ری برادبری کلّه شق صحبت کرده يا از فلان فضانورد قول گرفته که خاک ماه را برايش بياورد (کاری که آخر هم فضانورد عزيز انجام نداد!). "نامه به کودکی که زاده نشد" را ميخوانی و با اينکه ميدانی اين کودک هرگز قرار نيست زاده شود، انقدر نثر فالاچی گيراست که تا آخر دنبالش ميکنی. و وقتی "يک مرد" را ميخوانی، حتّی اگر بعد ها هزار جور تکذيبش کنند، از خواندن زندگی آن آزاديخواه يونانی، عجيب لذّت ميبری.

 

ولي فالاچی ِ مصاحبه گر  (حدّاقل از ديد من)  چيز هجويست. صرفاً يک بچّه زبل ِ تند و تيز است که بسته به سفارش صاحب کار (در اينجا صاحب روزنامه) گفتگو ميکند، گفتگو را پيش ميبرد، اگر طرف مقابل قرار باشد که آدم خوبهء داستان باشد، چنان او را زيبا نشان ميدهد که نميتوانی دوستش نداشته باشي و اگر طرف مقابل قرار است آدم بدهء داستان باشد، چنان به لجنش ميکشد که بيا و تماشا کن! خصوصاً اين حالتش در گفتگو با شاه عقب ماندهء ايران (ممرضا خلهء خودمان) بدجور توی ذوقت ميزند. هنگامی که مردک از ملاقات حضوری اش با امام زمان حرف ميزند و فالاچی آخر کار مجبور است برای ماستمالي دري وري هاي اين ابله هم که شده، گرم بودن و صميمی بودن شاه را آن آخر بتپاند... صرفاً چون شاه ايران و دوست عزيز امريکاست و نبايد به روی کسی آورد که چه لعبتی است!

 

به هر حال، فالاچی برای من دوست داشتنی بود. انقدر دوست داشتنی که آنچه را از او دوست داشتم به خاطر بسپارم و آنچه دوست نداشتم به عمد ناديده بگيرم. و حال که خبر درگذشتش را ميخوانم، آرزو ميکنم اگر روزی روزگاري بچّه اي داشته باشم، او هم حوصله کند که آنچه را از او منع ميکنند، بخواند.

 

 

        -   Lafcadio

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:20  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385

 

ميدونی... فرقی نداره کجا نباشی. جای خاليتو با هيچ کلمهء مناسبی نميشه پر کرد.

 

         -   Lafcadio

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:22  توسط   | 

~ ~ ~
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385

شاید اگه پرسیده بودی میتونستم فرق ماهی سفید و کاخ سفید رو برات بگم .

قاصد خوش خبری رو همین روزا راهی میکنم که بیاد ولی دیگه بسه .

یواش یواش دارم کم میارم آدم!

تمومش کن .

 

 

-خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط خان  | 

~ ~ ~
چهارشنبه هشتم شهریور 1385

 

 

همه چيز از همان مهمانی فارغ التّحصيلی احمقانه شروع شد. يعنی راستش دقيق هم مطمئن نيستم! همه اش يک حس بود. از آن حس هاي کوچک که وقتی بهشان فکر نکنی، آزارت نميدهند؛ تنها بدیشان اين است که به خود مي‌آيی و ميبينی ساعت هاست که داری با خودت کلنجار ميروی که از ذهنت بيرونشان کنی و باز گويي از جايي، گوشه اي، از سوراخی ناديدنی هجوم مي‌آورند...

