من در يک غروب سرد زمستانی به دنيا آمدم .
غروبی که در آن بلور سپيد برف ، سطح سبز دشت را به لجن کشيده بود و از سوز سرما ، هيچ سگی صاحباش را نمی شناخت.
پدرم ، چون هميشه ، کلاه پشمين بر سر و شال در بر ، وافور حقه چينی اش را به کمر گرفت و همنوای دو تار ناکوکش ، در قهوه خانه ده عربده ميکشيد و مادرم ، برای اندک زمانی ، تيغ و شانه و دار قالی را رها کرده بود تا سر خشت پيش درامد دردی جديد را از تار و پود گوشت و استخوانش فرياد زند.
خب به هر حال به دنيا آمدم..
اول بار پدر گفت اسب کهرش خوانيم که دلالت قدرت و شوکت و عصمت و عظمت و صد درد و بلای خاندانش باشد و مادر به آهستگی ناليد :"هر چه صلاح است".
سالها گذشت و نم نمک آموختم خط اول را : که نجابت چيز خوبی است . دانستم تفنگ سنگين است ، گلوله بد است و هر شاخه گل نماد عطوفت .
آموختم که چرا وقت چرا و غير آن پوزه بر خاک کشم که افتاده تر ميبايد پر بار تر درخت را .
آموختم بی کلام ، روز و شب ، تخته سنگ به بلندای تپه کشم و رها سازم ، که از خوردهایش٬ در دل فطرت٬ بارويی بسازم سخت که محمل گردانی باشد که گرد هم ، يک کلام ، همدلی و مساوات را هجی کنيم.
خط دوم را تند تر از آنچه ميپنداشتم از بر شدم.
به سرعت دانستم بخار افلاطون دوای چيست .
خنجر به چه کار آيد .
چگونه به نعل و ميخ يک در ميآن بکوبم .
دانستم که چگونه ميبايست به ما تحت مگس تلنگر بزنم و از پوست خر پوستين سازم.
و در نهايت
اين نيز گذشت و اکنون در خط سوم در گلم.
"چه ميگويی سحر شد بامداد آمد ؟ "