يه روز دو تا هم اتاقی بودن .
يکيشون ديوونه ، اون يکی ديوونه تر .
يه روز صب ديوونه رفت ، همون صب ديوونه تر ترکيد .
يه روز دو تا هم اتاقی بودن .
يکيشون ديوونه ، اون يکی ديوونه تر .
يه روز صب ديوونه رفت ، همون صب ديوونه تر ترکيد .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:9  توسط خان
|
" سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کان و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد "
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:53  توسط خان
|
ترک (به فتح ت و ر)همیشه فقط یک معنی و یک صدا دارد . در اغلب موارد نیز درمان ناپذیر است ، فقط در صورت شل تر گرفتن عضلات بدن تحملش راحت تر است .
در ابتدا با اخم آغاز می شود و در نهایت جز مایه خنده باقی نمی ماند . حتی اگر ترک دیوار باشد .
- کتاب سالن 6 ابراهیم نبوی رو حوس کردم ، تمدن کجایی ؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:4  توسط خان
|
هرطور که حساب شود ، اگر پای خدايی در ميآن است ، خدايی ست که خطا کاران را نيز می ستايد . (کلمه مي ستايد با دقت انتخاب شده است ) در چند سال گذشته لطف خدا چپ و راست مثل دگرگونی پس از ضربه سيلی به چشمم آمده .
لمس حرارت خورشيد ، شايد پرواز با طوفان ، شنا با موج ، و در اخر لمس مهتاب ...
بله خدايی هست که خطاکاران را نيز می ستايد .
* شايد بهتر بود مهربون تر برميگشتم ، ولی ، نميشه . خونم رو نمي تونم عوض کنم *
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:24  توسط خان
|
به پستی نیز معراجی ست اگر آزاده ای بیدل
صدای آب شو ٬ ساز ترقی کن تنزل را
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:53  توسط خان
|
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت :
" بهتر آن باشد که نبینی و ندانی و نخواهی " .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:18  توسط خان
|
يکی بود ، يکی نبود .
زير گنبد کبود غير از خدای مهربون هيشکی ...
يعنی…
همه دوست داشتن غير از خدای مهربون هيشکی نمی بود .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:54  توسط خان
|
ماهی سياه کوچولو ٬ تموم جوونيشو خرج رسيدن به دريا کرد .
ولی وقتی که به دريا رسيد ٬ نمک براش مثل سم بود .
چه میشه کرد ٬ پيريه و فشار خون بالا و هزار درد بی درمون ديگه .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:37  توسط خان
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:55  توسط خان
|
وقتی که خوابی نيمه شب ترا نگاه می کنم
زيباييت را با بهار گاه اشتباه می کنم
از شرم سر انگشت من پيشانيت تر می شود
عطر تنت می پيچد و دنيا معطر می شود
گيسوت تابی ميخورد می لغزد از بازوی تو
از شانه جاری ميشود چون آبشاری موی تو
چون برگ گل در بسترم می گسترانی بوی خود
من را نوازش ميکنی بر مهربان زانوی خود
آسيمه می خيزم ز خواب تو نيستی اما دگر
اي عشق من بی من کجا تنها نرو من را ببر
من بی تو می ميرم نرو من بی تو می ميرم بمان
با من بمان زين پس دگر هر چه تو ميگويی همان
در خواب آخر عشق من در برگ گل پيچيدمت
ميخوابم اي زيبا ترين در خواب شايد ديدمت
================================
پ . ن :شعر از شاهکار بينش پژوه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:2  توسط خان
|
کارل : ... چرا دريا را ترک کرديم ، چرا از آب خارج شديم . چرا ؟
آن : اگه عقيده منو بخواين باز اين عقل و تفکر که ما را به اين روز انداخته و باعث شده همچين غلطی بکنيم .
لوک : ميخوای بگی ... ؟
آن : از وقتی تفکر سر و کله اش پيدا شد ماها رو آب اومديم .
لی لی : يعنی می گی باد کرديم ؟
آن: دقيقا ، نسيم تفکر باعث شد سرمون باد کنه ، بخار کنه ! هوپ ! اومديم بالا .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:49  توسط خان
|
يکی بود يکی نبود ، روی زمين تو آسمون غير از خدا هيچکی نبود .
تو يه روز از روزای خدا ، يه روز سرد که آفتاب بی رمق پاييزی بخاری جز روشن کردن زمين نداشت ، عمو جيرجيرک که چند وقتی بود شب و روز از درد عشق خاله خرسه زمين رو گاز ميزد ، بالاخره دلشو به دريا زد و ويولون سفيدشو برداشت و رفت در خونه خاله خرسه ، سازشو کوک کرد ، صداشو تو سرش انداخت و شوروع کرد که :"باااااااااااااز ، خااااااااااااله خرسه ناز ….".
خاله خرسه که عشق عمو جيرجيرک رو با پا پس ميزد و با دست پيش ميکشيد ، از يه طرف هلاک تيپ عمو جيرجيرک بود و آتيش عشق عمو جيرجيرک بالا تا پايينشو قلقلک ميداد و از طرفی هم نميخواست خودشو از تا بندازه و ناز کردن رو برا هر دختر خانوم دم بخت لازم ميدونست ، يه کمی جرات کرد و يه ذره روشنفکر بازی در آورد ، در خونه رو باز کرد و عمو رو به صرف چای و بيسکوييت به سر ميز دعوت کرد که مرد و مردونه بشينن با هم صحبت کنن .
خاله خرسه گفت :" ببين عمو ، الان ديگه يواش يواش داره زمستون ميشه و من بايد برم تو خواب زمستونی . بيا عشق و عاشقيامونو بذاريم واسه تابستون که هم هوا بهتره ، هم تو پول بيشتری جم و جور کردی ٬ هم من تا اون موقع میتونم اوقات بيخوابيم از چار تا در و همسايه در موردت تحقيقات کنم ".
