تبليغاتX
جورابای نشسته
پنجشنبه هجدهم آبان 1385

  

 

- "خدا وکيلی از اوّلش من پايه نبودم. نه که موضوع پول باشه ها! نه! واسش گذاشته بودم کنار. همين اصلاً پايه نبودم فقط. شاپور گف آقا اگه ميترسی اصلاً نيا! رضا نه. گف بيا ترست ميريزه. دخترن ديگه! فک کن زنته! گفتم بابا به امام نميترسم! بريم ديگه! رفتيم. اصلاً خونهه يه فرمی بود. نافرم بود. کوچهه عين کوچه خودمون. تازه دلباز ترم بود شايد. شايدم نه. حالا تهشم باز بود. مال ما بن بسته آخه. نفهميدم چی شد از دهنم پريد که خوبه ته کوچه بازه، در رو داره. شاپور همچين زد زير خنده كه يارو سوپريه اومد بيرون ديد زد که چی شده. بد کفری شدم از خودم. ولی رضا نخنديد ها. چش غرّه رف به شاپور، شاپورم نديد. انقد خنديد که خندش تموم شد مادرجنده! حالا رسيديم دم در خونه، موبايل رضا آنتن نميده. هی زور زد شماره بگيره، نشد. گوشيش دزديه بدبخت معلوم نيس چيکارش کردن، جن دعاشو بر ميداره يهو ديگه هيچی آنتن نميده. آخرش شاپور زنگ زد. اوّل هيشکی جواب نداد. انقد زد که آخرش يه زنه جواب داد. شاپور گف خاله ماييم! زنه اف افو زد درو وا کرد رفتيم تو. حياط خونهه باغچه داشت. من نديدم. يعنی اول كه رفتيم تو دُرُس نديدم چيا تو باغچه بود. سبز نبود باغچش. يه درخت خرمالو داشت يه کلاغ نشسته بود روش. اوّل که رفتيم ننشسته بود. من که وايساده بودم رضا بياد بيرون، ديدم يکی نشسته. به خرمالوها توک نميزد. همين فقط نشسته بود واسه خودش. حالا هيچی اصلاً ولش کن. تو که رفتيم يارو خالهه شاکی بود که چرا زنگ زدين و هرکی بخواد اينجا زنگ بزنه سر هفته اينجا تابلو ميشه و چقد مايه داده به کلونتری و اگه بسيج بفهمه دهن همشون سرويسه باس دخترا برن پايگاه مقاومت محلّو آباد کنن که شاپور گف موبايل آنتن نميداد، زنه ديگه هيچی نگف. رضا به شاپور گف اوّل تو ميری يا من؟ شاپور بفرما زد، رضا رفت تو اتاقه که رو درش پوستر يه دختر کوچيک داشت که يه برّه بغلش بود. رنگشم رفته بود. زنه که شاپور بهش ميگف خاله، رفت سه تا چايی آورد. خالش نبود. بهش ميگف خاله. خدا وكيلي آدم غيرتش برنميداره بده دخترخالشو رفيقش ترتيب بده! حالا هر چی... خالش نبود. چاييو گذاش رو ميز کوچيکه، شاپور يکی ورداشت. خالهه پنجاهو شيرين داشت. از تو اتاق صدا خنده ميومد. خالهه گف چايی نميخوری؟ گفتم نه مرسی. فک کنم فهميد دفعه اوّلمه. خنديدش هيچی نگف. خوشم نيومد از خندش. دستم ميلرزيد. اگه استکانو ورميداشتم تابلوی تابلو بود. حال نميکردم جلو شاپور. اتاق بو گه ميداد. انگار که هی سيگار بکشی ته سيگارو دور نندازی. اون بو. گفتم من ميرم تو حياط. شاپور با خالهه حرف ميزدن. رفتم تو حياط که ديدم کلاغه نشسته رو شاخه کنار خرمالوهه توک هم نميزنه. داشتم فک ميکردم چه گهی خوردم اومدم کاش بشه دودره کنم برم. اصلاً از اوّلشم پايه نبودم. ضد حال بود همه چيش. ته دلم آشوب بود. ظهری هيچی نخورده بودم. هم گشنم بود، هم ضد حال بود همه چی. رضا اومد صدام کرد. شاپور نميدونم کی رفته بود تو کارشم تموم شده بود. رفتم تو خونه ديدم نشسّه رو صندلی قيافش شاکيه. احمد هميشه بش ميگه شبا انقد با خودت ور نرو. اين گوش نميده. بدبخت پنج تومن داده بود تو نرفته کارش تموم شده بود. رضا ولی لامصّب نيم ساعت مونده بود تو. اتاقه بو ميداد ها! بو! حالا من فکری بودم چقد ميمونم؟ رضا گفته بود بار اوّل همه زود کارشون تموم ميشه. خداييش زور داشت پنج تومن بدی قد شاپور بمونی! آب دهنم پايين نميرفت انقد که گلوم خشک بود! خالهه يه چيز زير گوش رضا گف، رضا يه طور نيگاش کرد که يعنی آره. بقيشو نديدم. رفته بودم تو اتاق درم بسته بودم. دختره نشسته بود لب تخت. موهاش بد ريخته بود به هم ها! نيگام کرد گف تو آخريشی؟ گفتم آره. يه طوری نيگام کرد از بالا تا پايين. دختر اينجوری نديده بودم! انگار من دخترم اون قراره بياد منو ترتيب بده! سقّم خشک خشک بود. وايساده بودم وسط اتاق عينهو گاو. هيچّي بلد نبودم. گاو گاو! هرچی هم رضا گفته بود يادم رفته بود. دختره هيچی دُرُس تنش نبود. موهاش ريخته بود تو هم نافرم. رضا رو خر ميافتاد خوار مادر خره عروس بود. چه برسه به اين! گف صبر کن من يه سيگار بکشم. نپرسيد صبر ميکنی يا نه ها! گف صبر کن. حالا مثلاً من چی ميگفتم؟ ميگفتم نه اوّل من بپرم روت بعد سيگار بکش؟ از خدامم بود. اصلاً ده تا بکش! صندلی نداشت اتاقش. همينجوری عين گاو وايسادم وسط اتاق. گرمم شده بود. يه سيگار از بالا تخت ورداشت. نيگام کرد گف ميکشی؟ گفتم نه. حالم از بو سيگار به هم ميخوره. اينو نگفتم. سيگارشو روشن کرد بهم گف بيا اينجا بشين. کنارشو گف. وختي نشسّم دس گذاش پشت گردنم گف دفعه اوّلته؟ گفتم آره. گف عيب نداره. ديگه هيچی نگفت که چی عيب نداره. فقط عيب نداره. چندشم ميشد از دستش. خيليم دختر نبود. نيگاش شبيه اين زنا بود که تو صف واميستن تا ظهر خسته كوفته. شبيه جوونيای مادر خودم بود. يه پک زد دودشو داد بيرون. سيگارشم بو گـُه ميداد. دسّشو كه آورد پايين گذاش اونجام گريَم گرفته بود ديگه. يهو پريدم از جام. پولمو داده بودم دست شاپور. کوبيدم از اتاق بيرون. خالهه ترسيد. وا نيسادم. گريَم گرفته بود. شاپور ميديد واويلا بود. فرار كردم تو کوچه. ته کوچه باز بود. در رو داشت. کلاغه هم ديگه رو شاخه نبود"...

 

  

- Lafcadio

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:42  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه چهاردهم آبان 1385

 

 

- دوسِت دارم يه عالمه... هرچی بگم بازم کمه...

- خوب پس نگو!

Ok -

- ...

- ...

 

 

            - Lafcadio

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:19  توسط   | 

~ ~ ~
یکشنبه هفتم آبان 1385

بالاخره بعد از اون همه بگیر و ببند ٬ بوی نمک دریا سهم من شد و یه مشت گوش ماهی بنفش و استخونی .

منم بجاش قول دادم هر پنجشنبه بعدازظهر وضو بگیرم و ماشین دودی رو براش گل افشون کنم .

 

-خان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:17  توسط خان  | 

~ ~ ~
سه شنبه دوم آبان 1385

 

 

- حاج آقا شما پیشنماز وامیستین؟

- نه... قربان شما... همون هافبک دفاعی وامیستم.

 

 Lafcadio   -

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:29  توسط   | 

~ ~ ~