 

*

با نامزدم رفته بوديم مهمانی. در كل مهمانی احمقانه اي بود. يعنی الان که نگاه ميکنم ميبينم واقعاً احمقانه بود! عملاً همه رفته بوديم برای نمايش. برای ديدن نمايش و بازی کردن نمايشی ديگر. اين يکی شرکتی را که درش استخدام شده بود نمايش ميداد، آن يکی ساختمانی را که با سرمايه پدر زنش ميخواست بسازد. اين يکی شوهر نرّه خرش را نمايش ميداد، آن يکی ماشين نويی که پدرش به نميدانم فلان قيمت برايش خريده بود... برادر ِيکی از هم دانشکده اي های سابقم بعد از نود و بوقی برای خودش شده بود "آقای دکتر" و برايش مهمانی گرفته بودند. بندهء خدا از همه هم بيشتر سگ محل شد! آخر کسی کاريش نداشت! تا بعد از شام با ما ماند، بعد هم تشکّری کرد و خداحافظی اي و نفهميديم کجا رفت. اهمّيتی هم نداديم. کلّه ها گرم بود و چانه ها گرم تر.

يکی از بچه ها - که الان ديگر بچّه نيست و برای خودش دم و دستگاهی به هم زده – برادرزاده اش را هم با خودش آورده بود. برادرزاده اي که ميگويم، کوچک نبود. بيست و اندی سن داشت. قبلاً نديده بوديمش. مشروب را گذاشته بودند روی اُپن آشپزخانه که هر کس خواست برای خودش بريزد. چيزکی برای خودم ريخته بودم و داشتم دنبال مزّه اش ميگشتم که ديدم نامزدم با او صحبت ميکند. زياد نگاهشان نکردم. نميخواستم نامزدم معذّب بشود. فقط چند ثانيهء کوتاه نگاهم بهشان بود، ولی نامزدم نگاهم را ديد. به‌اش چشمکی زدم و به سمت دو تا از بچه ها رفتم.

 

چند نفری از مهمانها مانده بودند که ما خداحافظی کرديم و بيرون آمديم. توی ماشين گرم بود. شيشه ها را پايين کشيديم. از پارکينگ که بيرون آمديم نامزدم خودش شروع کرد.

 

- بابک ناراحتی؟

- ناراحت؟! از چی؟!

- که با اين پسره حرف ميزدم.

- نه! مگه ناراحتی داره؟

- خوب نه... گفتم نکنه دلخور شده باشی.

- آخه چرا دلخور؟!

- چه ميدونم. همينجوری. حالا دلخوری؟

- نه! اصلاً!

- اصلاً؟

- هوم...

 

چيزی نگفتم. واقعاً دلخور نبودم! اصلاً نميدانم. شايد هم بودم! شايد بهتر ميبود قبل از آنکه با هم حرف بزنند، جوانک صبر ميکرد که من هم باشم. ولی واقعاً دلخور نبودم! يعنی خوب حقيقتاً چيزی که مايهء دلخوری باشد وجود نداشت. سر تا تهش يک مکالمهء چند جمله اي بود که حتّی برايم مهم نبود در بارهء چه بوده.

 

- پسره رو ميشناسيش بابک؟

- نه... فقط ميدونم برادرزادهء احسان همّتيه.

- اينو خودمم ميدونم. ميگفت دانشجوه. دانشجوی شيلات.

- خوب پس ديگه چيو ميخوای بدونی؟ من همينشم نميدونستم.

 

زير چشمی نگاهم کرد. شيشهء طرف خودش را بالا کشيد.

 

- سال اوّل ليسانس که بودم، تو دانشکده يه پسره بود كه هيشکی دوسش نداشت. از اينا بود که کتاب زياد ميخونن و همش تو خودشونن. دوست و رفيق نداشت هيچّي. با دو تا ديگه از پسرا خونه اجاره کرده بودن.

- خوب؟

- ببين اينی که ميگم مسخره اس. نخندي ها! خوب؟

- چيه؟ رو طرف غيرت داری؟

به مسخره گفتم. كمي مست بودم. مسخره بازيم گل کرده بود.

- بابک تو رو خدا خر نشو! نه!

- خوب. باشه. بگو.