عمو جيرجيرک که از خجالت حواسش نبود قند رو با چای ميخوره يا چای رو با قند ، هيچی نگفت . تموم فريادش شد سکوت و سکوت و سکوت . ولی وقتی داشت از خونه خاله خرسه ميرفت بيرون تو دنيای بی زبونی خودش ، يه چشمش اشک بود و اون يکيش خون .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:37  توسط خان
|
من در يک غروب سرد زمستانی به دنيا آمدم .
غروبی که در آن بلور سپيد برف ، سطح سبز دشت را به لجن کشيده بود و از سوز سرما ، هيچ سگی صاحباش را نمی شناخت.
پدرم ، چون هميشه ، کلاه پشمين بر سر و شال در بر ، وافور حقه چينی اش را به کمر گرفت و همنوای دو تار ناکوکش ، در قهوه خانه ده عربده ميکشيد و مادرم ، برای اندک زمانی ، تيغ و شانه و دار قالی را رها کرده بود تا سر خشت پيش درامد دردی جديد را از تار و پود گوشت و استخوانش فرياد زند.
خب به هر حال به دنيا آمدم..
اول بار پدر گفت اسب کهرش خوانيم که دلالت قدرت و شوکت و عصمت و عظمت و صد درد و بلای خاندانش باشد و مادر به آهستگی ناليد :"هر چه صلاح است".
سالها گذشت و نم نمک آموختم خط اول را : که نجابت چيز خوبی است . دانستم تفنگ سنگين است ، گلوله بد است و هر شاخه گل نماد عطوفت .
آموختم که چرا وقت چرا و غير آن پوزه بر خاک کشم که افتاده تر ميبايد پر بار تر درخت را .
آموختم بی کلام ، روز و شب ، تخته سنگ به بلندای تپه کشم و رها سازم ، که از خوردهایش٬ در دل فطرت٬ بارويی بسازم سخت که محمل گردانی باشد که گرد هم ، يک کلام ، همدلی و مساوات را هجی کنيم.
خط دوم را تند تر از آنچه ميپنداشتم از بر شدم.
به سرعت دانستم بخار افلاطون دوای چيست .
خنجر به چه کار آيد .
چگونه به نعل و ميخ يک در ميآن بکوبم .
دانستم که چگونه ميبايست به ما تحت مگس تلنگر بزنم و از پوست خر پوستين سازم.
و در نهايت
اين نيز گذشت و اکنون در خط سوم در گلم.
"چه ميگويی سحر شد بامداد آمد ؟ "
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:32  توسط خان
|
به موقع اومد - همه چيز رو بهم ريخت - شايد به موقع هم رفت .
سوختيم - ساختيم - رو به راهش کرديم - فراموشش ... نکرديم .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:13  توسط خان
|
شماره :
پیوست : دعای خیر
نگارش داخلی
بسمه تعالی
مدير عامل محترم
جناب آقای مهندس ...
با سلام
احتراما بدين وسيله خواهشمند است در صورت صلاحديد ٬ در راستای نيل به آرمانهای بلند و از پيش تعيين شده شرکت ٬ و نيز تحقق هدف والای سربلندی روز افرون کشور عزيزمان ، ايران اسلامی ، پروسه انتخاب رنگ ابريق متناسب با لگن موجود را ٬ سرعت بخشيده و جهت ابلاغ مکتوب موارد به واحدهای ذیربط ملاحظات مقتضی را مبذول فرمایید .
پيشاپيش از بذل توجه جنابعالی به شدت سپاسگذارم .
با تشکر
بنده کمترين - خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:3  توسط خان
|
سلاخی میگریست
به قناری کوچکی دل باخته بود .
واقعا زندگی به همین مسخرگیه که هست .
دقیقا به مسخرگی کاغذهای صورتی یک دست مزین به شعارهای مسخره تری که بوی روشنفکریشون آسفالت خیابونو جر میدن و زیر ظرفهای غذا جا خوش کردن .
با توجه به توضیح فوق مطلوب است :
الف ) تعیین میزان قرمزی خون تو شیشه شده ملت به تفکیک گروه خونی .
ب ) تعیین ابعاد تقریبی شکاف پارگی ماتحت هر بدبختی که تو این خراب آباد راجع به خودکفایی حرف مفت میزنه .
ج ) توصیف کلی جهان پس از مرگ بدون ذکر جزییات و مقایسه آن با مدینه فاضله .
د ) ارایه یک شمای کلی از حلقه گم شده داروین و بیان ارتباط آن با حلقه موجود در گوش امت شهید پرور .
ه ) آنالیز آوایی سرود "یار دبستانی من" .
پ.ن : دو خط اول شعریست از احمد شاملو .
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:30  توسط خان
|
آسمان می گرید امشب .
ساز من می نالد امشب ٬
او خبر دارد که دیگر اشک من پایان گفته .
حتما ٬ دوباره عاشق خواهم شد …
شاید در آخرین برف زمستان .
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:28  توسط خان
|
هرکول خدايان :
... "و خداوند روز را برای خفتن و شب را برای عشقبازی آفريد."
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:18  توسط خان
|
هنوز آخرين باری که چشمای قشنگت کنار صورتم غروب کردن خوب يادمه .
هر شب جای خاليت رو از بالا تا پايين صد بار وجب ميکنم و هر بار تو آخرين وجب چار انگشت کم ميارم .
خستم گلم , خسته .
خسته شدم از اين معادلاتی که به همش بايد ريد .
من بزرگترم , نه ؟
-خان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:57  توسط خان
|