پسرم حواست باشه به اون قسمت از ته مونده سفره که سهم مستخدم خونه س دست نزنی .
مگس بودن خیلی سخته ٬ میبینی؟
- خان
پسرم حواست باشه به اون قسمت از ته مونده سفره که سهم مستخدم خونه س دست نزنی .
مگس بودن خیلی سخته ٬ میبینی؟
- خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:22  توسط خان
|
چيو میخوای ثابت کنی ؟
چند صد بار دیگه باید بگم چشم .....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:17  توسط خان
|
پرده اول :
نوعی به شيطان گفت : "تو چی کار کردی که شيطان شدی ؟ "
شيطان به نوعی گفت : " من يه زن و مرد بيچاره رو گول زدم و چپوندمشون تو بغل همديگه ".
نوعی به شيطان گفت :" پس چرا من که عادت کردم بعد از هر جنگ تو حوض خون حمام بگيرم ، شکم سگای گرسنه لشکرم رو از جنين بيوه زنان باردار شهر سير کنم و از رقص دخترکان ماه روی گرجی به وجد بيام و بجاش همخوابی با سربازانی رو بهشون دستخوش بدم که فرق گه و گوشت کوبيده رو نميدونن ، مقرب درگاهم و تو نيستی ؟
ايندفعه شيطان فقط لبخند زد ، ولی تو دلش گفت :" آخه از نزديکی اون زن و مرد بيچاره تو ی حرومزاده به دنيا اومدی ".
پرده دوم :
يکی بود يکی نبود . زير گنبد کبود ، غير از خدا هيچکی نبود .
سالهای سال پيش از اين تو يه ده سر سبز ، دور از تمدن کثيف شهری يه مزرعه کوچکی بود که توش بی بی حنا با حيووناش زير آسمون خدا روز رو شب و شب رو روز ميکردن .
صب به صب که خورشيد خانوم با دست نازک و گرمش ، ميرزا - خروس مزرعه - رو از خواب بيدار ميکرد ، زندگی تو مزرعه شروع ميشد و عطر خوشنمک تلاش ،سراسر روز ، تو هوای مزرعه ميپيچيد .
تا يه روز يه روباه پير ، با ريش بزی بلند و قرمز و يه کلاه لبه دار لوله اي سياه ، دور از چشم بی بی حنا ، که داشت تو آشپزخونه شير گوسفندا رو ميجوشوند که پنير کنه ، نوک پا اومد و اومد يه مرغ سفيد تپلی رو به دندون گرفت و رفت .
مرغ بيچاره وقتيکه ديد چيزی نمونده که يه لقمه چرب برای روباهه و زن و بچه اش بشه ، جون عمّش اومد که به روباهه پولتيک بزنه و بهش گفت : " خبر داری کدخدا مقرر کرده که هر روباه ريش قرمزی که ميخواد يه مرغ سفيد پا کوتاه رو بخوره اول بايد اسم يه پيامبر رو سه بار با صدای بلند داد بزنه ؟"
روباهه همينطور که ميدويد کمکی فکر کرد و اينچنين بود که نام جرجيس پيامبر به ليست بيست و سه هزار و نهصد و نود و هشت نفری حضرات پيامبرا اضافه شد .
نتيجه گيری رﺋاليستی : اين چوب خشک و ستبر و نيم سوز استعمار ه ٬ که هر از چند گاهی بايد يه تکونی بخوره که ما يادمون بياد داره دردمون میگیره .
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:27  توسط خان
|
چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو
بپا بر خیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته واکن
فریبا شو
گريزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو
به انگشتان ٬ سر گیسو نگهدار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروكش کن
نيايش کن
بلور بازوان بربند و واکن
دو پا بر هم بزن پایی رها کن
بپر،پرواز کن،دیوانگی کن
ز جمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ريز
بپرداز
پرهیز
چو رقص سايه ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سايه ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بياويز
نوا و نغمه اي با هم بياميز
دلارام !
ميارام !
گهی بردار چنگی
بهر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی ، نگاهی
به هر سنگی ، درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن .
به بر دامن بگیر و يک سبد کن
ستاره دانه چین کن ، نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بيا آهنگ ما کن .
منت می پويم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سيم ربابم
شدی چون مست و بيتاب
چو گلهايی که می لغزند بر آب
پريشان شو بر امواج شرابم .
پ . ن :
شعر از " سياوش کسرايی" .
اگر اين حق رو داشته باشم٬ این پست رو تقدیم میکنم به عسل ، که موقع خواندن اين شعر تنها تصوير روشن مغزم بود .
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:35  توسط
|
چشمها را بايد بست .
به چه جرمی بايد ديد ؟
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:47  توسط
|