- آره. اين پسره اصلاً هيشکی دوسش نداشت. يه روز همينجوری بی مقدّمه يهو اومد بهم گفت "خانوم ثابتی؟ به نظرت من ميتونم پرنده بشم؟!" فکر کردم داره لودگی ميکنه، ازشم خوشم نميومد، بهش گفتم "نه! نميتونی. زيادی لاغری!" اصلاً نميدونم چرا اينو گفتم ها! الان که فکر ميکنم ميبينم حرفم خيلی بی ربط بود! ولی قشنگ يادمه همينو گفتم. اونم هيچی نگفت. فقط خنديد و گفت "امّا من يه روز از اون بالا بهت سلام ميکنم!"

 

ساکت شد. زير چشمی به من نگاه ميکرد که ببيند چه شکلی شده ام. حرف جدّی كه ميزد هميشه نگاهم ميکرد كه ببيند جدّيش گرفته ام يا نه. پرسيدم:

- همين؟

- نه.

- خوب؟ بعد؟

- هيچی. دو هفته بعد خودشو دار زد.

 

نگاهش کردم. جدّی جدّی بود! نميدانستم چه بگويم.

- حالا امشب اين پسره، همين برادرزادهء احسان همّتی، خيلی شبيه اون پسره بود! تا رفتيم تو مهمونی، من احساس کردم اون پسره - همون که خودشو کشت ها! - داره انگار از اون بالا ها نيگام ميکنه! يهو که اينو ديدم فهميدم چرا اين حس بهم دست داده. اصلاً متوجّه نبودم که بهش خيره شدم! يه دفعه که اومد طرفم شروع کرد به حرف زدن، مجبور شدم باهاش...

 

*

بقيهء حرف هايش را نشنيدم. يعنی ميشنيدم، ولی انگار صدايش به مغزم نميرسيد. کلماتش به سوی من ميامدند و از لای شيشهء نيمه باز، بيرون ميرفتند...

آن شب، وقتی ماشين را دم در خانه شان نگه ميداشتم که پياده شود، نتوانستم ببوسمش. از آن روز سه ماه گذشت تا عاقبت نامزديمان را به هم زديم. يعنی من به هم زدم. او هيچوقت واقعاً دليلش را نفهميد، من هم هيچوقت نگفتم. حقيقتاً ديگر نميتوانستم تحمّل کنم! هر جا دستش را ميگرفتم، هر جا ميخواستم ببوسمش، هر جا ميرفتيم و کسی نبود، حس ميکردم کسی، از جايی که نميدانم کجاست، دارد به ما نگاه ميکند! ديگر تحمّلش از توانم خارج بود. از تصوّر اينکه در رختخواب باشيم و احساس کنم يک جفت چشم بهم خيره شده اند، ديوانه ميشدم!

حسّ کوچکی بود. از آن حس ها که اگر بهشان فکر نکنی، آزارت نميدهند. ولی يکدفعه به خود ميايی و ميبينی ساعت هاست که داری با خودت کلنجار ميروی که از ذهنت بيرونشان کنی و باز يك حس، حسّي کوچک، از جايی، گوشه اي، از سوراخی ناديدنی هجوم مياورد...

 

 

 

-  Lafcadio

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:44  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه سوم شهریور 1385

اينجا هم اتاقی است به اندازه خوشبختی خانه اي . به قدر صدای پدر و پچ پچ های ميانجی گرانه مادر ، به اندازه اي که صدای قل قل سماور در آن ميپيچد و شبها بتوان از راديو داستان شب را در آن شنيد و روز ها که مادر کرسی را بالا ميزند و اتاق را هوا ميدهد چنان سرد شود که صدای فين فين مادر را بتوان شنيد . و از پنجره هايش فصل را بتوان ديد و بتوان خرمالو را در دست گرفت و نترسيد وقتی باد رخت ها را روی بند به حرکت می آورد

 

 

 

                                                                                   ادامه دارد ...

 

-خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:18  توسط خان  | 

~ ~ ~