تبليغاتX
جورابای نشسته
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

کارل : ... چرا دريا را ترک کرديم ، چرا از آب خارج شديم . چرا ؟

آن : اگه عقيده منو بخواين باز اين عقل و تفکر که ما را به اين روز انداخته و باعث شده همچين غلطی بکنيم .

لوک : ميخوای بگی ... ؟

آن : از وقتی تفکر سر و کله اش پيدا شد ماها رو آب اومديم .

لی لی : يعنی می گی باد کرديم ؟

آن: دقيقا ، نسيم تفکر باعث شد سرمون باد کنه ، بخار کنه ! هوپ ! اومديم بالا .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:49  توسط خان  | 

~ ~ ~
شنبه شانزدهم تیر 1386
 

نمیترسم!

    نمیترسم از سیلی آخر.

این صورتک

دیریست

     کرخ گشته...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:45  توسط Lafcadio  | 

~ ~ ~
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

        يکی بود يکی نبود ، روی زمين تو آسمون غير از خدا هيچکی نبود .

        تو يه روز از روزای خدا ، يه روز سرد که آفتاب بی رمق پاييزی بخاری جز روشن کردن زمين نداشت ، عمو جيرجيرک که چند وقتی بود شب و روز از درد عشق خاله خرسه زمين رو گاز ميزد ، بالاخره دلشو به دريا زد و ويولون سفيدشو برداشت و رفت در خونه خاله خرسه ، سازشو کوک کرد ، صداشو تو سرش انداخت و شوروع کرد که :"باااااااااااااز ، خااااااااااااله خرسه ناز ….".

        خاله خرسه که عشق عمو جيرجيرک رو با پا پس ميزد و با دست پيش ميکشيد ، از يه طرف هلاک تيپ عمو جيرجيرک بود و آتيش عشق عمو جيرجيرک بالا تا پايينشو قلقلک ميداد و از طرفی هم نميخواست خودشو از تا بندازه و ناز کردن رو برا هر دختر خانوم دم بخت لازم ميدونست ، يه کمی جرات کرد و يه ذره روشنفکر بازی در آورد ، در خونه رو باز کرد و عمو رو به صرف چای و بيسکوييت به سر ميز دعوت کرد که مرد و مردونه بشينن با هم صحبت کنن .

        خاله خرسه گفت :" ببين عمو ، الان ديگه يواش يواش داره زمستون ميشه و من بايد برم تو خواب زمستونی . بيا عشق و عاشقيامونو بذاريم واسه تابستون که هم هوا بهتره ، هم تو پول بيشتری جم و جور کردی ٬ هم من تا اون موقع میتونم اوقات بيخوابيم از چار تا در و همسايه در موردت تحقيقات کنم ".

        عمو جيرجيرک که از خجالت حواسش نبود قند رو با چای ميخوره يا چای رو با قند ، هيچی نگفت . تموم فريادش شد سکوت و سکوت و سکوت . ولی وقتی داشت از خونه خاله خرسه ميرفت بيرون تو دنيای بی زبونی خودش ، يه چشمش اشک بود و اون يکيش خون .

        خاله خرسه گفت که بيا عاشقی و بي خوابيمونو بذاريم واسه بهار ، امّا نميدونست که عمر سه روزه عمو جيرجيرک ديگه هيچ بهاری رو نمی بينه . 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:37  توسط خان  | 

~ ~ ~
دوشنبه چهارم تیر 1386

 

 

من در يک غروب سرد زمستانی به دنيا آمدم .

غروبی که در آن بلور سپيد برف ، سطح سبز دشت را به لجن کشيده بود و از سوز سرما ، هيچ سگی صاحباش را نمی شناخت.

پدرم ، چون هميشه ، کلاه پشمين بر سر و شال در بر ، وافور حقه چينی اش را به کمر گرفت و همنوای دو تار ناکوکش ، در قهوه خانه ده عربده ميکشيد و مادرم ، برای اندک زمانی ، تيغ و شانه و دار قالی را رها کرده بود تا سر خشت پيش درامد دردی جديد را از تار و پود گوشت و استخوانش فرياد زند.

خب به هر حال به دنيا آمدم..

اول بار پدر گفت اسب کهرش خوانيم که دلالت قدرت و شوکت و عصمت و عظمت و صد درد و بلای خاندانش باشد و مادر به آهستگی ناليد :"هر چه صلاح است".

سالها گذشت و نم نمک آموختم خط اول را : که نجابت چيز خوبی است . دانستم تفنگ سنگين است ، گلوله بد است و هر شاخه گل نماد عطوفت .

آموختم که چرا وقت چرا و غير آن پوزه بر خاک کشم که افتاده تر ميبايد پر بار تر درخت را .

آموختم بی کلام ، روز و شب ، تخته سنگ به بلندای تپه کشم و رها سازم ، که از خوردهایش٬ در دل فطرت٬ بارويی بسازم سخت که محمل گردانی باشد که گرد هم ، يک کلام ، همدلی و مساوات را هجی کنيم.

خط دوم را تند تر از آنچه ميپنداشتم از بر شدم.

به سرعت دانستم بخار افلاطون دوای چيست .

خنجر به چه کار آيد .

چگونه به نعل و ميخ يک در ميآن بکوبم .

دانستم که چگونه ميبايست به ما تحت مگس تلنگر بزنم و از پوست خر پوستين سازم.

و در نهايت

اين نيز گذشت و اکنون در خط سوم در گلم.

"چه ميگويی سحر شد بامداد آمد ؟ "

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:32  توسط خان  | 

~ ~ ~