دستهايم را روی خیش میگذارم و زمین را با آن هموار میکنم .
سالهاست که با آن زندگی میکنم.
چرا نباید خسته باشم ؟
پروانه ها پرواز میکنند ، سوسک ها جير جير میکنند ، پوستم سیاه میشود و خورشید می سوزاند ، می سوزاند ، مي سوزاند . ...
عرق ، تن مرا شیار میدهد و من زمین را شیار میدهم ، بی لحظه ای تامل .
او را تاييد میکنم ، امید را .
وقتی به ستاره ای دیگر می اندیشم به خود میگویم : هرگز دیر نخواهد بود .
کبوتر پرواز خواهد کرد .
پروانه ها پرواز می کند ، سوسک ها جير جير ميکنند ، پوستم سياه می شود و خورشيد می سوزاند ، می سوزاند ، مي سوزاند ....
عرق ، تن مرا شیار میدهد و من زمین را شیار میدهم ، بی لحظه ای تامل .
به خود میگویم هرگز دیر نخواهد بود .
کبوتر پرواز خواهد کرد... .
همچون يوغ ، محکم مشتهايم امید را نگاه می دارد .
امید به اینکه همه چیز تغيير خواهد کرد .
پ . ن : از سالهای پیش پدرم ، از امشب من و در سالهای دیگر منها ، این شعر " ویکتور خارا " را می شنوند ، باور می کنند و لبخند می زنند .
- خان